Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
سالگرد مزدوج شدن منو و جوجو
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧
 

سلام

امروز 13 تیر و سالگرد ازدواج منو و جوجوه.

                   

جوجو نیست و چون من دیشب کارم طول کشید و دیر رفتم خونه و موبایلمم شارژش تموم شده بود و نفهمیده بودم باهام قهره. دیشب من علیرغم حال خیلی بدی که داشتم مجبور شدم تا ساعت 30/7 توی شرکت باشم. موقع رفتن اونقدر خسته و داغون بودم که دور اتوبوس و این حرفهارو خط کشیدم و رفتم که با تاکسی برم. اونقدر ترافیک بود که ساعت 9 شب رسیدم خونه. وقتی در رو باز کردم و داخل رفتم یادم اومد که باطری آبگرمکن تموم شده و نخریدم. اما چون صبح هم نتونسته بودم به همین دلیل دوش بگیرم دوباره برگشتم و رفتم بیرون. هر چی میگشتم پیدا نمیشد. بعد نیم ساعت پیدا کردم و اومدم. اونقدر هوا کثیف بود و عرق کرده بودم که دیگه داشتم بالا می آرودم. خواهرم قرار بود بیاد خونمون که شب پیشم باشه. بابای جوجو زنگ زد گفت بیا بالا خواهرت هم اومده. گفتم باشد دوش بگیرم. رفتم و باطری رو توی جاش قرار دادم اما هر کاری کردم روشن نشد. بعد 10 دقیقه که باهاش ور رفتم خسته شدم و نشستم روی زمین و زدم زیر گریه. نیم ساعت که خوب گریه کردم یه کوچولو به خدا جونم غر زدم  و گفتم یه زنگ به جوجو بزنم (از صبح نتونسته بودم باهاش بیشتر از یک بار صحبت کنم) زنگ زدم موبایلشو جواب نداد. زنگ زدم به داداشش اونم گفت خوابه و رفت بیدارش کنه. گوشیو که بهش داد اونقدر آروم و بد اخلاق صحبت کرد و منو بی محل کرد که حالم بدتر شد و زود ازش خداحافظی کردم. بعد دوباره گریه کردم و دیدم من که باید برم بالا پس زودتر برم که زودتر برگردم کمی استراحت کنم.

صورتمو یه آب زدم و رفتم بالا. تا رفتم همه گفتن چرا چشات پف کرده چرا قرمزه. خواهریم گفت نکنه باز اون خانومه توی شرکت اذیتت کرده؟ مامان جوجو گفت فهمیدم دلت برای جوجو تنگ شده. گفتم نخیر دلم برای هیشکی تنگ نشده. و دوباره بغض کردم. باباش گفت رفتی حموم گفتم نه. روشن نشد و دوباره اشکم سرازیر شد. با دستام صورتمو پوشوندم و ..

مامان جوجویی زود رفت برام دستمال آورد و منم سعی کردم زود به خودم مسلط شم. باباش هم یه بازدید از آبگرمکن به عمل آورد و گفت باید فردا سرویس کار بیاد. شام خوردیمو اومدیم پائین. بعد سالها (3 سال) منو خواهرم که هر شب با هم درد دل میکردیم فرصت این کارو پیدا کردیم. منم که خونه مامانی جوجو دوش گرفته بودم سرحال شده بودم. تا ساعت 3 با خواهرم حرف زدیم و بعدش بیهوش شدیم. امروزم اومدم و چشمام داره کور میشه