Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 26
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧
 

شلوغی محیط و قاطی شدن برنامه من و دائیم باعث شده بود که کمتر وقت کنم به چیزهای بد فکر کنم. یک روز  قبل از عقد دائیم، قرار گذاشتیم بریم انگشتر نامزدی بخریم. منو fire boye و مامانم و مامانش. رفتیم خیلی گشتیم تا یدونه جینگولیشو که هممون پسندیدیمش پیدا کردیم. از خریدش خوشحال بودم. اونروز توی شلوغی دلم میخواست میتونستم دست fire boye رو بگیرم. از وقتی ارتباط ما وارد جو خانوادگی شده بود دیگه نمیتونستم آرامشیو که از بودنش بدست می آوردم داشته باشم شاید برای همین هم بود که همیشه آشفته بودم. اونروز مامانا داشتن پشت سر ما راه میومدن. دیدم اینجوری نمیشه. موندم  گذاشتم اونا برن جلو بعدش ما با کمی فاصله اومدیم دنبالشون. من و fire boye طبق عادت دست هم گرفتیم. fire boye خنده اش گرفته بود. میگفت الان برمیگردن میبینن ها. زشته. (اااااه حالم از این حرفهاش به هم میخوره. ) اما وقتی دید من دستشو ول نمیکنم خندند و دستمو محکم فشار داد. رفتیم یه پارچه چادر عروس هم خریدیم که من نفهمیدم به چه دردی میخوره. اما مامانم و مامانش اصرار داشتن که شگون داره. خریدیم.

بعدش رفتیم ساعت فروشی و مامانم از fire boye خواست که ساعت انتخاب کنه. بعد 50 بار اینور و اونور ویترین رفتن بالاخره ساعتشو هم انتخاب کرد. خوشگل بود اما چون مچ دستش کمی باریک بود به نظرم باید کمی بندش کوچیک میشد که fire boye گفت نه نمیخواد. مامانش به من گفت تو هم انتخاب کن که من چیزی نپسندیدیم و نتیجش این شد که یه چادر و انگشتر برای من و یه ساعت برای fire boye . 

اومدیم خونه. غروب که نه. دیگه شب شده بود. قرار شده بود که fire boye هم با ما به آمل بیاد. ما فردا صبح زود میخواستیم راه بیافتیم. اونم نه آماده بود  نه لباسی با خودش آورده بود. قرار شد بره مامانشو بذاره و برگرده. مامانش پیشنهاد داد برای اینکه اون شب تنها برنگرده منم باهاشون برم  و اونجا مامانش چادر منو ببره (البته نه چادریو که اونروز خریده بودیم، یه چادر برای روز عقد) و بعد منو fire boye با هم برگردیم. مامانم بسیار سفارش کرد که زود بیاییم قبل از اینکه بابام برگرده. ما راه افتادیم. از شانس بد ما اتوبان ترافیک شده بود و حسابی شلوغ. هنوز نرسیده بودیم که مامانم به موبایلم زنگ زد که زود برگردین خونه آقاجونت اومده داره قیامت به پا میکنه. گفتم آخه مامان ما هنوز نرسیدیم. گفت من نمیدونم زود برگردین. گفتم مامانشو باید بذاریم خونه آخه. گفت زود برگردین و گوشیو قطع کرد. تمام بدنم از عصبانیت و ناراحتی داشت میلرزید.  آخرش طاقت نیاوردم و شروع کردم به گریه. مامانش سرمو توی بغلش گرفت و گفت ناراحت نشو عزیزم. الان زود میریم و اندازه میگیرم چادرتو برمیگردین. و شروع کرد به صلوات فرستادن. بالاخره رسیدیم. باباش و داداشش مثل بچه های شاد دورو برمون میگشتن. مامانش که داشت چادرمو اندازه میزد اونام مونده بودن و با یه ذوق وصف نشدنی نگاه میکردن. fire boye سریع اینور و اونور میرفت و وسایلشو جمع میکرد و هروقت چشمش به من میافتاد یه لبخند بهم میزد. دلم بدجوری شور میزد. دلم میخواست زودتر انجام بشه برگردیم. از دلشوره داشتم خفه میشدم. بالاخره کار تموم شد. مارو از زیر قرآن رد کردن. مامانش لباسهایه fire boye رو هم براش گذاشت.

راه افتادیم در تمام طول مسیر fire boye قربون صدقم میرفت و دستمو تو دستش گرفته بود و مثل تمام ایام دوستیمون یه دستی رانندگی میکرد. با این تفاوت که من اون موقع دوست نداشتم دستم مدام توی دستش باشه و همش دستم عرق میکرد ، اما الان نه. سعی میکرد با حرفهایه خوب آرومم کنه. مامانم دوباره زنگ زد. کجایین؟ داریم می آییم. نیم ساعت دیگه خونه ایم. ساعت 10 بود. گفت باشه مواظب خودتون باشین و از من خواست گوشی رو به fire boye بدم و دیدم که fire boye میخندید و میگفت چشم چشم. وقتی ازش پرسیدم چی مامان چی گفت با شیطنت گفت هیچی. اگه میخواست تو بدونی که به خودت میگفت. با حرص بهش نگاه کردم و پشتمو بهش کردم. اونم که بعد یکسال دیگه خوب میدونست من قلقلکی ام سریع قلقلکم داد و من از جام پریدم. بهش اخم کردم گفت اخم نکن دیگه دلم میترکه. منم زود دلم سوخت اما موضع رو ول نکردم و گفتم چرا جوابمو اونجوری دادی؟ گفت بابا قهر نداره که گفت مواظب دختر نازنازیم باشی. گفتم دروغگو. گفت به جون خودم. و بعد آشتیانه شدیم و من سرمو به یاد ایام گذشته به شونش تکیه دادم اونم کمی پایینتر اومد که من راحت باشم. الان که فکر میکنم میبینم طفلی چطوری رانندگی میکرد. کجکی نشسته بود و یه دستی. اما خوب هر چی بود به سلامت رسیدیم خونه. ساعت 11. بابام اومد دم در و یه چشم غره بهم رفت که حسابی حساب کار بیاد دستم. منم که از عشقولانه بازیهایه وسط راه حسابی شارژ شده بودم و حاضر نبودم حالا که بعد 1 ماه کمی از دلگیری در اومدم باز حالم خراب بشه با کمال پررویی بهش گفتم چیه؟ چرا قیافه میگیری. بابائیم هم که به پروو بازیهایه من حساسیت داره نتونست جذبه اش رو حفظ  کنه و در حالی که چشماش میخندید با اخم گفت برو پررو نشو. منم یه زبون براش در آوردم و پریدم رفتم توی اتاق. fire boye هم رفت توی اتاق و با داداشام و شوهر خواهرم  که داشتن play station بازی میکردن مشغول شد. ساعت 12 رفتم کنارشون نشستم. یه احساسی داشتم که نمیتونم وصفش کنم. کسی که مدتهایه مدید با من بود و بهش انس گرفته بودم و یواشکی چه جاهایی که نرفته بودیم و چه کارهایی که نکرده بودیم حالا خیلی متین و آقا اینجا بین خانواده من نشسته بود و داشت با داداشام بازی میکرد. زود باهاشون صمیمی شده بود. وقتی نگاهشون کردم خنده ام گرفت. ما هنوز با هم هیچ نسبتی نداشتیم. همون شب یه عکس ازشون گرفتم که کلی خاطره شد بعدها. خوابم گرفته بود. هنوز توی جمع زیاد با من صحبت نمیکرد.. داداش کوچولوم همچین زیر چشمی نگاه میکرد که احساس میکردم دارم با دوست پسرم حرف میزنم (انگار اینکارو نمیکردم). خودمو زدم به پررو بازی و گفتم نمیری بخوابی؟ گفت نه میخوام بازی کنم (قبلاً بهم گفته بود که در بازی play station قهاره منم گفته بودم داداشم هم همینطور و فکر کنم اولین فرصت روپیدا کرده بود که خودشو ثابت کنه. و من رفتم که بخوابم.