Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۲۰
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦
 

 اومد. اما خودش نبود. تکیده و لاغر. ماشینشم عوض شده بود. یه ماشین مدل بالاتر. بدون اینکه منتظر بشم مثل همیشه بیاد به استقبالم قبل از اینکه از ماشین پیاده بشه خودم سریع رفتم اونور خیابون. سلام کرد و سریع رفت مثل همیشه درو برام باز کرد. نشستم. همون بوی آشنا. آخرشم نفهمیدم  چه عطری استفاده میکرد. اومد سوار شد و گفت حال شما خوبه؟ نگاهی بهش انداختم. چقدر شکسته شده بود. گفتم ممنون. از احوال پرسی های شما. دستام یخ کرده بود و آشکارا میلرزید. چنگ زدم به کیفم تا آروم تر بشم. گفتم ماشین نو مبارک. گفت ممنون. دیدم خبری از موش کوچولو نازم نیست بجاش یه لاکپشت بی ریخت گذاشته. پای لاکپشتو گرفتمو و کشیدم و با اخم گفتم اینو گذاشتی جای موش من؟ با ناراحتی گفت نههههه این هیچ وقت جای اونو نگرفته. و بعد ادامه داد خیلی اتفاقا افتاده که ازشون خبر نداری. گفتم مثلاً چی؟ گفت ماشینمو دزد برد. با حیرت گفتم نههه. گفت آره. موش کوچولوت و اون کاستی که بهم دادی  و تنها یادگاریهایی بود که ازت داشتم رو هم برد. گفتم پیداش نکردی؟ گفت چرا اما دربو داغون و اونا هم توی ماشین نبود. ماشینو توی مرز پیدا کردن. داغون شده بود. آهی کشیدم و برگشتم صاف سر جام نشستم. گفت خوب دیگه حرفشو نزنیم. خودت چطوری؟ چیکار میکنی؟ درسا چطوره؟ همکارات هنوزم اذیتت میکنن؟ گفتم همه چیز مثل سابقه. هیچ چیزی تغییر نکرده به جز من. گفت چطور؟ گفتم دنیایه امسال من با دنیای پارسال و سال قبل خیلی تفاوت کرده.  توی ترافیک بودیم. چشماشو بست و سرشو به صندلی تکیه داد. نگاش کردم . گفتم حالت خوب نیست؟ چشماشو باز کردو گفت اگه فردا شنیدی کسی از سردرد مرده بدون من بودم. کمی گذشت. من ساکت نشسته بودم و فکر میکردم که باید همه چیزو تموم کنم. با دیدنش بازم حالم بد شده بود. باز قلبم میزد اما دیگه نمیخواستم. میدونستم موندنی نیست. و میدونستم منم اون آدم سابق نیستم.  با شنیدن اسمم به خودم اومدم. بله؟ گفت هیچی دوست داشتم صدات کنم. دلم یا همون قلبم تیر کشید. دوباره صدام کرد. این دفعه فقط نگاش کردم گفت نمیگی بله؟ گفتم بله؟ گفت دلم خیلی برات تنگ شده بود برای بله گفتنت. براش شلوغ کردنت. برای خندیدنت. راستی امروز اصلاٌ نخندیدیا. گفتم وقتی سرم درد میکنه نمیتونم بخندم. گفت میخوای برات مسکن بگیرم. باز افتادم یاد اون روزی که تصادف کردم با ماشینش و سر درد گرفتم رفت برام مسکن گرفت. گفتم نه خوردم. ماشینو نگه داشت . گفتم چی شد؟ گفت چی میخوری؟ گفتم هیچی. گفت نمیشه. فقط بگو سرد یا گرم. ترش یا شیرین. ایی خدا باز افتادم یاد آب اناری که خریدیم. من ترش خواستم. اونقدر ترش بود که نتونستم بخورم. گفتم خنک بقیه اش هم فرقی نمیکنه. رفت و با دو تا رانی پرتقال برگشت. وقتی قوطیو توی دستم گرفتم تازه فهمیدم چقدر داغ شدم. بی اختیار قوطی آبمیوه رو روی صورتم گذاشتم و چشممو بستم. گفت اگه گرم میخواستی میگفتی برات یه چیز گرم بگیرم. خنده ام گرفت. نگاش کردم و خندیدم. اونم خندید. دلم گرفت. دوست نداشتم ناراحتش کنم اما چاره ای نداشتم. خنده امو خوردم. گفت چی شد؟ گفتم هیچی. سرشو تکون داد و راه افتاد. پشیمون شدم از کارم. اون که تقصیری نداشت. هنوزم برام خیلی عزیز بود البته بیشتر قابل احترام. اونم حسابی چلونده شده بود. پوست حسابی انداخته بود اونم تقصیری نداشت اما من به خاطر شرایط جدیدم مجبور بودم بهش بفهمونم که دیگه نمیتونم حتی باهاش دوست باشم . باید میفهمید دیگه نمیشه روی من حساب کرد چون من داشتم به شخص دیگری تعهد میدادم.  سرم داشت میترکید. چقدر فکر توی سرم بود. داشت باهام حرف میزد. اما نمیفهمیدم چی میگفت  صدام کرد. بله؟ حواست نیست؟ چرا چطور مگه؟ گفت هیچی ازت پرسیدم درب قوطی آبمیوه رو که باز کردی چیکار کردی؟ گفتم انداختم بیرون. گفت پس اون چیه اونجا؟

نگاه کردم دیدم آیینه بغل ماشین شکسته و فقط قابش باقی مونده و من که در قوطیو از پنجره انداختم بیرون افتاده توی قاب. خواستم برش دارم. گفت نه. بذارش باشه. گفتم میخوای ماشینو آشغالی کنی؟ گفت بستگی به آشغالش داره . توی دلم گفتم کجا بودی روزایی که پر پر میزدم و نبودی. همین موقع ها بود موبایلم زنگ خورد. Fir boy   بود. یه لحظه هم خوشحال شدم هم ناراحت. خوشحال از اینکه از اون فضایه خفه بیرون میومدم  و ناراحت از اینکه مجبور بودم بهش دروغ بگم کجا هستم. چون معمولاً هر روز خبر داشت کی میرفتم و کی میومدم اونم به این خاطر بود که بیشتر روزا با هم بودیم. تلفن زنگ میخورد و من نگاش میکردم. بالاخره دلو زدم به دریا و جواب دادم.  ناراحت بود و مثل طلبکارا حرف میزد. چرا دیر جواب دادی؟ گفتم صداشو نشنیدم. گفت کجایی الان؟ یه دفعه از دهنم پرید گفتم اتوبوس. مسیری که من میرفتم اصلاً اتوبوس نداشت. یا مترو بود یا تاکسی. گفت اتوبوس کجا؟ یه نگاهی به دورو برم کردم. طرف میدون بهارستان بودم. گفتم بهارستان. گفت اونجا چیکار میکنی؟ دیگه داشت عصبانیم میکرد اون اصلاً حق نداشت منو سین جیم کنه. گفتم کاری داشتم اومدم اینوری. گیر داده بود که ناخودآگاه صدام رفت بالا. گفتم بعداً بهت میگم. با دلخوری خداحافظی کرد. میر عشق نگاهی بهم انداخت. فهمیده بود. میتونستم طوری هم حرف بزنم که نفهمه اما خودم خواستم. این آخرین چاره ام بود. فقط نگاهم کرد و هیچی نگفت. بعد چند دقیقه گفت راستی موبایلت مبارک. گفتم ممنون. خواستم بهش بگم همین خریت تو سر نداشتن موبایل برای در دسترس نبودن اگر نبود اگر تو موبایل داشتی اگر اون روز جلوی پارک ساعی من میتونستم با تو تماس بگیرم الان این یکسال جهنمیو من نگذرونده بودم. الان مجبور نبودم به هزار زبون بی زبونی بهت بفهمونم باید دیگه منو از خاطراتتم بیرون کنی. اما همچنان حرفها توی دلم بود. دیگه رسیده بودیم نزدی خونمون. باید تمومش میکردم. اونم دید که رسیدیم و الانه که برم گفت میتونم بازم ببینمت؟ تمام جراتمو جمع کردم و بیشترین جسارتمو به کار گرفتم و با صدایی که میلرزید بدون مقدمه گفتم: یادته ازم خواستی برای عروسیم دعوتت کنم؟ به وضوح دیدم که رنگش پرید. گفت آره. گفتم دعوتت میکنم.  بعد از کمی مکث گفت قول میدی؟ گفتم آره. سرشو به پشتی صندلی تکیه داد و چشمشو بست. گفتم حالت خوبه؟ جواب نداد. نگاش کردم رنگ صورتش کبود شده بود. صداش کردم جواب نداد دستش روی دنده بود. انگشت کوچیکشو گرفتم و فشار دادم. سرشو بلند کرد و گفت خوبم. نگران نباش بادمجون بم آفت نداره. ببخشید ترسوندمت. نفسم این روزا خوب نیست. دوباره گفتم خوبی؟ گفت آره. گفتم من باید برم. سرشو برگردوند طرف پنجره ماشین. اما دیر این کارو کرد چون اشکیو که از چشمش چکید دیدم. برام عجیب بود که من گریه نمیکردم. چرا من ناراحت نبودم. من با اون احساسی که بهش داشتم چرا از غصه نمردم؟ منتظر نشدم تا صورتشو برگردونه. با تمام بی حسی که داشتم نمیتونستم شکسته شدن غرورشو ببینم. هنوزم برام خیلی عزیز بود. سریع پیاده شدم. همین که پامو از ماشین گذاشتم بیرون اشکهام سرازیر شد. خدای من. این اشکها چی بود؟ چرا اون موقع هیچ حسی نداشتم. مثل دیوونه ها از اتوبان رد شدم. صدای بوق ماشین ها گوشمو کر کرده بود. اما دلم میخواست زودتر ازش دور بشم تا باور کنم راه برگشتی نمونده و این کارو هم کردم. رفتم تا جایی که دیگه ماشینشو ندیدم...

اون شب برام شب مرگ بود. ترک کردن احساسیو که 2 سالو اندی باهاش زندگی کرده بودم. من مردیو که تمام شبو روزم بود و روزها منتظر اومدنش بودم در لحظه ای که برگشت از خودم روندم. اون موقع میدونستم ریسک بزرگی کردم اما نمیدونستم کاری که کردم شجاعت بزرگی بود. این حرفو فقط کسی میفهمه که در شرایط من بوده باشه. من بزرگترین تصمیم زندگیمو گرفته بودم