Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 27
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧
 

فردای اون روز ساعت 5 صبح بیدار شدم. دوش گرفتم. لباسهامو که جمع کردم مامانیم گفت ببین لباسهایه Fire boye اتو نمیخواد؟ اولش یجوری شدم اما وقتی فکر کردم دیدم به غیر از من کسی نباید لباسهایه اونو اونجا مرتب کنه. بعد از بازدید کاشف به عمل اومد که آقایه شلخته لباسهارو پرت کرده رو مبل و همش چروک شده. برداشتم دوباره همشو اتو کردم. وقتی شروع کردم احساس خوبی داشتم. (خدایی فکر کنین آدم از اتو کشیدن احساس خوبی داشته باشه ، راست میگن عشق آدمو کور میکنه) اما دیگه باید به این کارها عادت میکردم. هییییییی

ساعت 7 صبح همه راه افتادیم. از مامانیم شنیدم که جماعت آقایون به استثنإ آقاجونم تا صبح همشون بیدار بودن. به Fire boye گفتم چرا تا صبح بیدار بودی؟ الان چطوری میخوای رانندگی کنی؟ چشمکی بهم زد و گفت به راحتی.

موقعی که رفتیم سوار ماشین ها بشیم مامانم به من اشاره کرد که جلو نشینم. (در اون زمان بین مامانم با خاله ها و دایی ها مشکلاتی بوجود اومده بود. مامانم قاطی کرده بود و یکسری حرفهارو زده بود که نباید میگفته. خاله بزرگم  هم که از دوستی منو Fire boye خبر داشت سرکوفت اینو بهش زده بود که در نوع خودش جنجالی بی نظیر در خانواده ما به پا کرد. دائی کوچیکم که 1 سال از من کوچیکتره و همین روز پدر 2 روز دیگه مراسم عقدشه طبق عادت همیشگیش خودشو نخود آش کرده بود و گفته بود اصلا این پسره (Fire boye) چه نسبتی با ما داره که داره با ما میاد شمال؟ مامانم هم به شدت در دهان استکبار فضول کوبیده بود و گفته بود پسر همسایمونه و من دلم میخواد دعوتش کنم مراسم عقد برادرم. البته بعداً همه دائیمو به خاطر اون حرفش خیلی ملامت کردن. اون حرف به گوش Fire boye هم رسید و اون روز هیچی به روی خودش نیاورد.  من جلو ننشستم. حرکت از در خونه ما بود. وقتی دائی ها و سایرین اومدن  من دیدم خاله هام و دائی هام هیچکدوم از ماشین پیاده نشدن و با Fire boye که عضو جدید خونه ما بود سلام و علیکی نکردن. من گذاشتم به حساب اینکه میخوان وقت تلف نشه. حرکت کردیم. داداش کوچولوم جلو نشسته بود کنار Fire boye. من و مامان و آبجی کوچیکه هم عقب. من درست پشت سر Fire boye بودم. شب قبلش داداش رضا خواسته بود که ما جوونا توی ماشین Fire boye بشینیم و مامان بره با آقاجون بیاد . اما مامان کار درستم به خاطر مسائل امنیتی و بستن دهان سایرن با ما اومد. بماند که در تمام طول مسیر به من سقلمه میزد که به Fire boye بگم یواش تر بره. منم میگفتم. اما چیکار کنم که هم اون به سرعت رفتن عادت داشت هم من با سرعت رفتن حال میکردم. اما در تمام طول مسیر تا امامزاده عبداله (اگر اشتباه نکنم) ما و آقاجونم با هم میومدیم اما دائی کوچیکم که حسابی مامانم حالشو گرفته بود و اون یکی دائیم که ارتشی هست و از چابهار اومده بود با هم کورس میذاشتن و جیغ مامانمو در می آوردن. در همین حین که حواس همه به دائی هام بود Fire boye از توی آئینه بهم چشمک میزد و بوس میفرستاد. احساس میکردم صورتم گر گرفته (چقدر خجالتی بودم من آخه) منم دستمو از کنار صندلی بردم و دستشو گرفتم. اونم برا ی اینکه تابلو نشه و داداشم نبینه دستمو بین سینش و بازوش نگه داشته بود و فشار میداد. منم آروم از کنار صندلی باهاش حرف میزدم و کلاً به روی خودم نمی آوردم مامانم کنارم نشسته. امامزاده داود که نگه داشتیم دائیم که از چابهار اومده بود اومد و من Fire boye رو بهش معرفی کردم اونم دست داد و باهاش روبوسی کرد. دائی بزرگم هم همینطور. اون دائیم هم که عقدش بود همینطور. فقط دائی کوچیکه به روی خودش نیاورد و اصلاً طرف ما نیومد. خاله هام و زندائی هام هم اصلاً از ماشین پیاده نشدن. من بازم دلم نیومد و رفتم کنار ماشین باهاشون سلام وعلیک کردم. اما اونا نیومدن با Fire boye آشنا بشن. البته خاله کوچیکم کاملاً میشناختش. چون 2 بار قبل از دوستی یکساله ام با Fire boye با خالم رفته بودم سر قرار ها و در طی یکسالی که متواری بودم یکبار خالمو توی اتوبوس دیده بود و مجبورش کرده بود از اتوبوس پیاده بشه و سراغ منو ازش گرفته بود. خلاصه همه یجوری مثل دشمنها به هم نگاه میکردن. حالم داشت بد میشد. دوباره راه افتادیم اینبار به جای داداشم آقای داماد اومد توی ماشین ما. یادمه اون موقع آهنگ دبی دبی اسی تازه اومده بود. Fire boye هم سی دیشو گذاشته بود و فرمونو ول میکرد و باهاش میرقصید. مامانم جیغ میزد. گوش من کر میشد و Fire boye قهقه میزد. مامانم که خیلی میترسید گفت نکنه چیزی خوردی اینقدر شنگولی . من یکدفعه گفتم اااااااااااااا مامان. خواهریم هم گفت اااااااا مامان خوب عروسیه. دائیم که داشت کیف میکرد گفت خوش بحالت من که اصلاً رقص بلد نیستم. و دیگه Fire boye ولش نکرد و تا آمل قصد کرده بود به جای دائی ساده من محمد خردادیان تحویل بده.

نزدیک آمل توی جنگل ها نگه داشتیم و دائیم (داماد) و Fire boye رفتن و لباسهاشونو عوض کردن. توی آمل هم یه دسته گل و شیرینی  خریدیم و رفتیم. میوه و سایر مواردو هم که از تهران آورده بودیم.

بالاخره رسیدیم. عروس خانومو دیدم. 2 سال از من کوچیکتر بود اما 20 سال از من بزرگتر بود. کاملاً ازش معلوم بود بسیار سیاست مدار و خیلی شمالی بود.

اونام عقد کردنو و بماند که ما قرار گذاشته بودیم خانوما و آقایون قاطی نشن. ما داشتیم خودکشی میکردیم که دیدیم بله یکی یکی آقایون آملی دارن تشریف میارن. من اولین کسی بودم که فوراً دست از رقص کشیدم و اومدم نشستم. بعدشم مردها اومدن. بابام و Fire boye هم رقصیدن که مامانم به من گفت برم جفتشونو شاباش کنم. منم این کارو کردم. غروب بالاخره جشن تموم شد و قرار شد ما برگردیم. زندائی جدید در بین حیرت من و ما با همون لباس مراسم با ما اومد.

که یکی آورد و یه روسری بهش داد.

توی راه دائی کوچولوی نخود هر آشم با یه ماشین تصادف کرد و گند زد به اعصاب همه و مجبور شدن اونشبو آمل بمونن. در نتیجه زندائی رو برگردوندن خونشون. ما هم اومدیم و خوردیم به ترافیک آخر شب رودهن و بومهن و دهنمون س ر و ی س شد. ساعت 12 رسیدیم خونه. Fire boye باید میرفت خونشون. خوشبختانه دائی بزرگم در محله اونا زندگی میکرد. هم اینا میرسیدن خونشون و هم اون اون وقت شب تنها نمیرفت اونم بعد 48 ساعت بیداری. موقع اومدن من دیگه جلو نشستم و در تاریکی جاده وقتی دیدم مامانیم خوابیده در عین جسارت دست Fire boye رو گرفتم و البته اینبار اون استقبال کرد و اونقدر دستمو فشار داد که نزدیک بود انگشتام خورد بشه. فرداش ما وقت آزمایش داشتیم. من هنوز توی شرکت نگفته بودم در حال مزدوج شدن هستم. فردای اون روزو اصلاً مرخصی نگرفته بودم. قرار بود برم وزارت بازرگانی.  قرار گذاشتیم که فردا صبح زود بیاد دنبال من که بریم آزمایش بدیم و بعدش من برم دنبال کارم.

اونشب اونقدر خسته بودم که دیگه فرصت نشد وقایع روز رو مرور کنم. قبل از اینکه بفهمم خوابم برد.