Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونیایه نازم  

امروز از صبح دارم وبلاگ میخونم و پیغام میذارم و یه کار گزارشگری هم توی وبلاگ هلیا قبول کرده بودم که اونم کمی سنگین بود در نتیجه اینکه خیلی خسته میباشم.

البته خستگی ریشه در عروسیی که دیشب رفتیم داشت. البته ترشم نه اینکه من رقصیده شده باشما نهه.  (رقص ممنوع بودم از طرف جوجو  ) من از اولش سرجام میخکوب بودم چون عروسی غریبه بود. پسر دوست مامانم . عروسی توی هتل ارم بود. داماد تک پسر. عروس زشت داماد زشت.

اگه جوجو بود میگفت چقدر بگم اینجوری نگوو.

خوب به من چه زشت بودن دیگه. اصلاً همه فامیلاشون زشت بودن. توی کل اونهمه زن که توی هم میلولیدن همه زشت. 3 نفر فقط خوشگل بودن اونم با آرایش بترکون. یکی شونم که خواهر داماد بود و بدون آرایش دیده بودمش صورتش پر کک و مک بود که البته توی گریم غلیظش محو شده بود.

اما پذیرائیشون عالی بود. خدایی خیلی بابای داماد هزینه کرده بود. انشاله که خوشبخت باشن .

اما در کل بهم خوش گذشت.

جوجوی نانازیم دعوت نداشت. الهی قربونش برم منو و مامانمو برد رسوند و خودش با داداشیم رفتن فرحزاد و بعدشم اومدن 1 ساعت دم هتل موندن تا ما اومدیم.

جوجوی عسلم محبتتو فراموش نمیکنم و اون عقده تخم مرغی که از عروسی پرویز دوستت که تنهایی رفتیو داشتم آب شد رفت پائین. حضمش کردم عسلم.

آخ جون فردا پنج شنبه هست. و پس فرداش جمعه. ماه رمضونم داره میاد. اوضاع مالی به شدت خراب . جوجو همچنان بیکار و من همچنان شاکر خدای مهربون و عزیز.

خداجونم خیلی مهربونی. خیلی دوستت دارم. یادم نرفته که امروز صبح که دیرم شده بود همه چراغ قرمز هارو سبز کردی. خیلی چاکرتم خدای بی نهایت مهربونم.قلبماچ