Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
بعد از تعطیلات
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧
 

سلام

خوبین دوست جونام؟

شما هم شنیدین خسرو شکیبایی از دنیا رفت؟ خیلی حیف بود. عاشق بازیش بودم.

خدا رحمتش کنه.

 

خوب دوست جونام تعطیلات به شما چطور گذشت؟

من که برای مراسم عقد دایی کوچیکم رفتم شهرستان. قرار بود سه شنبه شب ساعت 8 شب با جوجو عسلیم بریم. اما دقیقه های آخر این سرکار خانم همکارم پیچوند و  رفت و من بدبخت مجبور شدم بمونم جای ایشون و در نتیجه سفرمون به صبح چهارشنبه افتاد. صبح چهارشنبه هم بابایی جوجو رسوندمون به ترمینال و ساعت 15/8 راه افتادیم و ساعت 30/1  ظهر در ولایت مورد نظر پیاده گردیدیم که یک عدد داداشی ناز که الهی قربونش برم اومد دنبالمون و بردمون به خونه داماد مورد نظر که همون دایی کوچیکه باشه و اونجا در میان تنش های فراوان شنیدیم که نامزدی قرار بوده دیشب به هم بخوره  اما با کمک گریه زاریهایه داماد زن ذلیل مورد نظر همچنان نامزد مانده اند و 3 ساعت بعد هم قرار بود عقد بشن برای همیشه. منم فوری نهار خوردم و بعد از 2 ساعت صف ایستادن زودی دوش گرفتم و رفتم برای منظور رنگ و نقاشی که دیدم اوووووووه ماشاله خیل خانمهایه مشتاق رنگ و نقاشی چقدر فروان میباشد. بعد رنگ کاری و تائید مامانیم سریع لباس پوشیدم. جالب بود که با اینکه خودم حالم داشت از خودم بهم میخورد دایی مامانم آمده بود و کلی ازم تعریف مینمود که خوشگل شده ام و فقط احتیاج دارم 5 کیلو وزن کم کنم. فکر کنم طفلکی کلاً زن تپلی دوست میداره چون اضافه وزن من خیلی بیشتر از این حرفهاست. اون روز بابت اضافه وزنم کلی به خودم دری وری و کلی فحشایه بد گفتم بلکه غیرتی بشم. خلاصه بعد از سرکوب کردن احساس زیبایی در خودم درست زمانی که دچار افسردگی مزمن شدم در مجلس عقد وارد شدم و مادر زنی دیدم که 100 دور در دقیقه به قربان مادر فولاد زره رفتم و در دلم اول دلم خنک شد بابت ذات خرابی که دایی کوچک دارد و داشته است و بعد دلم برایش بسی سوخت فراوان.

خلاصه اینکه مجلس عقد در میان تنش های فراوان به انتها رسید و زمانی که خواستیم عروس و داماد را در اتاق عقد تنها بگذاریم دیدیم ای داد بیداد این اتاق چرا در ندارد و ناگهان بوی سوختگی به مشام رسید که وقتی دقت فرمودیدم از ما تحت مبارک عروس و داماد می آمد.

بعدش ما هم گذاشتیم در همان اتاق بدون در با هم love بترکانند و آمدیم بیرون و آنقدر رقصیدیم که جانمان در آمد و یا به قول مادر عروس که در زمان خداحافظی فرمودند پاهایمان تاول زد.

در خانه هم گردهمایی بس بزرگ به وسعت خاله ها و دایی ها و زن دایی ها و سایر بستگان پیرامون خاک بر سری دایی جان بوجود آمد انگار نه انگار که این لقمه را خودشان برای این بدبخت گرفته اند. فردایش هم که میشد روز 5 شنبه ختنه سوران پسر اون یکی دائیم بود که به قول خود فرد بریده شده،  تولد د . و . د . و  . ل . ش  بود. ( من بی تربیت نیستم اما گفت دیگه به من چه)

بعدشم دیروز صبح که از خواب بیدار شدیم وقتی خوب دقت نمودم دیده بله از میام زوجهای جوان تنها ما و جوجویمان هر کدام جداگانه خوابیده ایم و مابقی اتاقی را در انتهایی ترین ساعات شب که همه خوابشان می آمده ربوده و با زوج یا زوجه شان در آن قرار گرفته اند که در 2 ساعت ابتدایی دیروز کلی هم ماتحت ما به خاطر این 2 شب دوری از جوجو سوزید.

بعدشم که به خانواده شوهر دختر عمویم که مادرشان را از دست داده بودند سر زدیم و تسلیت گفتیم و بسی مهمان برای آخر این هفته دعوت کردیم به صرف شام و پارک ملت و نتیجه اش در آمدن پدرمان در اخر این هفته است.

چرا نگارش من بدین سبک سوق یافت نمیدانم اما شاید از اثرات ولایت باشد. دیشب هم ساعت 9 رسیدیم خانه مان که مامان و سایرین را به صرف شام دعوتیدیم و زود ماکارونی پختیم که خودمان لذت بردیم. بعدش هم لباسها را در ماشین ریختیم و جوجومان را مامور پهن کردن لباسها کردیم و خودمان غش فرمودیم.