Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فرار لیلی و مجنون
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام

نشد که فلاش بک بنویسم و حتی نشد روزمرهگی رو بنویسم. اما اینی که میخوام تعریف کنم جالبه.

کوچیکترین فرزند خانواده ما که کوچیکترین برادر هم هست الان تازه شده 18 سالش. این آقای داداش از بچگی بسیار قلدر و زورگو بود. به خاطر شیطنت فراوون درسشو هم نصفه ول کرد و از بابا و مامان بیچاره اصرار و از این نیم وجبی انکار. خلاصه اینکه 3 سال پیش این جینگیلی با یه دختر دوست شد به اسم مهسا خانوم که فکر کنم یک سالی از خودش کوچیکتره. داداشی هایه من همشون خوش قیافه ان . این یکی جذابیت مردونه رو هم به خوش قیافگیش اضافه کرد و از تعدد زنگهای دختران دبستانی و راهنمایی و دبیرستانی راحت میشه فهمد که در امر دختر بازی قدر قدرتیه برای خودش (توی هر چی هیچی نشد توی این مورد فرمانرواست) خلاصه که به قول خودش با این دختره تریپ love برداشت و هم زمان هم با یه چند تایی دیگه دو.ست بود. یه 6-7 ماه پیش ساعت 3 صبح تلفن ما زنگ زد و خواهر کوچولوم  با یه صدایه وحشتناک خبر داد که این دوتا جینگیلی مستونا ماشین بابامو که اون موقع بیمارستان بستری بود و برداشتن و الفرار. حالا فرار برای چی من نمیدونم و بعداً کاشف به عمل اومد که نصف شب داشتن با هم حرف میزدنو این از روی شوخی گفته بیا فرار کنیم و اون دختر ناقص العقل هم گفته میامو و رو کم کنی ساعت 30/2 شب خانوم از خونه اومدن بیرون و با داداشی ما پیش به سوی شهرستان که برادر بزرگم اونجاست. خلاصه اول صبح خانواده دختره مثل مغول ها ریخته بودن خونه مامانم اینا و همشو زیر و رو کردن  (میدونستن اینا با هم دوستن) و تهدید و رفته بودن. بابا و مامانش گریه و التماس که بگین اینا بیان هر چی اینا بگن و از این حرفها. ما همه هم بسیج شدیم که بابا برگردینو قول دادنو و از این مزخرفات که اینا برگشتن و هیچی به هیچی. بابای دختره به شدت زد زیر قولشو داداشم همه ماهارو کچل کردو دوستیشون یه 7-8 بار به هم خورد تا دیشب.

مامانم اینا خونه ما بودن که داداشم نوید داد که چون مهسا گفته من به خاطر اینکه آبروی داداشم میره ( داداشی من اول با مهسا دوست بود و طی یه اتفاق با داداشش دوست شد) نمیتونم بیام و از این موارد. اینم گفته بود من تا حالا 30 میلیون خرج تو کردم یا منو دوست داری با من می آیی یا میرم دم شرکت بابات میگم اصلاً دخترتو نمیخوام بیا حساب کتاب کنیم. مسخرست. یکی نیست بگه پسر خوب مگه بابای اون گفته بیا 50 تا خط و گوشی برای دختر من بگیر که ما هر روز یکی رو ازش ظبط کنیم. داشت برنامه شو توضیح میداد ما هم که اون دفعه خیلی از بابای دختره شاکی شده بودیم  و میدونستیم داداشی هم به حرف گوش نمیده فقط تونستیم قانعش کنیم که شهرستان نره و بیاد خونه ما. قرار شد عملیات ساعت 30/2 نصفه شب باشه. من تا ساعت 12 بیدار بودم. ساعت 3 از استرس بیدار شدم. دیدم زنگ زد.

الو ..

بله بگو

یه زنگ بزن به مهسا...

من زنگ بزنم؟؟!!!

آره میخواد با تو حرف بزنه.

منم با حیرت زنگ زدم و دیدم مسها خانوم طفلکی با صدای خیلی آروم که به سختی شنیده میشد بیان کرد که داداشی ما رو دوست داره اما الان نمیخواد فرار کنه. گفتم چرا؟؟ (برادر مهسا مشکلات خیلی زیادیو برای داداشیم درست کرد که الان تعریفش اینجا از حوصله من و شما خارجه) گفت داداشیت میخواد آبروی داداشمو ببره و داداشم میگه که این خیلی دختر بازه و خودمم دیدم و ... داداشمم از اون طرف موبایلمو گرفته بود و مثل دیوونه ها هوار میزد. خلاصه یه ساعتی با  مهسا خانوم صحبت کردم و جوجوی طفلک هم از خواب بیدار شد و ماهواره رو روشن کردو مشغول فیلم دیدن و تخمه شکستن شد.

بعد یک ساعت مهسا به داداشی گفته بود که الان بابام بیداره و..

من چندین بار بهش گفتم اگه دوستش نداری بگو من درستش میکنم. جالب اینجا بود که اصرار داشت خیلی دوستش داره اما به خاطر داداشش نمیتونه. دلم براش سوخت. برای داداش خودمم سوخت.

خلاصه اینکه عملیات فعلاً دیشب بی نتیجه بود و من بیچاره ساعت 5 خوابیدام و 7 بیدار شدم و الان بسیار مشعوف میباشم که در خدمت شمام.