Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 29
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام دوستایه عزیزم

امیدوارم تعطیلی بهتون خوش گذشته باشه. ما که خونه بودیم و خبر خاصی نبود.

 

صبح روز دوشنبه 13 تیر ماه سال 85 بازم fire boye  اومد دنبالم که بریم جواب آزمایشو بگیریم. واکسن بزنیم و ظهر بریم محضر. دیگه طبق روال سابق انتظار داشتم میرم پائین مامانش توی ماشین باشه که رفتم دیدم اصلاً ماشین نیاورده.

من داشتم ازدواج میکردم. فکر نمیکردم با fire boye به همین راحتی به این مرحله برسم. میدونستم خانوادم اهل اذیت کردن نیستن اما راستش فکر نمیکردم به این راحتی کنار بیان با مشکلاتی که fire boye در مقایسه با سایر خاستگارام داشت. اما کنار اومده بودن و من خوشحال بودم که دارم با کسی ازدواج میکنم که انتخاب خودمه نه کسی که ننه بزرگش از توی مراسم مذهبی و یا عروسی و اینجور جاها منو دیده و پسندیده و رفته تعریف کرده.

 رفتیم آزمایشگاه جواب آزمایش مشکلی نداشت. من باید واکسن میزدم. فشارم خیلی پائین بود. خانومه واکسنی از لای در داد زد شوهر خانوم ... بدو برو براش ساندیس بگیر فشارش پائینه. خنده ام گرفته بود. شوهررررر به fire boye میخورد فقط دوست جون من باشه. اونم رفت زودی خرید و اومد . خانومه کلی نازم کرد چه عروس خوشگلی چرا اینقدره فشارت پائینه؟ گفتم اظطراب دارم. اونم نه گذاشت نه برداشت گفت نترس. مردا خوب و بد ندارن همشون بدردنخورن و من از روحیه ای که بهم داده بود زدم زیر خنده که اونم خندید و گفت انشاله همیشه بخندی. بعدشم گفت باید بری یخ بذاری روی جای واکسنت. کلاس ساعت 30/10 شروع میشد و اجباری بود وگرنه نامه نمیدادن. قرار محضر هم ساعت 30/12 بود. ما رفتیم و هر چی گشتیم از این آبمیوه فروشیها پیدا نکردیم که ازش یخ بگیریم. به ناچار رفتیم یه بقالی و یه آبمیوه سرد گرفتیم. من مال خودمو زود خوردم و آبمیوه fire boye رو روی جای واکسنم گذاشتم تا سرد بشه. سرم به شدت گیج میرفت. برگشتیم و رفتیم آزمایشگاه. کلاس شروع شد. بهم گفته بودن چیا میگن اونجا. اصلاً نمیتونستم بشینم در حضور  اون همه مرد و به اون حرفها گوش بدم. مخصوصاً fire boye . خانومه حرف میزد و من مدام مشغول خوردن آب بودم. برام جالب بودن اونایی که سوال میکردن. ببخشین خانوم اگر یک روش جلوگیری موثر نبود و حاملگی به دنبال داشت باید چیکار کرد؟؟ دختره احمق. واقعاً بعضیا دیونه ان. خلاصه به هر مصیبتی بود کلاس تموم شد. خانومه هم همش میگفت برین قرص و ... از اون یکی اتاق بگیرین. بابا نامه رو بده بریما. عجب گیریه. احساس بدی داشتم. بالاخره نامه رو داد و از اون جهنم اومدیم بیرون. هر دومون خجالت میکشیدیم. (الهی چه بچه های نانازی و چشم و گوش بسته ای) خلاصه تا سر خیابون اومدیم ساعت 30/11 شده بود. به fire boye گفتم از اینجا تا محضر چقدر زمان میبره؟ گفت نیم ساعت . گفتم پس بریم کافی شاپ یه چیزی بخوریم. روبروی خیابون زرتشت یه پاساژ بود ته پاساژ هم یه کافی شاپ که اون موقع خیلی عالی بود. من بعد از اون روز دیگه نرفتم اونجا. رفتیم و وقتی meno رو دیدیم تصمیم گرفتیم هرچیو که نخوردیم امتحان کنیم. انتخاب من چرت و پرت گلاسه بود که تا نیم ساعت به اسمش میخندیدم و وقتی هم که آوردش دیدم الحق که اسمش بجا گذاشته شده. fire boye یادم نیست چی انتخاب کرد. همونطوری که حرف میزدیم و میخندیدیم یه لحظه دیدم fire boye ساکت شده. سرمو بلند کردم دیدم داره منو نگاه میکنه. گفتم چیه؟ ما مهربونی نگاهم کرد و گفت دیدی بالاخره شدی خانوم خودم!! از لحنش خنده ام گرفت و گفتم نشدم هنوز که. گفت خوب میشی 1 ساعت دیگه و برای اعلام دقیقش نگاهی به ساعتش انداخت و گفت نه 1 ربع دیگه و.... با هم داد زدیم واییییییییی دیر شد. اونقدر سرگرم بودیم که زمانو فراموش کرده بودیم. با سرعت از کافی شاپ اومدیم بیرون و شروع به دویدن کردیم. کنار خیابون ولیعصر هیچ ماشینی حاظر نبود بره تجریش. بالاخره یه تاکسی قراضه که درشو هر کاری کردیم کامل بسته نشد حاظر شد مارو ببره تجریش. جلوی پارک ملت اینقدر ترافیک بود که ماشینها هیچ تکون نمیخوردن. مامان fire boye زنگ زد به موبایلم. گوشیو دادم به fire boye اونم الکی گفت پارک وی هستیم میرسیم الان. توی اون ترافیک. ساعت 1 شده بود که ما رسیدیم به پارک وی. پت پت پت صدای خراب شدن ماشین بود که به ما نوید داد زندگی مشترکو داریم با سختی شروع میکنیم. از ماشین پریدیم بیرون . اینبار زود ماشین گیرمون اومد برای تجریش اونم نامرد هرچی بهش گفتیم حاظر نشد تا سه راهی نیاوران بره و جلوی امام زاده صالح پرتمون کرد پائین. داشتیم میرفتیم دیدم fire boye داره هی درو دیوارو نگاه میکنه. گفتم چیه؟ گفت باید عکس بندازم. چیییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت بابا محضر گفته گفتم چرا ننداختی تا حالا. گفت وقت نشد. سرم تیر میکشید. از اون طرف هم همه یکی یکی زنگ میزدن. کجائین؟؟؟؟ خلاصه به مصیبت یه عکاسی پیدا کردیم که حاظر شد زود عکسو بده. 1 ربع  هم عکاسی طول کشید. ساعت 15/1 fire boye در حالی که به سمت 3 راه نیاوران میدوید دست منو گرفته بود و دنبال خودش میکشید. آفتاب داغ داشت صورتمو میسوزوند و منم که عادت به زدن کردم ضد آفتاب ندارم واضح سوزش پوستمو احساس میکردم. بهش گفتم بیا بریم از اونور خیابون سایه ست. از دست یکی از این بچه ها که تیزر تبلیغاتی پیخش میکردن یکی گرفت و گفت اینو بگیر بالای صورتتو و بدو الانه که پدرمونو در بیارن. گفتم بابا ما مثلاً عروس دامادیما. گفت بیخیال اونا الان 2 ساعته منتظرن عروس داماد سرشون نمیشه. خلاصه در حالی که مثل ابر بهار عرق میریخیتم و قیافه هامون بیشتر به عمله بنا ها شبیه بود تا عروس داماد وارد محضر شدیم.