Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 31
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧
 

مامان جوجو دنبالم بود. به خواهرم اینا گفتم برید بیرون میخوام لباس عوض کنم. اونا رفتن بیرون دیدم مامان جوجو باز مونده توی اتاق نگاش کردم دیدم داره منو نگاه میکنه. کم کم داشتم میترسیدم. با خودم گفتم چرا اینجوری میکنه. گفت زود باش. گفتم خوب میخوام لباس عوض کنم . گفت خوب عوض کن. با تعجب گفتم من عادت ندارم جلوی کسی لخت بشم. یه دفعه انگار به خودش اومد و معذرت خواهی کرد و رفت بیرون. همش دست منو توی دستش میگرفت و منو کنار خودش مینشوند. همه یجوری نگاهم میکردن. نمیدونستم باید چیکار کنم. لباسمو عوض کردم و آرایشم هم که تموم شد خواهرم اومد موهامو سشوار کشید. صدای بزن و برقص از بیرون می اومد. جماعت بدن حضور من شروع کرده بودن. با عجله کارمو انجام دادم  مامان جوجو در تمام مدت توی اتاق روی صندلی نشسته بود و نگاهم میکرد. خیلی از نگاهش معذب بودم. اما دلم نمی اومد کاری بکنم که ناراحت بشه. در تمام لحظاتی که دستمو توی دستش میگرفت و فشار میداد علیرغم اینکه دلم میخواست کنار جوجو باشم صبورانه لبخند میزدم و تمام حواسم به این بود که دلشو نشکنم و البته اصلاً دلیل کارشو درک نمیکردم.

آرایشم که تمام شد وقتی اومدم از اتاق بیام بیرون مامانش و مامانم کنار در مونده بودن. درو که باز کردم دیدم جوجو پشت در مونده. برای اولین بار منو بی حجاب میدید. لبخندی حاکی از رضایت روی لباش بود.احساس کردم گونه هام از خجالت سرخ شد. دستمو گرفت و با هم به طرف پذیرایی رفتیم. بعد از کمی با هم رقصیدیم و همه شاباشمون کردن. خاله ها و دائی هام اومده بودن اما نه با حرارت. همون حالت قهر خودشون. بعدش رفتیم توی اتاق عقد. اومدن کادو ها رو بدن. مامان و بابام که زنجیر و یه پلاک که شکل کره زمین بود و میچرخید بهم دادن (انتخاب خودم) مامان و بابای جوجو یه دستبند بهم دادن. مامانم به جوجو همون ساعتیو که انتخاب کرده بود داد. خواهرام (3 عدد) و برادر بزرگم هر کدوم یه انگشتر بهم دادن. مادر بزرگ و دائی هام هم پول دادن. بعدش نوبت خوردن عسل و روغن بود. من چون میترسدم که جوجو دستمو گاز بگیره و میخواستم زمان تلافی داشته باشم همش اصرار داشتم که من باید اول عسل دهن اون بذارم و همه میگفتن نه اول اون باید بذاره. خلاصه بعد کلی کشمکش قبول کردم که اون اول عسل دهن من بذاره و بهش گفتم مدیونی اگه دستمو گاز بگیری. اونم یه گار کوچولو گرفت که جیغمو در آورد و منم زود یدونه محکم بهش زدم و خنده همه در اومد. بعدش نوبت حلقه دست کردن رسید. جوجویی ام پول نداشت حلقه بگیره در نتیجه من همون حلقه ای که از مشهد آورده بودو دستش کردم اونم انگشتریو که خودم داشتم و خیلی شبیه حلقه بود. سر حلقه هم باز من یه سوتی دادم . اون حلقه رو که دست من کرد دست چپشو جلو آورد که من اصرار میکردم اون یکی دستشه و باز همه خندیدن و.. بعدشم با همه عکس انداختیم. بعد مامانش گفت از اتاق برن بیرون که ما عکس دونفری بندازیم. این تیکه اشو دوست نداشتم. بعدش هم نشستیم مامانش از اتاق رفت بیرون. به سفره خیره شدم. همه چیز کامل بود حتی نون و سبزی رو هم از قلم ننداخته بودن. به جوجو گفتم خیلی قشنگ شد نه؟؟ گفت آره دستشون درد نکنه. با خودم فکر کردم که حقیقتاً سورپرایزم کرده بودن. و یاد حرف مامانم افتادم که گفت هرچی فکر کردن دیدن اتاق عقدی که زمان عروسی بگیریم مزه این سفره رو نداره و چقدر درست فکر کرده بود.

ساکت بودیم . صدای آهنگ بیرون و صدای دست زدن حکایت از بزن و برقص بیرون داشت. یه لحظه دلم خواست برم بیرونو ببینم. بلند شدم و به طرف در رفتم. جوجو که تا اون زمان آروم و ساکت سر جاش نشسته بود یکدفعه پرید طرف در و با دستش درو بست. تعجب کردم. برگشتم ببینم چرا اینکارو کرد که محکم بغلم کرد اونقدر که نتونستم بچرخم. خنده ام گرفت. یادم اومد اصلاً برای همین ما رو توی اتاق تنها گذاشتن. جوجو شروع به بوسیدنم کرد و من هم متقابلاً جواب دادم. وقتی بالاخره تونستم از دستش رها بشم رفتم بیرون. رفتم توی اون یکی اتاق . دیدم خانوم ها مشغول بزک کردنن. توی آئینه خودمو دیدم که به طرز ضایعی رژم پاک شده بود. فهمیدم که همه فهمیدن. منم به روی خودم نیاوردم و دوباره رژ زدم و بیرون رفتم. برای جوجو آب بردم. بعدشم اومدیم بیرون و به سایرین پیوستیم. شب هم فامیلاشون اومدن. شام خوردیم. نامزدی ما اعلام شد. مامانش انگشترمو دستم کرد انگار نه انگار این کارو جوجو باید میکرده و جوجو هم شیرینی گرفت همه برداشتن و بعدشم هم همه خداحافظی کردن و رفتن. خانواده جوجو هم برای خداحافظی اومدن که در بین حیرت ما جوجو هم خداحافظی کرد و رفت.