Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 24
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
 

روز دوشنبه بالاخره رسید. اون روز سر کار یه حس عجیبی داشتم. وقتی با fire boye تلفنی صحبت کردم دیگه مثل سابق نبودم. آدرس خونشونو میدونستم. چون کوچه روبرویی پدر بزرگم بود. اما سر پلاک خونشون شک داشتم. ازش پرسیدم. اون روز زودتر رفتم خونه. سریع یه دوش گرفتم و یه کوچولو دستی به سر و صورتم کشیدم و آماده شدم. به به باباییم چه خوشگل شده بود. مثل دامادا. البته میدونم به زور مامانم اونجوری تیپ زده بود. قرار بود منو و مامان و آقاجون و داداش کوچولوم بریم. مامان پرسید کجا شیرینی بگیریم؟ آقاجونم گفت شیرینی برای چی خانوم؟ مگه داریم میریم خاستگاری. بحث شروع شد  و در نهایت طبق معمول با موفقیت مامان به پایان رسید. خلاصه شیرینی هم خریدیم. پرسیدم مامان میریم خونه بابا (پدر بزرگم) یا ... مامانم گفت نه دیگه برای چی بریم اونجا. مستقیم میریم خونه خودشون. سر کوچشون که رسیدیم چند تا از همسایه ها شون مونده بودن و نگاه میکردن. برام جالب بود انگار وارد یه دهکده ساحلی شده باشیم. شخص غریبه رو زود تشخیص میدادن. یه لحظه دیدم نخیر کار از جایی دیگه آب میخوره. مامان fire boye هم اونجا وسطشون وایساده بود. گفتم ااااااااااااا مامانش وایساده توی کوچه. مامانم سریع تشری بهم زد و منو خفه کرد. خلاصه تا مامانش ماهارو دید سریع اومد طرف خونشون. یه حس بدی داشتم از اینکه قرار بود ما شب اونجا باشیم و مامانش اومده بود بیرون کوچه مونده بود بین همسایه ها. همش توی دلم میگفتم اگه از این خاله زنکهایه بیرون کوچه ای باشه خدا بهم رحم کنه. خلاصه رفتیم داخل. خونشون خیلی ساده بود. مثل خونه خود ما. البته زلم زیمبو هایه خونه ما خیلی بیشتر بود. اونم به دلیل علاقه زاید الوصفی که مامانم و بعدشم من به این جور مسائل داشتم. پدرش ماهارو تعارف کرد. نشستیم. fire boye اومد سلام و احوالپرسی با بابام و داداشم کرد یه لبخند کوچیک نامحسوس به من زد و زود روشو برگردوند. با خودم گفتم واااا خاک عالم. خوبه حالا تا 2 هفته قبل همچین منو میگرفت توی بغلش انگار صد ساله زنشم حالا همچین خجالتی شده که.

توی همین فکرا بودم و متوجه نبودم که دارم یه لبخند خفن میزنم. سرمو که بلند کردم دیدم داره من نگاه میکنه. از فکر اینکه فکرمو خونده باشه خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم. مامانم به بهونه اینکه از جمع آقایون بره پیش مادر fire boye دو تا از لیوانهایه شربیتو برداشت و به من اشاره کرد که دنبالش برم. خونشون دوبلکس بود. پذیرایی پایین بود. 2-3 تا پله میخورد. آشپزخونه و اتاق خوابها بالا بود. منم که فوضول، دوست داشتم بدونم بالای خونشون چه شکلی هست دنبال مامانم رفتم. توی آشپزخونه که رفتیم مامانش لبخندی زد و به مامانم گفت که چرا زحمت کشیدین.؟ مامانی جونم گفت گفتم ما خانومها جدا بشینیم راحت تریم. مامان fire boye مشغول چیدن میوه توی ظرف میوه بود. با خودم گفتم به جای اینکه بری توی کوچه وایسی میموندی میوه هاتو میچیدی. بعد یادم اومد که ای بابا من چرا دارم مثل این عروسهایه نفهم بیخودی گیر میدم به این طفلک؟ و یادم اومد که به خودم قول داده بودم که سعی کنم با مادر شوهرم هر کسی که میخواد باشه دوست باشم و یادم اومد که مامانم همیشه بهم یاد داده که احترام خانواده همسر واجبه. سریع در جواب فکر احمقانه ای که بر سرم اومده بود گفتم حتماً با همسایه هاشون کاری داشته و چون مثل مامان من دختر نداره کارهاش مونده و با این نتیجه گیری مثل بچه آدم نشستم سر جام. وقتی به خودم اومدم دیدم که مامان fire boye داره صداش میکنه که بره با مامانم توی اتاق صحبت کنه. fire boye وقتی اومد بالا با خجالتی که من ازش بعید میدونستم در اتاق خودشونو باز کرد من برگشتم و یه نگاه سریع انداختم. 2 تا تخت توی اتاق بود و ... در بسته شد و دماغم سوخت. برگشتم صاف نشستم. مامانش گفت راحت پیدا کردین؟ گفتم شاید اگه خونه مامان بزرگم کوچه روبروییتون نبود گم میشدیم. از حرفم خندید. برادر fire boye رو صدا کرد و میوه هارو داد بهش که ببره.  و خودش مشغول درست کردن سالاد شد. داشت باهام صحبت میکرد یه گوجه هارو با یه کارد گرفت طرفم و گفت لطفاً این هارو خورد کن. خیلی بیشتر از یه کمی تعجب کردم و حرفی نزدم. دستهامو توی ظرف شویی شستم و مشغول شدم. داشت باهام در مورد مزیت (مظیت ، مضیت ، مظیط ، مضیط، مزیط، و ..) اینکه بیاییم و توی زیر زمین خونشون بشینیم و اینکه میتونیم پول جمع کنیم و فلان کنیم و بهمان کنیم صحبت میکرد. راستش هنوز خودم نمیدونستم که میخوام برم اونجا یا نه. خیلی ها با تعجب ازم پرسیده بودن یعنی میخوام برام توی زیر زمین زندگی کنم؟ همه از من بعید میدونستن. میدونستم خیلی هاشون اگر روشون میشد بهم میگفتن پس اونهمه ادعایی که میکردی چی شد؟ از طرفی خودم میترسیدم خانوادش اون چیزی که fire boy میگفت نباشن. اونوقت منم میشدم مثل خواهر بزرگم که به خاطر خونه خریدن طبقه بالای مادر شوهرش نشست و چندین سال جنگ و دعوا داشتن و به چه قهرهایی که نکشید و... و این چیزی بود که همیشه ازش میترسیدم. دیدم الانه که فکرم توی افکار بد قفل کنه طبق عادت دیرینم با تکون دادن سرم به دو طرف افکار ناراحت کننده رو از سرم بیرون کردم. با مامانش مشغول حرف زدن بودم که باباش اومد توی آشپزخونه و روی صندلی پاینی نشست. آرنج دستهاشو روی میز گذاشتی بود و روبروی صورتش اونهارو توی هم گره زده بود. با یه لبخند که پر بود از خجالت به من نگاه کرد. نمیدونم چرا اینقدر این کارش به دلم نشست که دلم خواست پا شم و بغلش کنم. شنیده بودم پدر شوهر خیلی عروس رو دوست داره و امیدوار بودم حسم درست بوده باشه. مامان fire boy هم به نظرم زن خوبی میومد. با صدای مامانش به خودم اومدم. وای چه صحبت هاشون طولانی شد. باباش پرسید شام آمادست؟ گفت بله آقا آمادست. و از من خواست که ازشون سوال کنم که آیا سفره رو بندازیم یا نه؟ منم که دیگه کم کم دلم داشت از حلقم بیرون میومد رفتم و با زدن چند ضربه به در در اتاقو باز کردم. دیدم مامانم روی لبه تخت اولی نشسته و fire boy مثل این بدبختا وی زمین نشسته. از مامانم پرسیدم میخوان سفره بندازن کی تموم میشه؟ و نگاهی به fire boy که با التماس بهم نگاه میکرد انداختم. مامانیم گفت بگو بندازن. الان تموم میشه. منم درو بستم و اومدم بیرون. به مامانش گفتم میگن بندازین سفره رو. باباش و داداشش شروع به  چیدن سفره کردن. سفره هم چیده شد. نیومدن. دوباره در زدم. اینبار مامانم با یه حالت پرخاشگر گفت تموم میشه درو ببند.   منم مثل این طفلکی ها زود درو بستم. و رفتم سر جام توی آشپزخونه تمرگیدم. مامانش که فهمیده بود خندید و گفت چیه دعوات کردن؟ منم لبامو آویزون کردم و با حالت بچه لوسها سرمو به علامت تائید تکون دادم. گفت اشکال نداره و دوباره خندید. صدای در اتاق اومد . مامانم مثل رستم دستان از اتاق اومد بیرون و پشت سرش fire boy. پشت سر مامانم دستهاشو به علامت موفقیت برد بالای سرش و تکون داد. بچه پررو. خنده ام گرفت. مامانم که داشت به طرف من میومد از خنده و من برگشت. fire boy  زود دستهاشو پائین آورد و مثل بجه مظلوم ها موند سرجاش. مامان fire boy زود به دادش رسید و به مامانم گفت بفرمائید غذا سرد شد. و تقریباً ما رو به طرف پذیرایی هل داد. شام رو خوردیم و بعد از شام  دیگه بابام حسابی با باباش دوست شده بودن و میگفتن و میخندیدن. تقریباً مطمئن شده بودم دیگه جوب بابام اینا هم مثبته. موقع رفتن شد. توی این مدت هرچی سعی کردم از مامانم بپرسم چی شد مامان با همون جذبه مخصوص خودش اخمی کرده بود و منو خفه نموده بود.موقع رفتن هم مامانش یه پارچه سفید که روش کار شده بود بهم داد

در حال برگشتن همه داشتن نظراتشونو اعلام میکردن و من خوشحال بودم که جمیع نظرات در کل مثبته. البته بابام هنوز سر مسئله خونه گیر بود که مامانم با قدرت نیمچه دادی سرش زد و گفت بابا اینا جونن. پسره هم پسر خوبیه. 2 سال سختی میکشن. الان اجاره خونه نمیدن. خانوادش هم خوبن. فکر نمیکنم اهل اذیت کردن باشن. تازه پسره قول داده که در هر زمانی نیلوفر احساس ناراحتی کرد فوراً از اینجا بره.  من گفتم دیگه چی؟ گفت همین. گفتم 2 ساعت حرف زدین همین؟ گفت بقیه اش به تو مربوط نیست. این حرف مامانم دیگه حسابی اعصابمو قاطی کرد و خنده بلند داداشم هم مزید بر علت شد و با یه جیغ بلند گفتم ماااااااااماننننننننننن!!!!!!!! مامانم هم با خونسردی گفت زهر مار. چرا داد میزنی. و صدای اعتراض من در خنده آقاجون و داداش و مامانم گم شد.