Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 30
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧
 

 اول همه بهمون غرغر کردن. بعدش یادشون اومد ما عروس دامادیم. هر چی بیشتر توی جمعیت حاظر دنبال مامانم میگشتم کمتر پیدا میکردم. از خواهر بزرگم پرسیدم مامان کو؟؟؟ گفت موند خونه به کارهایه بعد ظهر و شب رسیدگی کنه. با عصبانیت گفتم یعنی هیشکی نبود بمونه خونه؟ من به مامان گفته بودم حتماً بیاد. خواهرم که دید عصبانیم آروم در گوشم گفت مامان فکر کرده شگون نداره بیاد سر عقد تو. با حیرت گفتم چراااااااااا؟؟؟؟؟ گفت چون یکبار طلاق گرفته. وایییییییییییییییییی مامان. اشکم سرازیر شد. خواهرم موهامو نوازش میکرد و میگفت گریه نکن. بیا برو صورتتو بشور عزیزم. الان همه میگن چه عروس بد اخلاقی. مامان fire boye براش لباس آورده بود. همونجا لباساشو عوض کرد. اونقدر ناراحت بودم که تمام شادیم از بین رفت. مامانم تمام زندگی من بود و هست. اونقدر دوستش دارم که همه میدونن فقط کافیه منو به جون مامان قسم بده. جوجوم زمانهایی که میخواد مطمئن بشه حرف راستو بهش میزنم (هر چند هیچ وقت بهش دروغ نگفتم) و یا زمانهایی که میخوام لیوان آبو روش خالی کنم جون مامان قسمم میده. زبونم قاصره (غاسر، قاسر ،غاسر ...) از بیان ناراحتیم بابت اینکه مامانم نیومده بود. حتی به قیمت بدبخت شدنم دوست داشتم مامانم موقع عقدم باشه. در همین موقع مامانم زنگ زد. پشت تلفن دوباره گریه ام گرفته بود. در حالی که مطمئن بودم خودش داره گریه میکنه همش بهم میگفت گریه نکن دخترم. موقعی که داره صیغه عقدو میخونه دعا کن انشاله خوشبخت بشی. برای خاله ات هم دعا کن (خاله ام بچه دار نمیشه) وارد اتاق عقد که شد حالم داشت به هم میخورد. مثل آخوندش مال عهد تیرکمون شاه بود. مامان fire boye یه چادر سفید که قبلاً گفته بودم سرم انداخت و قران رو بدستم داد. آخونده اونقدر لحجه داشت که اصلاً نمیفهمیدم چی داره میگه. از گل چیدن و گلاب آوردنی که  خواهرم میگفت فهمیدم بار سومه. مامان fire boye زیر زبونیو که یه پلاک (اول اسم fire boye) بود بهم داد من بله رو نگفتم. وقتی برای بار چهارم خوند به بابای fire boye گفتم که از اونم زیر زبونی میخوام. اونم طفلکی متوجه نشد من چی میگم که با فریاد اطرافیان به خودش اومد و سریع دست توی جیبش کرد و مابقی زیر زبونیو نقداً پرداخت کرد. با اجازه آقاجونم و بزرگترا بله رو گفتم و fire boye شد جوجوی من.

وقتی بله رو گفتم گیلی لی لی اطرافیان بلند شد. وقتی مامان جوجو صورتمو بوسید بازهم اشکام سرازیر شد که چرا مامانم نیست. اونم گریه اش گرفت و سرمو تو بغلش گرفت و نوازش کرد. چند دقیقه ای گریه کردم. جوجو که به محض بله گفتنم دستمو توی دستش گرفته بود اونقدر داشت فشارش میداد که کم مونده بود داد بزنم. اما غصه نبودن مامانم... وقتی همه برای تبریک و روبوسی اومدن دیدم که همه گریه کردن . داداش جوجو هم باهام دست داد و تبریک گفت. امضاها زده شد. همه مشغول جمع آوری وسایل بودن و سایر کارها که جوجو دستمو گرفت و رفتیم داخل راه پله محضر و کنار پنجره اش ایستادیم. همونطوری که دستمو گرفته بود سرمو بوسید. خنده ام گرفت. بهش گفتم یادت میاد بهم میگفتی وقتی عقد کنیم برت میدارم و میرم جایی که هیشکی نتونه پیدامون کنه؟ گفت آره عزیزم. گفتم خوب؟؟ گفت الان که نمیشه. باید بریم خونه. نمی خواهی بری مامانو ببینی. اییی نامرد. از نقطه ضعف من سوء استفاده کرد. گفت بعدشم اگه ما ماشینو ببریم مامان اینا با چی بیان. مامانش اومد صدامون کرد که چند تا عکس بندازیم.

بعدشم هم سوار ماشین شدیم. رفتیم دار آباد و کیک عقدو از قنادی شان بابا گرفتیم و رفتیم طرف خونه. بابای جوجو طفلی کیکو در تمام مسیر روی دستهاش گرفته بود. رسیدیم خونه. بوی اسپند از توی خونه میومد. از پله ها که بالا میرفتیم به جای اینکه جوجو دست منو گفته باشه مامانش بازوی منو گرفته بود و با من میومد. ناخوناش به طرز خفنی داشت توی بازوم فرو میرفت.اما ول نمیکرد.جوجو روی پله بالایی میرفت و دست منو میکشید مامانش هم روی پله پائینی بازومو گرفته بود و خلاصه اوضاع بدی بود. توی در که رسیدم مامانم اومده بود جلوی در و ایستاده بود. خودمو توی بغلش انداختم و اشکم برای بار چندم در اون روز سرازیر شد. اونقدر هق هق کردم که جوجو منو از توی بغل مامانم کشید بیرون. مامانی نازم داشت گریه میکرد و میخندید. بهم گفت برو اتاقو ببین، ببین خوشت میاد. رفتم توی اتاق . وای سفره عقد. چقدر خوشگل. نمیدونستم توی اون زمان کم چطوری اینکارو کرده بودن. مامانم اومد و گفت چطوره؟ بوسش کردم و گفتم کیی درست کرد؟ گفت خواهرات. دستشون درد نکنه. گفت خوب زود باش بیا برو دوش بگیر و زود لباستو عوض کن. رفتم جوجو رو صدا کنم بیاد اتاقو ببینه . اومد کلی ذوق کرد و از خواهرم تشکر کرد و رفت بیرون. دوش گرفتم و رفتم توی اتاق که لباسمو عوض کنم.