Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونام

دلم گرفتست. اگه گفتین چرا؟؟

نهههه از دست جوجو ناراحت نیستم. یعنی فعلاً با اون مشکلی ندارم . تقصیر شما دوست جونامه که گذاشتین رفتین. هیچ کدوم آپ نکردین به جز یکی دوتا . من حوصله ام سر رفت رفتم آرشیو خودمو خوندمو. روزهایه قبل و ٢-٣ ماه بعد ازدواجم. مشکلاتی که با جوجو و خانوادش داشتم. اذیتهایه جوجو. دلم برای خودم سوخت.

.... دیوونه ام نه؟؟

دیروز که رفتم خونه جوجو خواب بود. درو که بستم چشماشو باز کرد و سلام کرد و دستشو باز کردو و دوباره چشمهاشو بست. منم تخم مرغهایی که خریده بودم رو روی میز گذاشتم و سریع لباسهمو در آوردم تا کمی خنک بشم. حالم داشت به هم میخورد. صورتمو شستم و آب خوردم و اومدم بشینم جلوی کولر که دیدم جوجو یه چشمشو باز کرد و گفت آهای ٢ ساعته دستمو دراز کردم بیایی اینجا . رفتی اونجا بشینی. خنده ام گرفت. رفتم خوابیدم رو دستشو و بوسش کردم و گفت ببخشید نانازی من فکر کردم خوابت برد خواستم بیدارت نکنم. یکمی سربه سرش گذاشتم و اونم قلقلکم داد  و جیغ   دادمو در آورد. بعدشم هندونه آورد و خوردیم و رفتیم یه سری تره بار.

خونه که اومدیم جوجو رفت بالا ماهواره رو که تنظیمش به هم خورده بود تنظم کنه . داشتیم داد و بیداد میکردیم که برقا رفت و کلی دماغمون سوخت. من در حال درست کردن کوکو سیب زمینی بودم. اونم با چه ذوقی. خیلی وقت بود نخورده بودیم. ساعت ٨ برقا رفت . جوجو اومد پائین. یه شمع بیشتر نداشتیم روشنش کردیم و توی حال دراز کشیدیم تا برقا بیاد. داشتم از جوجو شکایت میکردم به خودش که طبق روال اینکه وقتی میخواد منو ساکت کنه قلقلکم میده.قهقهه یه کمی شوخی و شیطونی ...و مثل بچه آدم خوابیدیم.خواب

بیدار که شدیم دیدم برقها هنوز نیومده. ساعت 10 بود. منم دیدم اینجوریه بلند شدم بقیه شامو درست کردن که خیلی بد ریخت شد توی تاریکی و خودم اونقدر بدم اومد که نخوردم اما جوجو تا آخرشو خورد و یه کوچولو گذاشت که اونم گفت نریزم بیرون.

برقا اومدن. از جوجو خواهش کردم لباسهایی که ماشین شسته بودو پهن کنه. اونم داشت این کار انجام میداد که رفتم از پشت سرش دستامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم جوجو خیلی دوستت دارم. اونم برگشت سرمو روی سینه اش گذاشت و بوسید و گفت من بیشتر عزیزم. گفتم جوجو زودتر کارتو درست کن تا بیشتر دوستت داشته باشم. گفت چشم. زود گفتم جوجو دروغ گفتم تا نهایتی که بشه و جا داشته باشه دوستت دارم اما کارتو درست کن تا زندگیمون بهتر بشه. باز گفت چشم. قربونت بشم عزیز نانازی خالی بند من.بغل

 من خیلی خسته بودم. خوابیدم. جوجو هم نمیدونم تا کی بیدار بود.

 ................................................

آیدا جون دوست خوبم. وبلاگت مبارکقلب . آدرسشو برم بذار تا هم بیام ببینم  و تبریک بگم هم شیوه کامل گذاشتن شکلکهارو بهت بگم گل خانوم ماچ