Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۲۱
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦
 

 

سلام

 

فردای اون روز من قرار بود همراه همسر رئیسم برای سند زدن موبایلم برم مخابرات. با fire boy قرار گذاشته بودم بیاد اونجا. اون روز خیلی دلم براش تنگ شده بود. شب و روز گذشته رو خیلی سخت گذرونده بودم. یه جوری اون روز فهمیدم احساسم بهش خیلی قوی تر از اونیه که احساس میکردم. صبح اون روز وقتی داشتم باهاش حرف میزدم ازم پرسید نمیگی دیروز کجا بودی؟ گفتم چرا بعد ظهر که دیدمت بهت میگم. نمیدونستم میخوام راستشو بگم یا نه. میدونست من چه شرایطی دارم. اما دلم نمیخواست با گفتن اصل موضوع ناراحتش کنم. اما ظهر وقتی از مخابرات بیرون اومدم و اونور خیابون دیدمش که برام دست تکون داد بدون اینکه بفهمم چی شد انگار دلم لرزید. خدایا من نفهمیده بودم چطور بهش علاقمند شده بودم. تقریباً به طرفش دویدم. وقتی دستمو توی دستش گرفت احساس کردم در امانم. احساسی که دیروز وقتی کنار میر عشق بودم دقیقاً خلافشو داشتم. دیروزش من احساس بی پناهی و بی کسی میکردم. اما امروز احساس میکردم کسی که دستمو به گرمی توی دستش گرفته دلش برام میتپه و منم همینطور. توی اون لحظه فهمیدم که من خیلی وقته که دیگه احساسی به میر عشق نداشتم. خیلی وقت بود به fire boy علاقه مند بودم و ابداً خودم نمیدونستم. وقتی دستمو توی دستش گرفت هیچ شکی به خودم راه ندادم که باید راستشو بگم. و گفتم. ناراحت شد. اما وقتی براش توضیح دادم که برای تموم کردن این رابطه عجیب و غریب باید میرفتم احساس کردم حرفمو فهمید. نه اینکه فقط رفتم تا قضیه رو برای میر عشق معلوم کنم بلکه رفتم تا خودمم بفهمم که همه چی تموم شده. رفتم تا باور کنم و چقدر خوشحال بودم که تونسته بودم به احساسم غلبه کنم و تصمیم بگیرم. اون روز احساس خوشحالی داشتم. احساسی که خیلی وقت بود باهاش غریبه بودم. fire boy یه دوست خوب بود. بابت صبری که با من کرد تا آخر عمرم مدیونشم. بابت شعوری که به خرج داد. و اون روز قطعی شد که من با fire boy ازدواج خواهم کرد (البته برای خودم).

نزدیک امتحانا بود. همونطوری که قبلاً گفتم با fire boy تمام جمعه ها فرحزاد بودم. اونجا بود که من اونو بیشتر از پیش پذیرفتم و خیلی بهش نزدیک تر شدم. نزدیکی که بعدها خیلی بهم کمک کرد. من همیشه فاصله امو از مردها حفظ میکردم . اما در خلوت فرحزاد نزدیک fire boy نشستم و سرمو روی شونش گذاشتم. اونم منو در آغوش گرفت. هر چند خیلی به خاطرش عذاب وجدان گرفتم و چه آبغوره ها که اون روز نریختم اما انکار نمیکنم که بعدها خیلی کمکم کرد.fire boy مدام به من میگفت که به خانوادش گفته و اونا خیلی دوست دارن بدونن من کی هستم یا چه شکلی هستم. من یه عکس کوچولویه پرسنلی دستش داشتم که قول داده بود به هیچ کسی نشون نده که البته عکسو هم به زور ازم گرفته بود. یه روز که عکاسی بودم گفت ببینم عکساتو و یکیشو برداشت و هرچی جون کندم نداد. البته خیلی زمان بود که عکس باهاش بود. ازش پرسیدم عکسو که نشون ندادی؟ گفت نه قول دادم. خوشم اومد. پس معلومه مردی راستو دروغشم با خودت. خلاصه هی از اونا برای من تعریف کردو هی از من برای اونا. فقط یه برادر داشت. از خودش 2 سال کوچیکتر. جالب این بود که به تازگی مادر بزرگ من در کوچه روبروی اونا ساکن شده بود. همش میگفت چرا مادر بزرگت بیرون نمیاد که بگم مامانم بره باهاش دوست بشه تا راحت تر بشیم.  

یه روز هم باهام اومده بود دم در دانشگاه خواهرم. خواهرم هم دیدش و به سلامتی پسندیدش. دوستاشم پسندیدنش و کلی بهمون گفتن به هم می آیین. اون روزا خیلی خوشحال بودم. یعنی در واقع حالم تغییر کرده بود. میر عشقو به کلی از زندگیم حذف کرده بودم و حتی ثانیه ای بهش فکر نمیکردم. اولین باری که میخواستم برم خونه پدر بزرگم جالب بود. تا دیر وقت بیرون گشتیم و ساعت حدودایه 30/8 بود که رسیدیم به شهرک. من زنگ زدم خونه پدر بزرگم و خواستم کسی بیاد سر خیابون دنبال من. اونم با کمی فاصله موند کنارم تا من برم بعد اون بره. پدر بزرگم از دور که اومد و دید این نزدیکم مونده فکر کرد منو اذیت کرده و آنچنان چشم غره ای بهش رفت که من کیف کردم. منم برای اینکه مشکلی پیش نیاد زود رفتم  پیش پدر بزرگم و دستشو گرفتم و کشیدم طرف خونه. پدر بزرگم بعد از اینکه صورتمو بوسید گفت کسی اذیتت کرد بابا؟ گفتم نه بابا شما زود اومدین. وقتی هم داشتیم میرفتیم باز برگشت نگاهی به عقب کرد که fire boy بعداً گفت یه چشم غره جانانه دیگه تقدیم حضورش شده. خیلی باهاش نزدیک شده بودم. یقین داشتم پسر خوب و سالمیه. میدونستم با عرضه هست. وضع مالیش افتضاح بود اما میدونستم اونقدر عرضه داره که میتونه رشد کنه. قرار هم شده بود توی خونه پدر مادرش زندگی کنیم. البته من بهش گفته بودم که فکر نمیکنم پدر مادرم اجازه بدن اما اون خیلی به خودش ایمان داشت و خواست بسپرم به اون. 

2 هفته بعد امتحانا شروع میشد. قرار گذاشته بودیم مامانش زنگ بزنه و برای بعد امتحانا بیان خونه ما. توی همون هیری ویری بود که خواهرم اومد و گفت که 1عدد خواستگار پیدا شده.خواستگار محترم  وکیل بود که برادر شوهر خواهر دامادمون (شوهر خواهرم) بود یکی هم چند وقت قبلش مطرح شده بود که مامانم اینا رد کرده بودن و خواهرم همچنان اصرار داشت که خوبه. این وکیله رو بابام دیده بود و قبول کرده بود. یه جوری اوضاع داشت به هم میریخت. بابام در مورد این وکیله تحقیق کرده بود و نظرش کاملاً مثبت بود. از اوضاع من که خبر نداشت. فکر میکرد اون میاد. شرایطش خوبه. وضع مالی هم خوبه. منم قبول میکنم. توی خونه یجوری حرف میزد که انگار کار تموم شدست. دیدم خیلی داره قاطی میشه. باید با مامانم میگفتم. اما نمیدونستم چطوری. چی بگم آخه؟ بگم من که مثلاً خیلی دخمل سر به زیر و خوبی بودم 1 سالو اندیه با این آقا دوست بودم؟ اگه نگم دوست بودم میگه چطوری میشناسی... خیلی ناجور شده بود. هر روز و هر ساعتی که fire boy به من زنگ میزد میپرسید گفتی؟ نه گفتی؟ نه... 

تا اینکه یه روز که قرار بود 2 روز بعدش برای امتحانا برم ولایت دیدم فرصت ها داره سر میاد و با توجه به برتری شرایط و کیله به fire boy اگر اون اول میومد من نمیتونستم پدر مادرمو قانع کنم با کسی ازدواج کنم که بین دو نفر شرایط پایین تری داشت. اون موقع همچین عاقلانه نمیاد که دلیل عشق و عاشقی بیاری. خلاصه اون روز نشسته بودم و داشتم با مامانم حرف میزدم از هر دری و هر کاری میکردم به زبونم نمیچرخید. خواهرم هی بهم اشاره میکرد که بگو دیگه. منم هی من من میکردم. مامانم گفت چیه؟ چیزی میخوای بگی؟ منم چشممو بستم و تند و سریع بهش گفتم. وقتی گفتم انگار 1000 کیلو بار از دوشم برداشتن. مامانم با تعجب نگام میکرد. گفت از کجا میشناسی؟ گفتم توی اینترنت. گفت چییی؟ گفتم از اینترنت بیرون هم دیدمش پسر خوبیه. مامانم طفلکی خیلی سعی کرد ریلکس باشه ولی معلوم بود حسابی جا خورده. از کارش پرسید و راستشو گفتم یعنی راستشو نه اونیو که fire boy گفته بود. گفتم 2 جا کار میکنه و حقوقش اینقدره. مامانم گفت باشه. نظر خودت چیه؟ گفتم نمیدونم هر جوری شما بگین. از برق چشمم خوند و الحق که کارش درست بود و خوب بچشو میشناخت. گفت پس باید قبل از آقای ... بیان. گفتم منم برای همین گفتم. گفت اونا قراره زنگ بزنن قرارو قطعی کنن. قرار اونا رو اگر شد جوری که آقاجونت متوجه نشه عقب تر میذارم. تشکر کردم. تموم بدنم از خجالت گر گرفته بود. خواهرم بهم چشمکی زد و از پشت سر مامانم تشویقم کرد. سریع دویدم توی اتاق و به fire boy خبر دادم.

فرداش خونه بودم و برای امتحان درس میخوندم. fire boy زنگ زد و قرار شد فردا مامانش زنگ بزنه. دقیقاً زمانی که من توی راه ولایت بودم. و دقیقاً روزی که اون وکیله میخواست زنگ بزنه. اینارو دیگه نگفتم بهش و گفتم باشه. فقط وقتی زنگ زدین زود زنگ بزن به من بگو ها. من دلهره دارم. گفت باشه.

فردا شب ساعت 8 قرار بود زنگ بزنن. ساعت 9 شد. 10 شد . ما توی راه بودیم. با بابام میرفتم. نمیتونستم بهش زنگ بزنم. توی دلم هزارتا فحش بهش دادم کثافت عوضی. خیلی بی شعوری. نکبت. ساعت 11 شد ما رسیدیم ولایت اما زنگ نزد. ساعت 10/11 زنگ زد. با صدایی گرفته. خیلی دلخور بودم از دستش. اونم دلخور بود. بهش گفتم مگه قرار نبود زنگ بزنی؟ بدون اینکه به سوالم جواب بده گفت مگه نگفتی گفتم به مامانم. گفتم چرا گفتم. گفت پس چرا مامانم زنگ زده و گفته میخواستیم برای امر خیر مزاحم بشیم مامانت گفته از طرف نمیدونم مریم خانوم یا هر چی خانوم تماس میگیرین؟ (خواهر همون وکیله) مامان من دچار سو تفاهم شده بود و ظاهراً شباهت صدایی باعث شده بود اشتباه بگیره و آقا هم بهشون بر خورده بود. اون شب خیلی از دستش عصبانی شدم. جداً بی شعور بازی در آورد. مسخره هیچ فکر نکرد من تو چه حالی ام. خلاصه گفت که قرار گذاشتن برای هفته بعد. یعنی 1 روز بعد از تموم شدن امتحانهایه من.

اون شب خیلی از دستش به خاطر کاری که کرد ناراحت بودم. و حتی به تصمیمم شک کردم. اصلاً انتظار نداشتم. به خاطر یه سو تفاهم 4 ساعت دیر زنگ زده بود به من خبر بده وقتی هم زنگ زد صداش مثل این مصیبت زده ها. اون شب بعد مدتها یاد میر عشق افتادم. بعد حدود 1 ساعت که بدون اختیار بهش فکر کردم آهی کشیدم با صدایی که خودم از بلندیش تعجب کردم گفتم دیدی چیکار کردی؟ صدای بابامو شنیدم که از بیرون اتاق گفت چیه بابا کاری داری؟ گفتم نه بابا بخواب دارم درس میخونم. خیر سرم مثلاً داشتم درس میخوندم.

 

برگشتیم. fire boy رو در طول هفته 1 یا 2 بار بیشتر ندیدم. هم من فراموش کرده بودم هم اون. البته ظاهراً چون من خیلی ازش رنجیدم و هنوزم که هنوزه به خاطرش کارش نبخشیدمش. چون حرکتش فوق بچه بازی بود. قرارشون روز پنجشنبه ساعت 8 شب بود. نمیدونم مامانم با چه ترفندی و به چه زبونی با بابام گفت که صداش در نیومد. از مامانم خواسته بودم طوری به بابام بگه که هیچی از من نپرسه. من از بابام خجالت میکشیدم. مامانم هم مثل همیشه کارشو درست انجام داد. برای اون شب مامانم طبق رسم به خواهرام و شوهراشون به اضافه پدر بزرگم اینا گفته بود بیان. یه دختر دایی کوچولو هم داشتم اونم با پدر بزرگم اینا اومده بود. دامادمون که قرار بود فامیلشون بیاد خاستگاری مدام داشت از همه اطلاعات جمع میکرد. حالمو داشت به هم میزد. از سر کار که اومدم خواهرامو دیدم که داشتن خونرو تمیز میکردن. مبل هارو جابجا میکردن. خنده ام گرفته بود. یکی میکشید اینور اون یکی میکشید اونور. بحث میکردن. از تکاپویی که میدیدم تعجب کرده بودم. راستش فکر نمیکردم برای اونا اینقدر مهم باشم. خواهر بزرگم مدام بهم میگفت تو برو بخواب که شب هی خمیازه نکشی. از یاداوری خاطره جفتمون زدیم زیر خنده. (خاطره رو هم بعداً میگم) خواستم بگم با این سر و صدای شما مگه من میتونم بخوابم اما دلم نیومد بزنم توی ذوقش. مامانم صدام کرد برم میوه ها رو بچینم. دور گیلاس ها رو با فویل آلومینیومی میپیچیدم . توی ظرف میذاشتم. ساکت بودم دیدم بابام مونده بالای سرم. سرمو بلند کردم و لبخندی به صورتش زدم. با یه لبخند شیطنت آمیز که هیچ وقت ازش ندیده بودم گفت چیه تو فکری؟ گفتم هیچی. خم شد پیشونیمو بوسید. دلم گر گرفت. فکر کنم فهمید الانه که اشکم در بیاد نشست کنارمو شروع کرد سر به سرم گذاشتن. گیلاسهایی که میچیدمو میریخت به هم جیغو دادمو که در آورد و به دنبالش صدای مامانمو پا شد رفت. الهی قربونشون برم. الهی تمام دردهاشون برام من باشه. بهترین پدر مادر دنیا رو دارم. دلم شور میزد. خیلی زیاد. خواستگار زیاد داشتم اما هیچ کدوم برام مهم نبود برای همین هم دلشوره ای نداشتم.