Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 32
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
 

اونشب وقتی مهمونا رفتن و جوجوی خنگ هم رفت مامانم با تعجب از من پرسید جوجو چرا رفت؟ گفتم نمیدونم. (ما رسم داریم و بعداً فهمیدم اونا هم رسم دارن که داماد بعد عقد شبش پیش خانومش میمونه) کلی دپرس شدم. نه اینکه خیلی دلم براش تنگیده باشه نه. راستش احساس کردم پیش مامانم اینا و خواهرام که خونه ما بودن خورد شدم. اما اصلاً به روی مبارک خودم نیاوردم گفتم بهتر.

فرداش رفتم سر کار. همکارام یه سبد گل خیلی خوشمل برام خریده بودن که شکل کلبه بود و گل توش بود. رئیسم هم برام یه دسته گل رز صورتی خیلی ناناز خریده بود. رئیسمون تا من رفتم اومد گفت حالا دیگه شوهر کردی هر روز پا نشی بری نامزد بازی کارهایه ما بمونه. گفتم نترسین. من کاریو که به عهده بگیرم به خوبی انجام میدم. جوجو نزدیکهایه ظهر زنگ زد. با دلخوری بهش گفتم چرا دیشب رفتی؟؟ گفت باید چیکار میکردم؟؟ گفتم باید میموندی خونه ما یعنی نمیدونستی؟ گفت از کجا بدونم؟ گفتم مامانتم نمیدونست؟  گفت چی شده مگه حالا. خیلی ناراحت شده بودم و بغض کرده بودم خواستم بگم بی شعور منو جلوی همه خورد کردی با خودم فکر کردم الان فکر میکنه خیلی برام مهم بوده و ک..نم سوخته گفتم مهم نیست. با دلخوری خداحافظی کردیم. غروبش نانازیم اومد دنبالم (البته برام گل نیاوردا)  و شبش هم اومد خونه ما. حالم خوب خوب شده بود. مامانم یه پذیرایی توپ کرد و بابام هم باهاش کلی بحث کرد و شطرنج بازی کردن تا ساعت 12. خوابش گرفته بود اما نمیدونست باید چیکار کنه. مامانم دید داره خمیازه میکشه منو صدا  کرد توی اتاق و گفت شما توی اتاق پسرا بخوابین. اتاق خودمون کوچیک بود. یه تخت داشت که من میخوابیدم و خواهرم هم روزی زمین.

من گفتم نه اتاق خودمون. مامان گفت زشته منم به ناچار قبول کردم. خلاصه رختخواب ها رو به اون اتاق بردم و همه رو ریختم وسط اتاق و نشستم روشون. صدای مامانمو از توی هال شنیدم که داشت به جوجو میگفت اگر خوابش میاد بیاد توی اتاق رختخوابش آمادست. اونم شب به خیر گفت و اومد . یه جوری شده بودم وقتی در اتاقو بست. خواستم بگم تو بخواب منم میرم اتاق خودم. بعد ترسیدم ناراحت بشه. به خودم نهیب زدم که دیگه شوشو دارم و باید به وجودش عادت کنم.

اومد کنارم روی زمین نشست و گفت نمیخواهی بخوابی؟ خوابت نمیاد؟ گفتم چرا. بلند شدم و با کمک هم رختخوابها رو پهن کردیم. من رفتم از یخچال یه پارچ اب برداشتم و اومدم. خیلی خجالت میکشیدم از مامان بابام. اما  من در این جور مواقع یه اخلاقی که دارم و خودم خوشم میاد اینه که خودمو میزنم به اون راه تا من به راه اصلی برگردم همه عادت کردن. اون شب هم در مقابل پدر مادرم هم خواهرم که با کنجکاوی منو که هر شب پیش اون میخوابیدم نگاه میکرد هم برادرام که اتاقشونو غصب کرده بودم و هم جوجو که منتظرم بود خودمو به اون راه زدم که مگه چیه؟ خوب شوهرمه. جالبه که کسی چیزی نمیگفت اما من به خاطر اینکه ریلکس تر باشم 2 دقیقه ای یکبار این جمله رو با خودم تکرار میکردم.

خلاصه با دلهره رفتم و در بستم. جوجو دراز کشیده بود  و دستش دراز بود منم همونطوری که اون انتظار داشت سرمو روی بازوش گذاشتم و کنارش خوابیدم . کمی حرف زدیم و یادآوری خاطرات . بدنم که مثل چوب خشک شده بود با گذر زمان و احساس امنیتی که بهم دست میداد آروم آرامششو بدست می آورد. بعدشم شوخی و اونم که معلومه میکشونه به شیطونی...

تا ساعت 30/5 صبح بیدار بودیم و حرف میزدیم . فقط یکبارش  همونطوری که سرم روی سینه جوجو بود خوابم برده بود . مثل اینکه اون داشته بوده با من حرف میزده و من جواب ندادم (چه ضایع) اونم منو صدا کرد و تکونم داد که من همچین از خواب پریدم و با دیدن صورت یه مرد نزدیک صورتم یه لحظه تشخیص ندادم کجا هستم و به شدت به عقب پریدم که جوجوم هم طی یه حرکت آکروباتیک پرید منو گرفت توی بغلش و خیلی زود آرومم کرد و فهمید که حالا حالا با من کار خواهد داشت تا من به وجودش عادت کنم.

 

 

..........................................................

راستی چند روزه خواستم اسمهایی که جوجو جدیدن روی من گذاشته رو بنویسم.

جیرجیرک (اینو وقتی بهم میگه که به یه مطلبی اعتراض میکنم و تند تند حرف میزنم و حق هم با منه و هیچ رقمه کوتاه نمیام)

نصمه (همون نصفه ) وقتی ادعاهایه گنده گنده میکنم

سه سانتی (اینم در همون مورد بالا اما وقتایی که لطفش بیشتره اینو میگه )

منم جدیدن که نمیشه گفت یه چند ماهیه اسم فیفیری رو بهش عطا کردم قلبماچ اونم به خاطر موهایه فرفری که نمیشه گفت حالت دارشه.