Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزهایی که گذشت
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام سلام

دوست جونیام خوبین؟ خوشین؟

عرض به خدمتتون زود برم سر اصل مطلب. مهمونایی که قرار بود بیان طبق قراری که با مامانیم گذاشتم قرار شد مامانی غذا بپزه بریم پارک ارم.

من که دیدم مامان خیلی خسته میشه پنجشنبه رو مرخصی گرفتم اما مامان دعوام کرد و گفت برم سر کار. منم گوش دادم. ظهر هم که اومدم خونه داشتم از گرما بال بال میزدم. ٢ دقیقه ای بود که داشتم زیر کولر حال میکردم که برق وامونده رفت. یه فحش پدر مادر دار به روح پدر و مادر باعث و بانیش فرستادم. مامان جوجو زنگ زد گفت بیا ناهار گفتم نه ممنون. ٢ دقیقه نگذشته بود که زنگ زد از بوتان اومده آبگرمکن رو ببینه. گفتم برای چی؟ گفت جوجو دیروز گفته استارت نمیزنه. من که کم مونده بود اشکم جاری بشه باز مانتومو پوشیدمو نشستم. یارو اومد دید بابای جوجو هم اومد. بعدشم مامانش اومد. دلم شور میزد. میخواستم برم خونه مامانم اینا کمکش. دلم خوش بود من مهمون داشتم. یارو کارشو انجام داد و رفت. مامان و بابای جوجو موندن. حرف جوجو شد منم که این روزا دلم از جوجو پر بود یه نطق (قرا ، غرا ) در وصف کارایه بد جوجو کردم که هیچ جوابی نتونستن بدن و در نتیجه بلند شدن و رفتن.

جوجو خان هم که قرار بود ظهر خونه باشه که با هم بریم خریدهایه شبو انجام بدیم نبود. زنگ زدم داداشم اومد اونم اومد بهم نوید داد زمینی که خریدیم کلاه برداریه و...

رگ گردنم گرفته بود. اما سعی کردم بهش فکر نکنم. با هم رفتیم خرید. وقتی اومدم جوجو هم اومده بود و بالا داشت ناهار میخورد. صدای خنده اش میومد. منم با کمک داداشم وسایل رو بردم پایین. باباش باز زنگ زد بیا ناهار. تشکر کردم گفتم ممنون لطفاً به جوجو بگین بیاد کار دارم. حالا تصور کنین ساعت ٣٠/٣ و من هنوز هیچ کاری نکردم و شب هم ١۴ نفر مهمون داشتم . زود رفتم و شروع به شستن میوه ها کردم که جوجو ظرف غذاشو گرفته بود توی دستشو اومد. غذا رو روی میز گذاشت با داداشم دست داد و رفت توی اتاق و منو صدا کرد. وقتی رفتم منو توی بغلش گرفت و سرشو روی شونم گذاشت. صادقانه بگم نفهمیدم این کارو میکنه چون دلش برام تنگ شده یا اینکه این کارو میکنه چون میخواد برای اینکه برنامه هامو بهم ریخته باهاش دعوا نکنم. هر چی بود منم نوازشش کردم و بعدش گفتم بریم بیرون کارهام مونده. (میدونم مثل مادر فولاد زره رفتار کردم) اما جداً کارها مونده بود. ٢ دقیقه بعد مامان جوجو اومد و برامون چایی آورد. قربونش برم بعضی وقتا یه کارایی میکنه که نمیدونم چطوری ازش تشکر کنم بعضی وقتا هم... خلاصه اونو دعوت کردم بیاد داخل که ٢ دقیقه بعد باباش اومد. هنوز ننشسته بودیم داداشش با یا الله بلندی وارد شد. دوباره مجبور شدم مانتو رو بپوشم. حالا بازم تصور کنین برق نیست.و  توی گرما منم دارم تند تند کارارو انجام میدم جوجو سر حوصله غذا میخوره دیر هم شده داداشمم منتظره ما آماده شیم ببرمون خونه مامان. دیگه داشت فشارم روی ١٠٠٠ میرفت که یادم نمیاد چی شد که حرف رفتن ما شد و مامان اینایه جوجو اینا رفتن و منم زود میوه ها رو توی سبد پیک نیک گذاشتم و مختصر لوازمیو که مامانم گفته بود آماده کردم و رفتیم خونه مامانم اینا. ساعت ٣٠/۵ رسیدیم. چون نصف مهمونا نرسیده بودن رفتم کمک مامانم  و نهایتاً ساعت ٧ راه افتادیم. شب خیلی خوش گذشت چون من اصلاً به روی خودم نیاوردم که مهمون دارم و میزبانم و همه کارهارو برای مامان جونم گذاشتم و همش با خاله و داداشم و در مرحله بعد هم با جوجو ول گشتیم توی بازیها و کشتیم خودمونو. ساعت ١ رسیدیم خونه. از تصور اینکه فردا صبح باید زود بیدار میشدم و میرفتیم بهشت زهرا خوابم نمیبرد. با هر مصیبتی بود خوابیدم. جوجو قرار بود با ما نیاد و بره جلسه خونه ۹۹ سالمون.

صبح زود با قرار اینکه دائی ساعت ۴۵/۷ میاد دنبالمون منو ۱۵/۷ بیدار کردن و نشون به همون نشون که دائی تا ۳۰/۹ نیومد. بعدشم بهشت زهرا و تالار و نهار و ۳ ساعت خونه دائی جوجو معطلی و مسجد و بعدشم خونه.

اما پنجشنبه اونقدر بهم خوش گذشته بود که صبح شنبه با یه روحیه عالی اومدم سر کار.

امروز میخوام فلاش بک بذارم