Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
عجب صبری خدا دارد
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٤
 

سلام

به جرئت میگم دیشب و امروز یکی از سخت ترین شبانه روزای عمرم بوده.

دیروز مثل همیشه جوجو اومد دنبالم که بریم خونه. قرار بود شبو خونه ما باشه. گفت که داداش بزرگم بهش زنگ زده و ازش خواسته  که بره خونه پدر بزرگم و برای شب اونارو به خونه ما دعوت کنه و به علاوه چرخهای ماشین صدا میده باید برم بازشون کنم ببینم چی شده و رفت. منم رفتم خونه و شروع کردم کمک مامانم که طفلکی از کمر درد نمیتونست روی پاهاش بند بشه کردم. کمی که گذشت مامانم گفت برو زنگ بزن مامان اینا (مامان جوجو) هم برای شب بیان اینجا. منم رفتم تلفن کردم خونه جوجو و قرار شد اونا هم بیان. نیم ساعتی که گذشت زنگ خونه مدل جوجویی به صدا در اومد (جوجو همیشه یه جور خاصی زنگ میزنه) جوجو و مامانش اینا اومدن و هنوز ننشسته بودن که باز زنگ زدن. این بار بابا بزرگم بود که با یه حالت برافروخته و شدیداً عصبانی اومده بود. جوجو منو صدا کرد و کلیدی بهم داد و گفت بیا اینو خاله آرزو داد (خاله بزرگم) گفت بده به یکی از بچه ها (برادرام). منم کلیدو ازش گرفتم ودادم به برادر کوچیکم. و فهمیدم که بچه ها شب خونه پدر بزرگم از این جلسه های نت ورک گذاشتن. پدر بزرگم حسابی عصبانی بود. داد میزد. با دائی کوچیکم دعواش شده بود سر اینکه چرا توی خونه جلسه میذارن.

اونو نشوندیم آرومش کردیم و داداشم هم رفت.

 مادر بزرگم و خاله بزرگم که قرار بود بیان خونه ما ازشون خبری نبود. مامانم به من و جوجو گفت بریم خونه خالم و اگه اونجا هستن ببریمشون خونه. با جوجو که راه افتادیم دیدم داره میره خونشون گفتم کجا؟ گفت بریم یه سی دی هست بدیم به داداشم و بریم دنبال خاله اینا. سی دی رو که دادیم دیدم  داداش کوچیکم دوئید اومد سمت ماشین. (خونه بابا بزرگم و خونه جوجو اینا 2 کوچه روبروی هم هست و کلاً با خونه ما 500 متری فاصله داره) گفت بچه ها اگه بالا میرین منم بیام. با اشاره جوجو سوار شد و گفت نمیدونم خونه بابا اینا چی شده. گفتم واسه چی؟ گفت رفتم هیشکی خونه نبود و روی پله ها و توی خونه پر خون بود. منم مثل برق گرفته ها گفتم واسه چی؟ گفت هیچی فکر کنم دائی با خاله آرزو دعوا کرده. من گفتم نه اون اهل اینکه بخواد کسیو بزنه نیست مگر اینکه ناراحت شده باشه دماغ خودش خون افتاده باشه. گفت نمیدونم اما من الات 2 ساعته دارم خون میشورم. توی دلم گفتم اینم چه قضیه رو بزرگ میکنه. با هم رفتیم در خونه خالم اما کسی درو باز نکرد. گفتم کجا بریم دنبالشون؟ داداشم گفت میخوایی پیداشون کنی؟ گفتم آره حتماً . گفت خوب برید در درمونگاه. اونو پیاده کردیم و رفتیم در درمونگاه. خیابون منتهی به درمونگاه یکطرفه بود. جوجو از سر خیابون کلی دنده عقب اومد تا نزدیک درمونگاه. به من گفت توی ماشین بمون و خودش پیاده شد. منم بدون توجه پیاده شدم و دنبالش دویدم. ماشین دائیمو جلوی بیمارستان دیدم که جوجو رفته بود و داشت با کسی توی ماشین حرف میزد. به سمت ماشین رفتم و دیدم مادر بزرگم توی ماشین نشسته و داره گریه میکنه. تا اومدم بپرسم چی شده دیدم جوجو رفت داخل درمونگاه. برگشتم از مادر بزرگم سوال کنم که چشمم به صندلی جلوی ماشین افتاد. صندلی سفید ماشین که همیشه دائیمو به خاطر سلیقش تحسین میردم از خون قرمز شده بود. بی اختیار دستم توی صورتم خورد و با بغض از مادر بزرگم که نفسش داشت بند میومد پرسیدم بی بی چی شده؟ با گریه و با اون لهجه قشنگش گفت هیچی بچم از دستم رفت من با جیغ گفتم چی شده؟ گفت مقداد (دائی کوچیکم) دستشو با تیغ بریده.!!!!!!!!!!!

من دیگه مهلت ندادم حرفی بزنه و بدون توجه به فریاد دربان دنبال جوجو دویدم توی بیمارستان . جوجو منو دید و ایستاد. احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه. حالت تهوع و سرگیچه شدید و احساس ضعف باعث شد سر جای خودم بمونم و اگر جوجو به سرعت خودشو بهم نرسونده بود و نگرفته بودم نقش زمین میشدم. نمیتونستم درست صحبت کنم با بغض و گریه گفتم بی بی میگه رگشو زده . جوجو شونه هامو محکم تکون داد و با فریاد گفت چرا مسخره بازی در میاری؟ چرا اینجوری؟ تو مثلاً اومدی روحیه بدی و دستمو محکم گرفت و دنبال خودش کشید. از برخورد خشن جوجو کمی به خودم اومدم و محکم تر دنبالش راه افتادم. در اورژانسو که باز کردم دیدم خالم داره توی راه روی بیمارستان قدم میزنه. تمام لباساش پر خون بود. به طرفش دویدم و گفتم خاله چی شده؟ گفت ماهارو از کجا پیدا کردی؟ گفتم حسین گفت. گفت هیچی رگ دستشو بریده. گفتم کجاست به طرف اتاقی اشاره کرد و گفت اونجا دارن دستشو بخیه میکنن. جوجو زودتر از من رفت پشت در اتاق و از لای در نگاه کرد. به زور جوجو رو کنار زدم و از لای در که 5 سانتی باز بود نگاه کردم. فقط پاهاشو میدیدم. پر خون و چند نفری که خم شده بودن روش.  تموم بدنم  میلرزید. سرمو روی سینه جوجو گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن. اون اما اینبار مهربون تر موهامو نوازش کرد و گفت اگه اینجوری کنی که خاله سکته میکنه. بیا تو برو پیش بی بی. من یاد بی بی افتادم و هق هق هاش. دلم برای پیرزن بیچاره آتیش گرفت. به سرعت خودمو بهش رسوندم و دیدم دیگه نفسش بالا نمیاد. تا منو دید شروع کرد به التماس که بیا منم ببر. با خودم گفتم الان میاد اونجا میبینه پاک داغون میشه. گفتم نترس بی بی چیزی نشده. دکترش گفته عمیق نیست. خطری نداره گفت آره خطری نداره. خودم دیدم دستش از هم باز شد بود. گفتم نترس بیخیه اش کردن.و باز نتونستم اونجا بمونم و رفتم داخل. چون فکر نمیکردم که کارمون اونقدر طول بکشه نه کیفی با خودم آورده بودم نه موبایلمو. رفتم موبایل جوجو رو گرفتم دیدم 2 تا میس کال از خونه ما داره.( موبایل جوجو وز تاسوعا وقتی نذری داشتیم افتاد توی دیگ قورمه سبزی و از اون روز لال شد) خواستم زنگ بزنم دیدم باز زنگ خورد. مامانم بود. نگران بود که کجایین پس شما؟ گفتم نترس مامان مقداد خون دماغ شده آوردنش بیمارستان. چیزی نشده. گوشی رو قطع کرد. 5 دقیقه بعد باز زنگ زد راستشو بگو دیدم دست بردار نیست گفتم بابا نترس چزی نشده دستشو با تیغ بریده اما به بابا بزرگ نگی ها. گفت اون همون موقع راه افتاد. 3 دقیقه بعد بابابزرگم لرزان وارد اورژانس شد. داشت گریه میکرد. رفتم دستشو گرفتم گفتم بابا چرا گریه میکنی نترس چیزیش نشده. رفت پشت در اتاق عمل رفتم پیش خاله ام یه لیوان آب بهش بدم تا برگشتم دیدم بابا بزرگم نقش زمین شد. طفلکی همچین میلرزید و نفس نفس میزد. با جوجو به زور زیر بغلشو گرفتیم و روی صندلی نشوندیمش. به شدت گریه میکرد وقتی باز گفتم چیزی نشده گفت چیزی شدنش هیچی آخه چرا باید اين کارو بکنه. رفتم یه لیوان آب هم برای اون آوردم و آبو بهش دادم. یه دفعه دیدم همهمه ای شد. برگشتم دیدم مامانم و مامان و بابای جوجو و دائی بزرگم از راه اومدن. خاله کوچیکم (عروس خانوم) هم کمی زودتر اومده بود. وای خدایا...........

دستش 23 تا بخیه خورد از داخل 7 تا از بیرون 16 تا... مرخصش کردیم و آوردیمش خونه ما. اما تا آخر شب که همه خونه ما بودن گریه های بابابزرگم و حال بقیه به شدت حالمو گرفت. هیچکس شام نخورد. همه فقط با غذا بازی کردن.

آخر شب هم رفتن خونشون. منم واسه کار ثبت نامم رفتم خونه جوجو اینا تا فردا با هم بریم دانشگاه.