Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
شاه دزد 2008
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونیام

یه چند وقتی بود که صبح به صبح که میخواستم بیام سر کار میرفتیم از داخل کشو (حقوق که میگیریم داخل کشو میذاریم) یه مبلغ پول برمیداشتم، و بدون شمردن داخل کیفم میذاشتم و غروب که میخواستم برم خونه اونقدر خرید هایه بی دلیل انجام داده بودم که هیچی برام نمونده بود و فردا بازم همون برنامه تکرار میشد.

یه روز که خیلی از پول خرج کردنم عصبانی بودم خودمو تنبیه کردم و به غیر از کرایه رفت و برگشتم یه دو هزار تومنی توی کیفم گذاشتم و با خشم به خودم گفتم تو که میخوای بری سر کار و برگردی و خرید هم نداری پس همین بسته و بعد راه افتادم .

نزدیک شرکت که رسیدم وقتی از تاکسی پیاده شدم خانوم مسنی رو دیدم که داشت با موبایل با بانکش صحبت میکرد و میگفت که کیفشو زدن و خواست که جلو حسابشو ببندن. چون صداش خیلی بلند بود من متوجهش شدم و کمی صبر کردم ببینم مشکلی نداره.

اونم دید من موندم اومد طرفم و گفت از تاکسی پیاده شدم موتوری کیفمو کشید و برد. دلم خیلی براش سوخت. گفتم زمین نخوردین ؟ مشکلی ندارین؟ من میتونم کمکی کنم؟  گفت نه زمین نخوردم فقط میخوام تا سر کار برسم پول ندارم. گفتم چقدر میشه کرایه تون؟ گفت 4000 تومن. من خنده ام گرفت. ای بخشکی شانس. حالا همین امروز وقت تنبیه کردن بود. با خجالت گفتم  من 2000 تومن بیشتر ندارم. گفت اشکالی نداره دست شما درد نکنه پولو بهش دادم و گفتم اگر مشکلی دارین بریم بالا کمی استراحت کنین . در حالی که به سرعت ازم دور میشد گفت نه ممنون میرم توی بانک آب میخوریم و میرم.

منم خداحافظی کردم و وارد ساختمون شدم . اونروز خیلی فکرم مشغولش بود و با خودم فکر میکردم . شب رفتم جریانو برای جوجو تعریف کردم. یه حس بدی اذیتم میکرد که کلاه بردار بوده. گفتم جوجو چرا یه ماشین نگرفته برسونش سر کار و از همکاراش پول قرض کنه؟ سرم کلاه گذاشته؟ جوجو گفت بهش فکر نکن. تو به خاطر خدا کارو انجام دادی چیکار داری اون چکاره بوده. گفتم پول برام مهم نیست . مهم اینه که چرا سرم کلاه رفته؟ گفت شایدم اون ترسیده اون راهی که تو میگی به ذهنش نرسیده و با این حرفها آرومم کرد و به خودم فحش دادم که چرا در مورد مردم بد قضاوت کردم.

.

امروز صبح در ابتدای خطی که اونروز ازش پیاده شدم منتظر تاکسی ایستاده بودم. یه خانوم مسن اومد طرفم و گفت از تاکسی پیاده شدم داشتم کرایه رو حساب میکردم موتوری کیفمو کشید و برد.  تا توی صورتش نگاه کردم شناختمش. همون موبایل 3310 و همون تیپ. عصبانی شدم. اون داشت هنوز توضیح  میداد و 200 تومنی توی دستشو به عنوان مابقی پول تاکسی نشونم میداد. به خاطر اینکه چیزی بهش نگم چرخیدم و پشتمو بهش کردم. اونم کمی حرف زد و دید و بر نمیگردم گفت بیا لا اقل سوار تاکسی شو.

منم با نفرت از کنارش رد شدم و سوار تاکسی شدم.

 

از این ماجرا چه نتیجه اخلاقی میگیرین؟

الف ) من بچه بودم سرم کلاه رفت؟خیال باطل

ب ) اون پدر سوخته بود سر منو کلاه گذاشت؟منتظر

پ ) از این به بعد به دزد زده ها کمک نکنیم؟ابرو

ج ) هیچکدام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!یول