Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
مشهدی نیلوفر
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام سلام دوست جونیایه عزیزم

من اووووووووومدم

هیییییییییسسس یواش بابا خوب اومدی که اومدی چرا هوار میزنی؟؟

دلم براتون تنگ شده بود آخه

دیروز ساعت حدود 3 ظهر رسیدیم تهران.

از اولش بگم که چهارشنبه صبح زود راه افتادیم. شبو بجنورد موندیم. صبح زود راه افتادیم و ساعت 9 صبح مشهد بودیم. اتاق گرفتیم و مستقر شدیم و دوش گرفتیم و بعد ظهر رفتیم حرم. خیلی خیلی شلوغ تر از هر زمانی بود که من به یاد دارم.

خیلی خیلی بهم حال داد زیارت. یاد همتون بودم. جوجو باهامون نیومد. گفت شب میره. ما ساعت 30/9 اومدیم خونه. شام خوردیم جوجو رفت. فرداش ساعت 5 صبح رفتیم باز خیلی شلوغ بود. تا 30/8 بودیم. اومدیم خونه . جوجو خواب بود. نمیدونم چرا امسال هیچ کس حس نداشت سایر دیدنی ها رو بره بگرده و یا حتی خرید کنه.

عصر که خواستیم بریم هرچی به جوجو گفتم بازم با ما نیومد و همش خواب بود. رفتیم بازم خیلی عالی بود.بازم یاد همتون بودم و برای همتون دعا کردم. شب ما اومدیم جوجویی رفت. منم باهاش قهر کرده بودم و بهش محل نذاشتم. احساس میکردم مجردی اومدم. باهاش خداحافظی هم نکردم. صبح زود که ما رفتیم حرم دیدم جوجویی دم در حرم مونده. با ما اومد داخل و من از مامان و خواهرم جدا شدم و با جوجو رفتم. یکمی که نشستیم و دعا خوندیم دیدم جوجوی بدبخت داره از بی خوابی میمیره و چون قرار بود وقتی از حرم رفتیم بریم مرکز خرید الماس شرق بهش اجازه دادم بره و کلی عقده ام بر طرف شده بود. رفتم زیر زمین حرم و قسمت جدیدو که تازه ساخته بودن و به زیر زمین اضافه کرده بودن دیدم  و اومدم توی قسمت قدیمی نشستم و دعا خوندم. دلم خیلی گرفته بود. خواهرم اومد پیدام کرد و رفتیم داخل حیاط حرم و دعای عهد رو گوش دادیم و خداحافظی کردیم و اومدیم خونه. صبحونه خوردیمو رفتیم الماس شرق. یه کوچولو سوغاتی خریدیم و برگشته شدیم به خونه. موقعی که راه افتادیم قرار بود صبح یکشنبه راه بیافتیم به سمت تهران. جوجو اعتراض کرد که به گرمایه سمنان میخوریم و از این حرفها . منم بهونه آوردم که چون فرداش باید بریم سر کار شب شنبه کمی از راه بریم. ساعت 30/5 از مشهد راه افتادیم. مامانیم به خاطر کمر درد و پا درد نمیتونه زیاد توی ماشین بشینه. گفت شب رو شبزوار میمونیم. جوجو باز قهر کرد. هر چی باهاش آروم حرف زدم انگار طلبکار تر میشد. ما مهمون مامانم اینا بودیم و فقط هزینه های ماشینو با هم تقسیم کردیم و سایر هزینه هارو مامانم پرداخت کرد. اما جوجو خیلی رفتارهایه بدی نشون داد که خیلی از دستش ناراحت شدم.  مامانم اینا متوجه شدن اما هیچی نه به روی من نه به روی اون نیاوردن. در تمام مدت انگار با من قهر بود.وقتی فهمید شب میخواهیم سبزوار بمونیم گفت فردا میخوریم به گرمایه سمنان گفتم صبح زود راه می افتیم. غر زد که پس من سبزوار پیاده میشم خودم میام. شانس آورد که حرفشو دوباره تکرار نکرد. منم باهاش دوباره قهر کردم و شب که سبزوار بودیم اصلاً باهاش حرف نزدم. شب هم که ورق بازی کردیم هر چی جریمه اش میکردم با مهربونی مییگفت بفرمائید اما من دیگه خیلی عصبانی بودم. صبح زود هم راه افتادیم. تمام طول مسیرو یا خواب بود یا داشت بیرونو نگاه میکرد. نزدیک ظهر داداشش زنگ زد گفتیم داریم میرسیم. معلوم شد اونا هم یکی از فامیلاشون فوت شده رفتن اصفهان. مامانش گفت غذا توی یخچال هست. اما مامانم قبول نکرد بیاد البته چون اگر میخواستن بیان هم برادرام خونه منتظرشون بودن هم خوب بود همه وسایلو پیاده کنیم و دوباره سوار کنیم. گفتم بیا بریم خونه مامان اینا نهار بخوریم و سوغاتی هامونو جدا کنیم بریم خونه. اونم اخم کرد و گفت میخواد بره خونه. منم دیگه هیچی نگفتم چمدونمونو که جلو بود برداشتم و رفتیم خونه. برای نهار هم کتلتی که از 5 روز قبل مونده بود توی یخچالو گرم کردم دادم بهش خورد که از سرشم زیاد بود. خودم هم ماست و خیار خوردم. بعدش دیدم جوجو مهربون شد.

دیگه هی نازم کرد. قربون صدقه ام رفت. و وقتی فهمید که زنگ زدم مامانش اینا برای شام بیان دیگه مهربونیش ترکید.من هم نازش میکردم اما هیچ کاریش به دلم ننشست و هنوزم بابت اینکه مسافرتمو خراب کرد ازش دلخورم. هر باری که من با مامان بابام با جوجو رفتیم مسافرت جوجو همیشه مشکل داشته و یه چیزیو بهونه کرده. الان که یاد عید می افتم که چطوری با بابا  و مامانش اینا مسافرت رفتیم و روز 13 به در که اونجوری خراب شد و من هیچی نگفتم خیلی دلم میگیره.

جوجوی بد بهونه گیر خنگولاسیون بذار پیر بشی اونقدر اذیتت میکنم تا جونت در آد.

اینم سفرنامه نیلوفر بانو و جوجو خان بی ادبیات.

آهان یه چیزی هم که یادم رفت روز ۲۵ مرداد سالگرد عروسی ما بود. بابائیم که عمراْ توی خط تبریک و کادو و این حرفها نیست اون روز رفت شیرینی خرید و اومد و روی جعبه هم برامون تبریک نوشته بود که من کلی سورپرایز شدم. چون همیشه کادوهایی هم که اون باید بده مامانم تهیه میکنه و خودش اصلاْ توی این خط ها نیست. جوجو که از خواب بیدار شد هر چی به روی جعبه اشاره کردم به روی مبارکش نیاورد که از بابام تشکر کنه. آخرش من گفتم جوجو دیدی آقاجون شیرینی خریده برای سالگردمون؟؟ شاید یه کمی ادب و تربیتش بجنبه. اونم خیلی زیر زبونی انگار طلب داره. مامانش اینا که حتی یه زنگ هم نزدن تبریک بگن. اینا مونده تا به جاش حالشو جا بیارم.

سایر خاطراتشو بعد میام براتون تعریف میکنم.