Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 25
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
 

بالاخره مامان بابام موافقتشونو اعلام کردن و قرار شد چند روز بعد بیان خونمون برای تعیین مهریه و روز عقد. (مامانم میخواست بره مکه و میخواست قبل از رفتنش ما عقد کنیم) بابام رفته بود شهرستان و همه چیو سپرده بود به مامان. قرار شد مامان بابای Fire boye با هم بیان و من هم با اجازه مامانم با Fire boye قرار بذارم و برم. Fire boye رو توی پارک خیابون ایرانشهر دیدم و رفتیم خونه. وقتی رسیدیم مامان و باباش اومده بودن. مامانش با دیدن ما با یه ذوقی بهمون نگاه کرد. مامانم شربت و میوه آورد و نشستیم برای صحبت. مامانم گفت حاج آقا رفتن شهرستان و منو وکیل قرار دادن. و از Fire boye و مامانش اینا سوال کرد برای مهریه. یادم نیست مامانش چی پیشنهاد داد اما Fire boye گفت که مد نظرش بوده 124 تا سکه مهریه همسرش بکنه و مامانم گفت من نیت کردم 313 تا به نیت یاران امام زمان و یه سفر حج. فکر کنم مامانش داشت بحث میکرد که کمش کنه که مامانم از بابای Fire boye پرسید که شما نظرتون چیه حاج آقا؟ باباش هم گفت واله اگه من دختر خودم بود میگفتم 1000 تا سکه. خلاصه Fire boye و مامانش که دیدن هوا پسه و الانه که مهریه 4 رقمی بشه سریعاً به پیشنهاد مامانم رضایت دادن و هیچ کسی از من نپرسید بادمجون نظر تو چیه...

قرار شد بریم ببینیم آخوند خانوادگی ( پزشک و وکیل خانوادگی شنیده بودیم اما آخوند؟؟؟) اونا که مامان و بابای Fire boye رو هم عقد کرده بود هنوز زنده هست یا نه و بعد آزمایش و از این حرفها.

توی سه راه نیاوران یه دفتر ازدواج و طلاق هست که ما اونروز 3 ساعت گشتیم تا پیداش کردیم. پرسیدیم دیدیم بلللللللللللله حاج آقا سالم و سرحال هنوزم تشریف دارن.

خلاصه نامه گرفتیم برای آزمایش و واکسن و از این کارا. و برای روز دوشنبه 13 تیر وقت گرفتیم. الان یادم نیست چرا وسط هفته بود اما بود دیگه...

در همون زمان هم داییم رفته بود یعنی مامانم برده بودش از آمل (چراشو من نمیدونم؟) براش یه دختر کاندید کرده بود که 10 تیر قرار عقد اونا بود. اونا جالب بودن. یه بار دائیم اینا رفته بودن خاستگاری. یه بارم رفته بودن در مورد مهریه صحبت کنند. و دفعه بعد هم برای عقد میرفتن. من حتی تصورشم نمتونستم بکنم. جمعه عقد اونا بود. همش دل توی دلم نبود ببینم Fire boye هم با ما میاد یا نه؟ چرا اینا هیچ حرفی از نامزدی نمیزدن؟ همش حرف عقد بود. نمیدونم چرا یه احساس دلشوره بدی افتاده بود توی دلم. شک کرده بودم. من داشتم چیکار میکردم؟؟ اونشبی که مهریه و زمان عقد معلوم شد خیلی بیدار بودم. تمام خاطرات گذشته مثل فیلم از جلوی چشمم میرفت. چرا میر عشق دست از سرم بر نمیداشت. چرا در این لحظه یادش داشت وجودمو مملو از تردید میکرد. میدونستم کاری که دارم میکنم به دلیل علاقه به Fire boye نیست. میدونستم احساسی که بهش دارم فقط عادته میدونستم میتونم به سرعت برق و باد فراموشش کنم و میدونستم که یقین پیدا کردم که منو دوست داره و میخواد برای خوشبختیم تلاش کنه. و از همه مهمتر میدونستم اگر الان تصمیم به ازدواج گرفتم اونم با کسی که همه چیزمو میدونست علت اولش این بود که میخواستم به خودم بفهمونم میر عشق دیگه نیست و آدمهای بهتر از اون هم پیدا میشن. به خودم گفتم مگه میر عشق برای من چیکار کرد؟ و خیلی منطقی و به دور از احساس به خودم گفتم اونقدر به من محبت کرد که منو وابسته سر سخت خودش کرد و بعد به هر علتی رفت. یاد مریضیش افتادم. خیلی وقت بود هیچ خبری ازش نداشتم. یعنی زنده بود. یه لحظه تموم بدنم مور مور شد از تصور اینکه نباشه . سریع گفتم خدایا از من که گذشت به خاطر پدر و مادرش نگهش دار. اون میتونه یک نفر رو خوشبخت کنه چون رسم محبت کردن رو خوب بلده. توی بد گردابی افتاده بودم. تردید تردید تردید.....

 

 

پ . ن : طنین جونم اگه همش در حال عوض کردن قالب وبلاگم چون وبلاگهایه خوشگل شما رو میبینم و حسودیم میشه خوبناراحت هیچی هم بلد نیستم باید از همین قالب های مزخرف پرشین استفاده کنم. خوب منم دل دارم دیگه. گریه