Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
یاوه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧
 

سلام

دلم تنگ شده بود. رفته بودم برای امتحانا. یعنی الان وسطشم.   اما برای جلوگیری از اخراج مجدد باید وسطش میومدم یه خودی نشون میدادم تا یادشون نره منم هستم. تازه اگه نیومده بودم دیگه باید همه کارهایی که توی مدتی که کار میکنمو یاد گرفتم پشت تلفن به این خانومه که در صددم یه اسم مناسب براش پیدا کنم یاد بدم. البته اونش زیاد برام مهم نیست که اون یاد بگیره. خوشم نمیاد فرا پس فردا هی بیادو و بخواد توی کارهام اظهار نظر کنه. چون این جماعت قدیمی خدا نکنه یه چیز جدید یاد بگیرن دیگه تا دهن آدمو سرویس نکنن ول کن ماجرا نیستن .  

بعدشم اینکه دلم گرفته. توی این چند روزی که خونه موندم و درس خوندم جوجوی عزیزم هم همش کنارم بود.   البته دستش درد نکنه حتی یه تار مو رو هم توی خونه جابجا نکرد. من هی درس میخوندم و هی حرص کارهایه خونرو میخوردم و هر چی خونده بودم یادم میرفت. میدونم کارم احمقانه بوده اما نمیدونین خونمون چقدر کثیف شده که. تازه جوجو خان نه تنها خودش کار نمیکرد یه بازی هم ریخته روی کامپیوتر که بعضی وقتا من یه دفعه از روی کتابام شیرچه میزدم و شروع میکردم به بازی.  

این چند روز دوباره به بودن جوجو عادت کردم. دیروز که بعد امتحان اومدم شرکت ظهر که شد دلم براش خیلی تنگ شده بود. این موبایلهایه آشغال هم که دیگه واسه خودشون اس ام اسو رد نمیکنن. غروب زنگ زدم و خواستم موقع برگشت بیاد از این طرف با هم بریم خونه. عسلم هم اومد. سر راه رفتم قارچ و کلم خریدم. جوجوم خیلی سالاد ماکارونی و سالاد اندونزی دوست دارم. میخواستم برای شب براش درست کنم. ( چند شب بود آشپزی نکرده بودم و مامانیه جوجو زحمت شام  و ناهار رو میکشید. دلم میخواست با تمام خستگیم خودم براش غذا درست کنم)   

وقتی رفتیم خونه اون رفت یه دوش بگیره و منم چایی درست کردم. بعدشم من دوش گرفتم و اومدیم چایی بخوریم که داداشیم اومد. جوجو دراز کشیده بود جلوی تلوزیون. ازم خواست یه چایی دیگه بهش بدم. منم چایی کم دم کرده بودم رفتم که دوباره دم کنم. جوجو به قول خودش شوخی کرد اما با یه لحن بدی که اصلاً ازش توقع نداشتم گفت برم چایی بیارم.   من ناراحت شدم. منم خسته بودم و دوست هم نداشتم پیش دیگران حتی داداش خودم باهام اونجوری حرف بزنه. اونم جوجو که حمش عادت دارم منو ناز کنه. من قهر کردم رفتم روی مبلی که دورتر بود نشستم. اونم شروع کرد به پرت کردن شکلاتهای روی میز به طرفم. محلش نذاشتم یه دفعه یکیش خورد توی چشمم. سریع شروع به معذرت خواهی کرد. اومده بود از دلم در بیاره ناراحت ترم کرد. چرا جوجو نمیفهمید حوصله شوخی ندارم؟ من باز به روی خودم نیاوردم که ازش رنجیدم. بیخیال شدم و باز خندیدم. داداشم داشت سعی میکرد یه dvd رایت کنه نمیشد. جوجو رو فرستادم کنسرو ذرت بگیره برای سالاد. وقتی داشت لباسشو عوض میکرد توی اتاق گفت جوجو شنیدی رضا (داداشم) چی گفت؟ دوباره پرسیدم صداشو نشنیدم. من داشتم کلم هارو میشستم. اومد بیرون از اتاق گفتم جوجو شنیدی رضا چی گفت؟ با اخم نگاهم کرد و گفت هر چی گفت. اااااااااااااا از تعجب آمپرم چسبیده به به آخر  . گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی همین. بعد با عصبانیت گفت 2 بار گفتم چی میگه جواب نمیدی؟ من نشنیدم بودم. با ناراحتی گفتم چی میگی؟ اگه گفته بودی که وقتی اومدی بیرون اتاق ازت نمیپرسیدم که. داداشم که به دعوایه احمقانه ما خندش گرفته بود گفت چرا گفت اما تو نشنیدی. صدای آب نذاشت. اعصابمو حسابی خورد کرده بود این جوجوی خر. اومد گفت حالا چی میگه؟ گفتم هر چی میگه و پشتمو بهش کردم.  

چرا امشب اینجوری رفتار میکرد؟؟ اصلاً انگار دعوا داشت. مثل همیشه نبود. اگر اون خسته بود منم بودم. اگر اون از وقتی اومده بود خوابیده بود من همش داشتم کار میکردم.

داداشم رفت. دیگه کار درست کردن سالاد تموم شده بود. جوجو رفته بود زیر پتو و خوابیده بود. خیلی ازش ناراحت بودم اما اونهمه زحمت کشیده بودم که غذا آماده بشه. باید میخورد. باز خودمو زدم به اون راه و رفتم پتو رو از روش کشیدم. گفت چته؟ گفتم پاشو شام آماده شد. روشو اونور کرد و گفت من شام نمیخورم. گفتم من 5/1 ساعته دارم کار میکنم. گفت تو بخور من بعداً میخورم. منم رفتم ظرف سالادیو که برای مامانیش اینا ریخته بودم برداشتمو رفتم طرف در. گفتم اگه تا اومدم بلند نشده باشی خودت میدونی. رفتم سالادو دادم بالا و اومدم دیدم هنوز زیر پتوه. خیلی ناراحت شدم. واقعاً آدم بیشعور بی لیاقتیه. خودش هی پیچید به پر و پای من. داشتم نگاش میکردم که چشمشو باز کرد و گفت چیه؟ گفتم خیلی بی لیاقتی و رفتم که سالادو بذارم توی یخچال. سالادو که توی ظرف ریختم دیدم سریع مثل فشنگ بلند شد اومد سالادو برداشت. گفتم بده من. دیگه باهات شام نمیخورم. بغض کرده بودم. یعنی داشتم خفه میشدم  . اونم وایساد جلوم گفت تو غلط میکنی. گفتم خودت غلط میکنی و اشکم سرازیر شد.   خواستم از در آشپزخونه برم بیرون که منو به زور توی بغلش نگه داشت. هر چی هلش دادم تکون نخورد.گفت نیومدم تا منو تهدید نکنی. اما باید بدونی من نمیتونم بدون تو شام بخورم. (اونجایه آدم دروغگو   ) سرمو فشار میداد توی سینش. دیگه صدای گریه زاریم بلند شده بود. نمیدونم چه کرمی داره اشکمو در میاره بعدش سرمو میگیره توی بغلش تا گریه کنم. هی موهامو ناز میکرد و میگفت گریه نکن عزیزم. من شوخی کردم. منم اونقدر توی گریه حرف زدم که خودمم نفهمیدم چی گفتم چه برسه به اون.

وای چقدر روده درازی کردم. حالا که آخرشه خلاصش کنم. بعدش نهایتاً شام خوردیم. و جوجو خوابید. منم که از زور خستگی خوابم نمیبرد تا ساعت 1 با کامپیوتر بازی کردم. بعدشم خوابیدم. برای همینم امروز همش کسلم و البته به خاطر گریه دیشبم چشمام میسوزه. راستش هنوزم از جوجو ناراحتم. شاید اگر آدما اینقدر متفاوت نبودن که هر کدوم در هر لحظه متفاوت از هم باشن زندگی کسالت بار میشد. اما راستش توقع اینقدر بی درکیو ندارم دیگه.  

.

.

راستی یه اتفاق بد افتاده.   وبلاگ امیر ( ما زنده به آنیم که آرام نگیریم..) که من خیلی به نواشته هاش علاقه داشتم پاک شده. یعنی خودش پاک کرده. اینم آخرش دیوونه شد. رئیس هست. استاد هست. کلی هم تحویلش میگیرن باز میزنه همه اون نقد هارو که خدایی خیلی قشنگ مینوشت پاک کرد. امیدوارم هر کجا که هستی خودتو پیدا کنی. امیر خان که همشو پاک کردی و حتی جایی نذاشتی که پیغام بذاریم، امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی حتی اگه به قول خودت دیگه حتی نیایی چرت و پرت هایه ما هارو بخونی.