Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
تو همانی که من آن عاشق زارت بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧
 

بالاخره سوم مادر بزرگ جوجو هم تموم شد.

در میان رفتارهایه عجیب و غریب فامیلهاش.

البته فامیلهاش نه. دختراشون. برام جالبه . من توی دادگاهی محکوم شدم در برابر اینا که خودم هنوز نمیدونم جرمم چیه. راستش نمیتونم درک کنم چرا وقتی با کسی کاری نداری باید روشو ازت برگردونه. حالا اون شخص میتونه یه زن با یه بچه 14-15 ساله باشه. نمیدونم چرا توی این فامیل ملت دو دسته ان. یه عده ای که خیلی منو دوست دارن. یه عده ای که نمیخوان سر به تنم باشه. به خداوندیه خدا نمیدونم چرا. اما حوصله قر و فراشونو دیگه ندارم. جالبش اینجاست که برای جوجو هم که تعریف میکنم ، نه اینکه من توقع داشته باشم بابت رفتار بد فامیلش از من عذر خواهی کنه اما اون بی انصاف هم به جای اینکه منو دلداری بده مثل .. میپره بهم.

این سه روز اونقدر خسته شدم و اونقدر اعصابم خورده که نتونستم امتحان فردامو هیچی بخونم.

جوجوی عزیزم.

نمی دونم چی باید بگم.

فقط میدونم خوب بلدی آدمو از اوج به انتهای دره بندازی.

دیشب باهات آشتی کردم. اما نمیتونم لحن حرف زدنتو فراموش کنم.

بی معرفت من به خاطر تو این 3 روز اونجا بودم.

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم