Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
ناناحنم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

سلام دوستایه خوبم
الان که دارم اینو مینویسم یه بارون خیلی قشنگ از طرف خدای مهربونم بر فراز آسمون تهران باریدن گرفته. (چه ادبی)
هوای به قول مدیر عاملمون هوای تعطیل کردنه.خدا جون دلم میخواد برم زیر بارون. اما نمیتونم. یعنی نمیشه.
دیروز رفتم چشم پزشکی.
خیلی ناراحتم. گفت باید عینک بزنم. این بار دومه که برام عینک تجویز میکنن. یکی وقتی 9 سالم بود. اون مشکلو به زور آب هویج و شیر و زرده تخم مرغ حل کردم و یکی هم دیروز. مامان جوجو برامون وقت گرفته بود. عجب دکتری بود. فکر کنم بعد از ابو علی سینا این دکتر دیروزی تنها کسی بود که نوشته بود " در صورتی که توان پرداخت حق ویزیت را ندارید به اندازه توانتان پرداخت کنید"  خداییش کلی حل کردم که هنوزم آدمی وجود داره.
امروز همکار قبلیم بهم اس ام اس داده که " جیغ بزن. خودتو بکش ، موهاتو بکش، خلاصه یه جوری نشون بده که خوشحالی که من بهت اس ام اس دادم"  اسمش صدفه. خیلی مهربونه. وقتی توی اون خراب شده بودم تنها کسی بود که باهاش دوست بودم. در واقع تنها آدمی که بود. چون بقیه لاشخور بودن. الان اگه جوجو بود میگفت باز حرف بد؟؟
جوجوی عزیزمو 2 روز که باهاش نا محلی میکنم. خیلی ازش ناراحت شدم. هنوز نمیدونه کی باید چه حرفیو بزنه. میدونم یه وقتایی که در مورد فامیلش حرف میزنم حرصش در میاد و مترصد فرصته که تلافی کنه. در حالی که اگه یه کوچولو مغز فندقیشو به کار بنازه میبینه من فامیل خودم و اونو فرقی نمیذارم.
اما چه کنم که حالیش نمیشه. 2 سال من هر جایی که خواستن برن بدون دعوت رفتم. چون گفتن فامیلمون اینجورین. در حالی که من هیچ وقت بدون دعوت هیچ جا نمیرم. اما به خاطر جوجو رفتم. اما دریغ از اینکه یکدفعه یکی زنگ بزنه بگه ما می آییم خونتون. اگر هر کسی برای خودش احترام قائل هست خوب منم برای خودم احترام قائلم. جوجو رو که دیگه نگو. وقتی پای فک . فامیلو و قوم خویشو و این چیزا وسط میاد حاظره خودشو قربانی کنه. 1000 بار بهش گفتم آدم برای کسی تب میکنه که براش بمیره. جوجوی نازم خیلی مهربونه. زود میبخشه و کینه ای نیست. این خیلی خوبه. اما به قول ترکا آمآ  حیف مدیریت احساسات نداره. الان اگر یکی از راه برسه دیگه نی نی کیلو چنده. نی نیو بندازیم آشغالی ...
نهههههههههه به این بدی هم نیست . خوبه اما نمیدونم. دقیقاً وقتایی که با خودم فکر میکنم چقدر مهربونه و من خوشبختم میزنه توی پرم  و ناراحتم میکنه. چراااااااااااااااا آخه جوجویی؟
عزیزم من خیلی دوست دارم تو هم دوستم داشته باش. چون دوست داشتن تو تنها پشتوانه من برای ادامه مسیر و تحمل سختیهایه زندگیه.
این 3-4 روز پیش بهت گفتم. اما چرا باز اذیتم کردی؟ یعنی داری جوجوی بدی میشی؟
الان دلم برات تنگ شده. دوست دارم باهات صحبت کنم. اما نه میتونم از اینجا زنگ بزنم و اینکه میدونم تو هم نمیتونی صحبت کنی.
خوب بر میگردیم به عصر واقعی
فردا شب تعداد بی نهایتی مهمون دارم.
از الان خسته شدم. اما چاره چیه. باید بیان دیگه تا بازدید عیدمون اومده باشن. من مهمونو خیلی دوست دارم. اما الان 2 ساله که میخواییم باجوجو بریم فرحزاد اونجایی که 2-3 ماه قبل از نامزدیمون هر هفته بودیم. اما نمیشه. چون من همه جمعه ها کلاس دارم و بیقیه اش هم همش سر کاریم. خدایا من مسافرت میخوام.
زود زود زود
لطفاً
نکته : من نمیدونم اگه این مرتیکه بتمرگه سر جاش سیگارشو بکشه چی میشه.
 نکته دوم: این پرشین بلاگ اونقدر شکلک هاش دیر میاد که همیشه منو بیخیال میکنه. اه