Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 28
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام

 فردای اون شب که شنبه هم بود ساعت 6صبح fire boye   اومد دنبالم که بریم آزمایشگاه. وقتی رفتم پائین دیدم مامانشم توی ماشینه. کمی تعجب کردم. اما با روی باز باهاش روبوسی کردم و همون عقب کنار مامانش نشستم.

رفتیم آزمایشگاه که نزدیک خیابون زرتشت بود. بسته بود. کمی منتظر شدیم. بالاخره باز شد و رفتیم. نفر 14-15 بودیم. خیلی دختر پسر ها اومده بودن. نشسته بودم همشونو نقد میکردم که بهم میان یا نه. بالاخره آزمایش خون و ادرار دادیم و وقتی برای جوابش پرسیدیم گفتند 2 شنبه.(یعنی روزی که ما قرار محضر داشتیم. ) بعدشم گفتند یه واکسن و یه کلاس هم داره که من چون مرخصی نگرفته بودم ترجیح دادم بمونه برای 2 شنبه. رفتیم مامان fire boye چاییو و بیسکوئیت و .. آورده بود و داد بخوریم که خیلی چسبید. بعدشم من رفتم بازرگانی و ..

روز یکشنبه هم باز fire boye اومد دنبالم که بریم شناسنامشو از یه جایی که برای کاری داده بود بگیریم و بریم قرار محضر روی قطعی کنیم. باز وقتی رفتم پائین  دیدم مامانش توی ماشینه. این بار با خودم فکر کردم چرا مامانش نمیذاره ما با هم بریم؟ مگه بچه بودیم؟ راستش ناراحت شده بودم از طرفی هم مامان و آقاجون حساس شده بودن  که چرا ما هر جا میریم مامانش همیشه کنار منه و نمیذاره من و fire boye  تنهای کارهامونو انجام بدیم.  خیلی هم به این موضوع حساس شده بودن خدایی مامانش هم شورشو داشت در می آورد. اما دلم نمی آومد چیزی بهش بگم. و به شدت هم جلوی مامانم اینا میموندم.  آره اون روز هم مامانش بود. باز رفتیم شناسنامه رو گرفتیم رفتیم محضر قرار رو فیکس کردیم (بعد از ساعت کار) و باز اونا منو آوردن خونه.

برای فردا که مراسم عقد بود قرار بود ما ظهر عقد کنیم  بعد ظهر مهمونهایه خودی باشن و بزن و برقص . خانواده جوجو گفتن که چون به هیچ کسی خبر ندادن فقط یه تعدادی از خواهر و برادراشونو (عمو و دائی و خاله و عمه) دعوت میکنن مامانم بهشون گفت هر کسیو که میخواهین بگین فقط به ما بگین چند نفرین که گفتن حدود 25 نفر. قرار شد عقد نگیریم. سفره عقد هم قرار شد نندازیم. خیلی فوری بود فرصت هیچی نبود.و بعد از عقد هم برای شب مهمونا بیان و ما نامزدیو اعلام کنیم

وای یادم رفت خرید لباسو بگم. ما میخواستیم یه روز بریم برای روز عقد با مامانم لباس بخریم. من لباس مناسبی نداشتیم. fire boye و مامانش هم با ما اومدن. اومدن fire boye خوب معلوم بود من دوست دارم باشه و لباسمو ببینه و بپسنده اما مامانش نمیدونم برای چی اومد. یعنی یادم نمیاد. چون ما خودمون میخواستیم لباسو بخریم. رفتیم و بین مامانامون بحث شد. مامان من قهر کرده بود و جلو جلو میرفت مامان اونم قهر کرده بود و عقب عقب میومد ما دوتا هم مونده بودیم وسط بازار. آخرش من سریع به fire boye گفتم تو برو دل مامان منو بدست بیار منم دل مامان تورو و البته چقدر هم خوب نتیجه داد.

یکشنبه عصر دیگه مجبور بودم برای فردا مرخصی بگیرم. خانوم همکارم که کل جریانو میدونست. من داشتم توی آشپزخونه بهش میگفتم که نمیدونم برم بگم چی؟ خجالت میکشم. اونم گفت صبر کن الان درستش میکنم. قبل از اینکه من فرصت اعتراضو داشته باشم مدیر فروشمونو صدا کرد و گفت میدونین فردا عقد کنون نیلوفره. اونم طفلکی چشاش گرد شده بود گفت نه با با؟ منم سرمو انداختم پاین و خندیدم. اونم یه غربتی بازی در آورد که نگو زودی دوید رفت به مدیرمون گفت یکدفعه آقای مدیر با صدای بلند منو صدا کرد و گفت بیا اینجا ببینم. منم رفتم گفت چی داره میگه این؟ و با سر به مدیر فروشمون اشاره کرد. دید من لال مونی گرفتم گفت خوب مبارک باشه بگو ببینم کیه این داماد خوشبخت بالاخره دل تورو یکی تونست بدست بیاره. گفتم از آشناهایه دوره. گفت چیکارست؟ تعریف کردمو و خلاصه به قیمت کلی عرق ریختن فردا رو مرخصی گرفتم.

یکشنبه شب من خیلی دلهره داشتم. هم نمیدونستم جواب آزمایش چی میشه هم برای فردا و البته خیلی دلخور چون دلم نمیخواست اصلاً اینقدر زود عقد کنم. دلم میخواست فرصت بیشتری داشتم تا fire boye رو در محیط خانواده بشناسم که متاسفانه به خاطر این که مامانم مقرر کرد نشد.