Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
خدايا خيلی دوست دارم. به اندازه بزرگی خودت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤
 

سلام

وای وای امروز چقدر سخت از خواب بيدار شدم. نههه يعنی شديم. منو جوجو جونمون داشت در ميومد. اونم طفلکی مثلاْ اخراج شده اما هرروز بايد بره دنبال کارهای شکايتش

ديشب هم که تا آخرای شب رفته بوديم کرج سالگرد بابا بزرگ جوجو.

ديروز عجب کولاکی کرده بودن مردم. دمشون گرم. اين آقای احمدی نژاد هم اگه ترشی نخوره يه چيزی ميشه.

من عشق انقلاب نيستما اما بخاطر توهين به حضرت محمد (ص) و انرژی هسته ای و اين حرفای بچه فيلسوفی خوشم اومد.

۲ روز اول اين تعطيلی رو با جوجو قهر بودم. يه قهر حسابی. چون باباشو اخراج کرده بودن ديگه اصلاْ انگار نه انگار منم آدمم. تا وقتی که باباش خونه بودو بيدار اونجا بود بعدشم دنبال کارای ديگه البته من هيچ اعتراضی به مورد اول ندارم و نداشتم چون بابا رو به اندازه آقاجون خودم دوست دارم آخه بابا خيلی با حاله دوست داشتنشو توی چشاش ميخونم . جوجو و داداشش شانس آوردن که خواهر نداشتن چون بابا به شدت عشق دختره بر خلاف آقاجون من. و خوشحالم که تا اينجا تونسته منو جای دخترش قبول کنه. خلاصه جوجو خان خودشو پاک زده بود به اون راه که نی نی بی نی نی  فهميدين چی شد؟ جوجو منو نی نی صدا ميکنه. 

بعدشم ديدم هرچی بهش ايما و اشاره ميکنم و هرچی به قول معروف غمگين و افسرده نگاش ميکنم نميفهمه يا به قولی خودشو زده به نفهمی. منم غروب روز دوم وقتی داشت بابا داداشم پلی استيشن بازی ميکرد سوئيچ ماشين بابامو گرفتم و بهش گفتم بلند شو. اونم زودی بلند شد. رفتيم به همون کوه هميشگی. بازم غروب بود. همون جايی که حلقه جوجو رو گم کردم توقف کردم. ازش خواستم پياده شه. با من تا انتهای بلندی که به دره کوچيکی ختم ميشد اومد. بغض سنگين بدی نفسمو بسته بود. اونم ديد من چيزی نمی گم گفت بریم توی ماشين سرده. سوئيچو از من گرفت. موقع سوار شدن اشکم سرازير شد. به هق هق افتاده بودم سرمو روش پاهاش گذاشتم. اما موهامو مثل هميشه نوازش نکرد. منم سرمو برداشتم. شروع کرد به حرف زدن ديدم داره طلبکار ميشه. منم شروع کردم به دادو بيداد. الان يادم نيست چی گفتم اما ميدونم همشونو فحش دادم. اونقدر داد زديم که ديگه نفسم بالا نميومد. دلم خيلی بيشتر از اونی که فکر ميکردم پر بود و گرفته  و وقتی ساکت شدم که سرمو توی بغلش گرفت و ديگه نتونستم داد بزنم. بازم به شدت گريه ميکردم. اونقدر توی بغلش گريه کردم که احساس ضعف همه وجودمو گرفت. وقتی آروم تر شدم راه افتاد. همش ميگفت چرا به من نگفتی چرا با اشاره گفتی. باز داشت حرصمو در می آورد که باز صدام بلند شدو اونم ساکت شد.

قرار شد فردا با هم بريم بيرون.  شب شده بود. شام خونه اونا مهمون بوديم. زود برگشتيم خونه . شب اونجا موندم . موقع خواب بازم کلی باهاش حرف زدم اما هنوزم دلم از دستش خون بود. ازم پرسيد منو بخشيدی؟ منم بدون رودربايسی گفتم آره اما فقط چرک زخمی که به دلم زدی خارج شده اما زخمش هنوز خوب نشده.

فردا که بيدار شديم دماغمون کلی سوخت چون باباش ماشينو برداشته بود و رفته بود کرج. رفتيم خونه ما و تا ظهر که توفيق اجباری نصيبمون شد و رفتيم خونه بابا بزرگم نهارو خورديمو باز برگشتيم خونه اونا منتظر بابا. ساعت ۵/۳ اومد. ماشينو برداشتيم و رفتيم بيرون که اونم با بيرون رفتنش شد سوژه خنده ۱ ماه.

روز سوم هم گذشت و من از غم اينکه فردا آخرين روز تعطيلی هست شب رو به خودم حروم کردم.

ديروز هم که تا ظهر ول گشتيم و ظهر تا شب رو هم کرج رفتيم.

شب هم اومديم خونه ما و کمی شيطونی و گوش کردن کلیپ فاطی جونو و بعدشم خواب.

صبح قرار بود بابای جوجو بياد دنبالش با هم برن شرکت دنبال حساب کتابشون.

منم باهاشون تا يه مسيری اومدم.

بعدشم که سر کارو يه خبر بد.

رئيس روانيم که بايد تا آخر اين هفته ميموند اسپانيا مثل عزرائيل اومده ايران.

و خبری که شنيدم و خيلی خيلی خوشحالم کرد و در اصل يه بار سنگين رو از روی قلبم برداشت اين بود که بابای جوجو باز برگشت سر کارش. مسئولين شرکتشون خودشون فهميدن چه ... ی خوردن  و اعلان پشيمونی کردن.

خلاصه که الان با اين همه فاکتوری که جلوم ريخته و حسابدارمون داره مثل مادر فولاد زره مياد و ميره و منو زير چشمی میپاد اگه بفهمه دارم شرح دوران ميکنم خودشو از همين بالا پرت ميکنه پائين. من نميدونم اين مرتيکه چيکار داره اينجا وقتی کار نداره پا ميشه مياد.

اينقدر بدم مياد از آدمايی که ول ميگردنو ادعا ميکنن يکسره دارن زحمت ميکشن.

چرا همش بايد اينا خون به دل من کنن.

وللش. بابا رو عشقه. امشب شيرينی ميخوريم. هورااااااااااااا

امروز راديو ميگفت به اعماق دل و روحتون مراجعه کنين ببينين بزرگ ترين آرزوتون چيه؟ منم زود از جوجو پرسيدم ديدم مثل اين پيرزنا گفت آرزو دارم همه جونا خوشبخت باشن.گفت تو چی؟ من آرزو دارم خدا رو ببينم.

خدايا يعنی زشته اگه من بهت بگم جيگرتو؟ آخه خيلی دوست دارم به خدا

از خودم خيلی خوشم اومد. کلی قربون خودم رفتم.

خوب حالا ديگه برم به کارام برسم.

امشب فکر کنم بايد اينجا بمونم.

فعلاْ