Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 33
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام

میخوام ادامه فلاش بکها رو بنویسم که مربوط میشه به دوران عقدمون.

اونو مثل مراسم عقد و قبلش نمیتونم ریز تعریف کنم. فقط موارد و مسائل مهمی (از نظر من) که پیش اومدو تعریف میکنم.

بعد از اولین باری که جوجو اومد و شب خونه ما موند یکی دوبار دیگه هم این اتفاق افتاد.خانوادش  خیلی خوب و مهربون بودن . مامانش که دیگه از روزی که عقد کرده بودیم هرروز راس ساعت 9 زنگ میزد و باهام صحبت میکرد و حالمو می پرسید. بعضی وقتا حرفهاش طولانی میشد و برام مشکل درست میشد توی شرکت. مدیرمون هی می اومد و میرفت و با اخم بههم نیگاه میکرد و من خجالت میکشیدم بگم نمیتونم صحبت کنم. نه اینکه بگم از این که باهام تماس میگرفت ناراحت بودم نههه. خوشحال بودم که دوستم داره. اما یکی اینکه من اهل صحبت تلفنی نبودم و نیستم (کلاً از اون دسته از خانوما نیستم که هر لحظه بیکاریمو با صحبت تلفنی پر کنم) دوم اینکه توی شرکت برام سخت بود صحبت کردن اونم توی تایم 20 - 25 دقیقه.خلاصه  یه شب من رفتم اونجا. گفتیم و خندیدیم و آخر شب که شد دیدم مامانش هی داره میزنه به این در و به اون در آخرش رفت تلفن کرد و بعدش اومد و به من گفت شما توی اتاق ما بخوابید. آخه اتاق جوجو اینا 2 تا تخت جداست. گفتم باشه. در همین موقع دیدم بابای جوجو مامانشو صدا کرد و یه چیزایی در گوشش گفت و مامانشم جواب داد. منم با تعجب مونده بودم به این پلیس بازیها نگاه میکردم. آخرش موقع خواب شد و ما رفتیم لالا.

اون بار گذشت تا دفعه بعدی که رفتیم خونشون مامان جوجو بهم گفت بابای جوجو اون شب بهش گفته چرا گذاشته که ما کنار هم بخوابیم و مامانش هم جواب داده که به مامان من زنگ زده و مامانم گفته مانعی نداره. اما با این لحن به من گفت : گفت من بهش گفتم خونه نیلوفر اینا چند بار پیش هم بودن و مانعی نداره. لحنش خیلی بهم برخورد (الان نمیتونم به یاد بیارم دقیقاً چی گفت) اما یادمه که خیلی سر این جریان ناراحت شدم. جوجو انتظار داشت هر یکباری که میاد خونه ما منم یکبار برم خونه اونا انگار نه انگار من زن اون بودم . مامانش وقتهایی که تلفن میزد و یا توی جمع خانوادگی بودیم خیلی مهربون بود. باباش هم همینطور. البته با من صمیمی نبود و هنوزم با نگاه کنجکاوی بهم نگاه میکرد که حدس میزدم میخواد درون منو ببینه که آیا دختر خوبی هستم یا سر گل پسرشو کلاه گذاشتم. داداشش اما خیلی صمیمی و با ذوق بود.

یه روز که خونشون بودم همسایشون با دخترش اومد خونه جوجو اینا.  بعدش که رفتن مامان جوجو بهم گفت من همیشه خدیجه (دختر همسایشون ) رو میدیدم اونقدر دوست داشتم چشمایه عروسم این شکلی باشه. (من چشمهایه درشت و ابروهایه کمانی و پیوسته دارم و جوجو هم خیلی چشمهایه منو دوست داره و زمانی که از من برای مامانش اینا تعریف کرده بود از قشنگی چشمهام گفته بود که بعداً مامانش بهم گفت. )من اصلاً به صورت دختره دقت نکرده بودم اماشک نداشتم چیز خاصی نداشت که توی ذهن من نمونده. خیلی ناراحت شدم از حرف مامانش. با خودم گفتم خوبه حالا من چشمام ریز نیست . یه جوری گفت انگار چشمایه من چپه و اون آرزو داشته چشمایه خدیجه رو برای پسرش میداشته. خلاصه من کلی ناراحت شدم و هیچ به روی مبارکم نیاوردم. تا شب که با جوجو تنها شدم گفتم جوجو چرا مامانت اینجوری گفت؟ جوجو با یه لحن طلبکار گفت حالا مگه چی شده. بعد که دید من قهر کردم گفت قربونت برم چشمایه تو که خوشگله. گفتم منم مشکلم همینه . مگه من چشمام چپه.؟ گفتم مامانم منظوری نداشته. حتماً خواسته بگه این آرزو رو داشتم که بهترش برآورده شده . من قانع نشدم اما هیچی هم نگفتم.

یکماهی که از عقدمون گذشت عروسی پسر دائی جوجو شد. مامان اینا هم اجازه دادن من با جوجو برم عروسی. اون روز که قرار بود شبش بریم عروسی من طبق معمول همیشه از سر کار رفتم خونه. و شروع به آماده شدن کردم. نه آرایشگاهی نه لباسی که جوجو برام خریده باشه . خودم آرایش کردم و از لباسهایه خودم پوشیدم. جوجو اینا از ساعت 5 اومده بودن خونه ما دنبال من. (تالار عروس سمت خونه ما بود) مامان جوجو انگار نه انگار من تازه عروسم و انگار نه انگار که حتی به من تعارف نزدن ببریمت آرایشگاه میخوایی بیایی عروسی فامیلمون تازه دم به دقیقه هم میمود در اتاقو میزد. عزیزم زودتر باش. عزیزم دیر شد. عزیزم... عزیزم...

خلاصه اعصابم رو که به شدت گهی کرد و دید که من دارم کار خودمو میکنم رفت نشست.تا من آماده شدم و رفتیم. توی این مواردی که منو و جوجو و مامانش با هم بودیم به جای اینکه جوجو دست منو بگیره ماماشن همش دست منو توی دستش داشت. میدونید من قدر نشناس نیستم اما منم دلم میخواست شوهرم دستمو بگیره. دلم میخواست به جای اینکه کنار مادر شوهرم باشم کنار شوهرم باشه اما دریغ.. اون شب که 5 نفر بودیم بابا و داداش جوجو نشستن جلوی ماشین و من بین جوجو و مامانش نشستم عقب. مامان جوجو از همون اول دستشو انداخت دور گردنم و دقیقه ای یکبار منو میبوسید. به خدا قاطی کرده بودم. نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم. از یه طرف دلم نمی اومد دلشو بشکنم از طرفی بدم میومد از این کارا. ما عادت نداشتیم هر دقیقه همدیگه رو ببوسیم. توی خانواده ما عیدها و تولد ها اگر میشد که همدیگه رو ببوسیم اما توی خانواده جوجو اینا اگر روزی 4 بار هم از خونه بیرون میرفتن و میومدن به محض ورود همشون همو بوس میکردن.

تا اینکه بالاخره با تالار رسیدیم.