Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 22
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 ساعت هفت و نیم بود. دیگه داشتم از دلشوره پس می افتادم. فکر کنم همه فهمیده بودن چون مدام سر به سرم میذاشتن. برای اینکه بیشتر از این مسخره ام نکنن و خودم هم کمی آرامش بگیرم وضو گرفتم و رفتم به اتاقم . درو که بستم احساس کردم راحت شدم. هیچ وقت اون نمازیو که اون شب خوندم فراموش نمیکنم. از خدای مهربونم خواستم و عهد بستم.خدایا خودت گفتی فقط بخواهین و دعا کنین. از من بخواهین. خدایا یادته چقدر خواستم. یادته چقدر التماست کردم. خدایا یادته وجودمو باخته بودم و میخواستم سالم به من برگردونی. اما نکردی. تمام التماس هام بی جواب موند و حالا: خدای مهربونم به بزرگی خودت قسمت میدوم اگر در این اومدن برای من خیری نیست مهمونهای امشب نیان و اگر اومدن هیچ اتفاقی نیافته و بهم بخوره. خدایا من بابت هم دعاهایه اجابت نشده ام ازت طلب دارم. تو خودت گفتی اگر چیزو خواستین  ندادم یقین داشته باشین بهتر از اونو بهتون میدم. و آیا این همون بهتره؟ اگر نیست نیاد. خیلی دعا کردم. نمیدونم دیگه چی ها گفتم فقط وقتی به خودم اومدم که خواهرم اومد توی اتاق و گفت بابا دست از سر این خدای طفلکی بردار . هنوز دیر نکردن که رفتی گیر دادی به خدا. پاشو بیا. اونقدر سبک شده بودم که در جواب حرفهاش خنده بلندی کردم و گفتم داشتم دعا میکردم تو آبرریزی نکنی. و به لگدی که برام پروند جا خالی دادم.ساعت هشت و دو سه دقیقه زنگ زدن. یه دفعه همه ریختن به هم. هر کی یه طرف میرفت. خنده ام گرفته بود. انگار دفعه اول بود خواستگار میومد خونمون. من سریع رفتم توی آشپزخونه. مهمونا اومدن بالا. دوباره قلبم شروع کرد به تالاپ تالاپ صدا کردن. برای یه هزارم ثانیه میر عشق با سرعت سر سام آوری از ذهنم گذشت. سرمو تکون دادم و با خودم گفتم خداحافظ برای همیشه. تو دیگه هیچ راهی نداری و برای من مردی. یه دفعه به خودم اومدم دیدم خواهرم منو توی پذیرایی هل داد. اول مامانشو دیدم . داشت با همه روبوسی میکرد. چه چادر و مقنعه ای زده بود. انکار نمیکنم که ترسیدم. بعد داداششو. مثل جان کوچولو توی رابینهود بود. ولی بامزه. بعد باباشو. زحمت کش و مهربون و خجالتی و بعد............چه عسلی شده بود. یه گل خوشگل هم دستش بود. فقط تونستم یه لبخند بهش بزنم. سریع برگشتم توی آشپزخونه.خواهرم اومد. سبد گل توی دستش بود. چقدر دعا کرده بودم گل خوشگلی بیارن. مامانم خیلی به گل و شیرنی حساس بود. وگلشون هم خوشگل بود. خواهرم میخندید.  گفت به من میگه من این گلو به کی باید بدم. منم ازش گرفتم. دیوونه چرا گلو از دستش نگرفتی؟؟؟ گفتم به من چه که بگیرم. خواهرم که معلوم بود خوشحاله منو بوسید و گل رو روی میز گذاشت. دختر دایی آتیش پارم سریع پرید جولوم و گفت وای عمه شوهرت چه خوشگله. دختر خواهرم که همسن دختر داییم  وحدوداً 10 ساله بودن گفت شوهرش نیست که خره. ولی خاله خیلی به هم میایین. خواهر سومیم طبق معمول ساز منفی اومد توی آشپزخونه و گفت وای خدا بهت رحم کنه. از اون مادر شوهراست. گفتم نترس همه مثل مادر شوهر تو نیستن و در دلم دعا کردم همینطور باشه. خواهرم گفت حالا باید چایی بیاری.؟ گفتم نه. من گفتم هیچی نمی آرم. گفت پس بیا بریم بشینیم.مبلهایی که چیده بودن یک دست استیل و یک دست راحتی بود. خواهرم منو روی مبل راحتی نشوند و خودش روی اون یکی که خیلی هم ناراحت بود نشست و بابت این کارش جداً ازش ممنون شدم. وای... من که دقیقاً رو به همه نشسته بودم. همه مهمونا به جز مامانش روی مبل های استیل یا همون ناراحت نشسته بودن. فقط خانواده خودشون اومده بودن. بر خلاف ما که همه جمع شده بودیم.همه ساکت بودن و به هم دیگه نگاه میکردن. آقاجونم رو به باباش گفت خیلی خوش اومدین . اونم تشکر کرد و دوباره ساکت شد.