Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
...
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام ماچ

تا سه شنبه یه عالمه کاغذ رو باید اسکن و بایگانی کنم.سبز

مرخصی که بهم نمیده مثل بچه آدم برم مشهدنیشخند

منم مجبورم از این وبای معروف و همه گیر بگیرم و نیامخوشمزه

دیگه اینکه اومدم وبلاگهایه همتون پیغام گذاشتم اومدم دیدم هیچکدومتون نیومدین.منتظر

بعدشم اینکه دیروز ساعت ٩ صبح از خواب بیدار شدم صبحانه رو آماده کردمقلب (بدن اینکه به جوجو کرم بریزم که بیدارش کنماز خود راضی) بعدش که اومدم جوجو رو بیدار کنم دیدم عسل من چشمایه نازشو بیدار کرد و بغلشو باز کرد که برم بخوابم.قلب منم مثل نی نی هایه خوب پریدم توی بغلش. یکمی نازش کردم و شوخی کردم تا از خواب بیدارش کردم. داشتیم صبحانه میخوردیم که مامانیم زنگ زد که دیشب خواب دیده که رفته امام زاده صالحفرشته و میخواست بره پرسید که ما میریم یا نه که ما هم گفتیم می آئیم. بعدش سریع رفتیم حموم و یه دوش گفتیم. رفتیم امام زاده صالح زیارت نمودیم که راستش با اینکه خیلی وقت بود نرفته بودم بهم نچسبید بعد اومدیم خونه. با داداش جوجو و بابائیش افتتاحیه المپیکو دیدیم. شبم رفتیم خونه مامانیم اینا و فیلم دیدیم و ورق بازی کردیم و اومدیم خونه. جوجو میخواست فیلم ببینه. من هی میگفتم شب به خیر بوسش میکردم بعد یه چیزی یادم میومد و دوباره باهاش حرف میزدم. دیدم نه خودم میخوابم نه میذارم اون فیلمشو ببینه بنابراین پا شدم یه کمی need for espid بازی گردم خوشمزهبعدشم جوجومو بوسیدم و لالا کردم. صبح هم یه روز خوبو شروع کردم.مژه

امیدوارم شما هم روز خوشیو سپری کنید .مواظب خودتون باشید قلب

جوجوی عسلم همه اینا تقدیم به دل مهربونت گل نازمماچ