Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 23
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 

 

وقتی باباش دوباره سرشو پائین انداخت خانواده ما تقریباً همه نگاهی به هم کردن و لبخند زدن. فهمیدم خصلتیو که از بدو ورود پدرش تشخیص دادم داره. خیلی خجالتی..

به fire boye نگاه کردم. سرشو انداخته بود پائین. آقاجونم روی مبل جابجا شد و گفت خوب چه خبر آقای ... باباش گفت سلامتی. چه جو عجیبی شده بود. سکوت سکوت. ایناچرا حرف نمیزدن؟ نکنه اصلاً راضی نبودن بیان؟ مگه fire boye نگفت دوست دارن بدونن کی هستی و چه شکلی هستی؟ به مادرش نگاه کردم تا آثار ناراضی بودن رو در چهرش ببینم. داشت به شوهرش نگاه میکرد. fire boye و برادرش هم. ایییی داد. fire boye کاملاً واضح عصبی به نظر میرسید. مامانش اونقدر شدید زل زده بود به شوهرش که آقاجونم گفت حاج خانوم من فکر میکنم شما چیزی میخوایین بگین. من که خندم گرفت. مامانش گفت واله ما منتظر هستیم آقای ... (شوهرش) شروع کنن. بابای fire boye که دید دیگه اوضاع داره خراب میشه گفت ما برای امر خیر مزاحمتون شدیم. و تعارف هایه معمول... و بعد گفت واله راستش من نمیدونم چی باید بگم اما هیچی از راستی بهتر نیست. راستش نمیدونم چطوری بگم پسر من امروز صبح از کارش اخراج شد. برای چند لحظه همه ساکت شدند . آقاجونم گفت همونطوری که گفتید هیچی بهتر از صداقت نیست و بعد بابام از fire boye خواست که در مورد خودش صحبت کنه. من 24 سالمه شغلم... بود. آقاجونم گفت مدرک تحصیلیتون چیه؟ (یه لحظه بخار از مغزم بلند شد. این همون چیزیه که میتونه به نصبت وکیله بهش گیر بده) fire boye یه کمی از اعتماد به نفسش همچین افتاد پائین و گفت دیپلم. اگر هم خدا بخواد قصد دارم ادامه بدم. (توی دلم گفتم آی دروغ گوی کلک) هنوز اون 2 واحد درسیو پاس نکرده بود تا دیپلم رو کامل کنه. در همین موقع خواهر کوچولوم که 2 سال از خودم کوچیک تره و دانشجوی الکترونیک هست از دانشگاه اومد. خواهرم بر خلاف من خیلی کوچولو و ریزه میزه هستش. سلام کرد و سریع رفت توی اتاق.

اصلاً حواسم به حرفهایی که زده میشد نبود. فقط داشتم به عکس العمل افراد نگاه میکردم. از همه جالب تر داداش fire boye بود.قدش از fire boye کوتاه تر بود و تپل تر. البته خیلی تپل تر. چه باحال نشسته بود. انگار اومده قهوه خونه. پاهاشو باز کرده بود البته فکر کنم بسته تر نمیشد و کف دو تا دستهاشو رو زانو هاش قرار داده بود به صورتی که دستهاش حالت پرانتز داشت. یه حالت داش مشتی. fire boye هم مثل اون نشسته بود اما آرنج هاش روی پاهاش قرار داشت و کمی به جلو خم شده بود. باباش ریلکس تر و با کلاس تر از هم تکیه داده بود و پاهاشو روی هم انداخته بود. مامانش هم با اینکه مبلی که نشسته بود راحتی بود اما هی جابجا میشد که یقین کردم کمر درد داره. یه لحظه شنیدم که مامانش گفت اگه اجازه بدین پسر من با دختر خانومتون یه صحبتی داشته باشن. و وقتی بابام اجازه داد و من بلند شدم که fire boye رو به اتاق راهنمایی کنم مامانش جوری بهم نگاه کرد انگار نمیدونست من هستم که اومدن خواستگاریم. خوشحال بودم که برای لحضه هایی از اون جو سنگین خارج میشم. به طرف اتاق رفتم و داخل شدم. وقتی fire boye اومد و درو بستم برای لحظه ای نتونستم بر وسوسه اینکه سرمو روی سینش بذارم غلبه کنم. یک سالی میشد که عادت کرده بودم اینطوری آروم بشم. وقتی این کارو کردم خودشو کشید عقب و گفت نکن. یکی میبینه زشته. گفتم کسی نمیاد. من لبه تخت دادشم نشستم و اونم روی زمین. دستشو گرفتم باز هم دستشو از دستم بیرون آورد. گفت به خدا اگه یکی بیاد آبرومون میره. گفتم تو چقدر خری و دمپاییمو در آوردم و یه دونه محکم زدم روی پاش و گفتم اینم مراسم خواستگار زنون. خندید. بعد در مورد اینکه چطور اومدن و از کجا گل خریدن و این حرفها. 20 دقیقه شده بود داشتیم چرت و پرت میگفتیم. گفتم بریم؟ گفت بریم. گفتم خدایی واسه چی مارو فرستادن اینجا؟ ما که دیگه احمق نیستیم که حرفیو برای این لحظه بذاریم. و به اتفاق از اتاق اومدیم بیرون. مامانش متفاوت با قبل بهم نگاه میکرد. الان دیگه نگاهش مبهم نبود. کاملاً با ذوق بهم نگاه میکرد. خوشحال شدم از اینکه آثار نارضایتی رو ندیدم. وقتی برگشتیم حسابی با هم آشنا شده بودن و بحث ها گرم بود. آقاجونم و بابا بزرگم با باباش. و مامانم و مادر بزرگ و خواهر بزرگم با مامانش صحبت میکردن. مامانش وقتی ما نشستیم و جمع ساکت شد گفت خوب جواب مارو کی میدین؟ مامانم خندید و گفت حالا عجله نکنین . یک ماه دیگه. مامانش گفت نه تورو خدا. دل بچم آب میشه. همه زدن زیر خنده. فقط برام عجیب بود چرا من اصلاً خجالت نمیکشیدم؟ پس کجای این مراسم خجالت داشت که دخترا سرخ و سفید میشن؟ مامانم گفت یک هفته دیگه. مامانش گفت امروز پنجشنبه بود. من یکشنبه تماس میگیرم برای جواب. و هم همه ای شد و نهایتاً قرار شد مامانش یکشنبه تماس بگیره.ساعت 20/9 شب بود. بلند شدند که برن. مامانم و بابام و سایر حضار اصرار کردن که بمونین و الات وقت شامه و شام ما هم آمادست. توی تعارفات اونا نگاهی به هم کردن و در عین ناباوری من و  همه خانوادم دوباره سر جاشون نشستن.

جنب و جوش شروع شد. مامانم براش شام خودمون قیمه گذاشته بود. اما سریع شوهر خواهرمو فرستاد بره کباب بگیره و من هم انگار نه انگار مثلآً عروس مورد نظر بودم با سایرین شروع به آماده کردن وسایل شام کردم. مامانش به خاطر پا درد درخواست کرد به اتاقی بره تا بتونه راحت پاهاشو دراز کنه. آقاجونم و بابای fire boye هم سخت با هم جور شده بودن و بحث میکردن. یه نگاه دزدکی به fire boye انداختم همونطور که با داداش حرف میزد منو نگاه میکرد. تا نگاهش کردم مثل این مرتیکه های هیز بهم چشمک زد. خنده ام گرفت. داداشش دید، خندش گرفت و سرشو انداخت پایین. در کمتر از نیم ساعت شام آماده شد. سر سفره کنار بابام نشسته بودم. عجب تحویلم میگرفت. شام که خورده شد fire boye بلند شد و شروع به جمع کردن سفره کرد. همه خندشون گرفته بود مامانم گفت شما بفرمائین. شوهر خواهرم گفت حالا عجله نکن بابا وقت زیاده. هر کی یه تیکه بهش انداخت . طفلی با خجالت عقب رفت و پائین مبلی که قبلاً نشسته بود روی زمین نشست. نیم ساعت بعد اونا رفتن. همه ریخته بودن به هم. نظر همه نسبتاً مثبت بود به جز شوهر خواهرم و کمی هم بابام . و دلیلشونم همه میدونستن چیه. شوهر خواهرم مثل کنه چسبیده بود به مامانم و نمیدونم چی داشت در گوشش میگفت و مدام با مامانم که همش راه میرفت میچرخید. بابام نشسته بود و داشت در مورد اینکه بیکاره و مشکل بوجود میاد حرف میزد و در آخر هر جمله اضافه میکرد خانواده خوبی بودن و پسره هم معلومه جربزه داره. نمیفهمیدم بالاخره نظرش چیه. بابا بزرگم هم قهر کرده بود که چرا از من نظر نپرسیدین. مامان بزرگم هم قهر بود چون مامانم توپیده بود بهش که چرا به مامان fire boye گفته شما از این به بعد همش با هم رفت و آمد دارین. گفته بود از کجا معلومه و خلاصه بل بشویی بود. من دیدم خیلی قر و قاطی شده رفتم توی اتاقم خوابیدم و قبلش هم از خواهرام خداحافظی و تشکر کردم. ولی در کل تشخیص دادم نظر موافق بیشتره. خواهر کوچولوم وقتی اومد که بخوابه گفت اگر قبول نکنن چی؟ گفتم هیچی من روی حرفشون حرفی نمیزنم اما با کسی دیگه هم ازدواج نمیکنم. فردا صبح بابام سر میز صبحانه گفت خوب بابا نظر خودت چیه؟ گفتم من نظرم 100% بسته به نظر شماست. هر چی شما بگین. واضح ذوق رو توی صورت بابام دیدم. اون دختر زبون دراز پر رو که اگه خلاف میلش حرف بزنی آسمونو زمینو به هم میدوزه چه سر به راه و خانوم شده. راستی یادم رفت بگم مشکل بزرگی هم که از نظر مامانم و بابام حل نشدنی بود مسکن بود. معتقد بودن نمیشه توی خونه باباش زندگی کنیم. و حتماً مشکل پیش میاد. منم چون fire boye گفته بود خودش مامانمو قانع میکنه هیچ حرفی نزدم. شنبه شب مامانم اعلام کرد که نظر بابام نصفه مثبته و بسته به حل مشکل کار و مسکن بیرون از خونه پدریه و خودشم نیمه مثبته که بسته به مسکن و مهم تر اینکه خودش باید با fire boye حرف بزنه اونم تنها. منم بهش گفتم مامانش که زنگ زد برای جواب بهش بگه که میخواد با پسرش حرف بزنه. و البته ما در خانوادمون رسم داریم خواستگاری که به نصف جواب مثبت میرسه خونشون میریم و ضعیت خانوادگیشونو مستقیم از نزدیک میبینیم.

یکشنبه که مامانش زنگ زد ، مامانم خواست که با fire boye حرف بزنه و این شد که ما برای دوشنبه شب دعوت شدیم که هر دو قصدو انجام بدیم.