Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 34
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧
 

خلاصه رسیدیم به تالار و منو و مامان شوهر به داخل تالار مشرف شدیم. مامان شوهری زود پیچید به سمت اتاق تعویض لباسها. منم پشت سرش پیچیده شدم. لباس رو عوض کردم و توی آئینه خودمو یه دید زدمو و دیدم همه چیز مرتبه و آماده هستم برای روبه رو شدن با فامیل جدید. 

به محض اینکه وارد سالن شدیم خیل مشتاقان بود که به سمتمون هجوم آورد. اول مادر داماد که زن دائی جوجو حساب میشد و بعدشم دخترش. دیدم از پشت سراینا 2 تا دختر هی داشتن میگفتن خاله ما هم ببینیم. خاله ما هم ببینیم. بالاخره موفق به زیارتم شدن و فهمیدم که دختر خاله هایه جوجو هستن.. (البته 2 تا کوچولوها و بقیه شون ازجاشون تکون نخوردن تا مامان جوجو رفت به خدمتشون و منم احمقم که نمیدونستم کجا باید برم پشت سرش میرفتم )

بعدشم منو و مامان جوجو رفتیم نشستیم سر جامون و سایرین هی میومدن و زیارت میکردن و با نظراتشون تائید میفرمودن. چه عروس خوشگلی و .. جوجو چه با سلیقه بوده وو از این موارد یکیشونم  که دختر دائی جوجو بود مثلاً اومد در گوش مامان جوجو حرف زد اما من همشو شنیدم. از آوردن جمله اش معذورم چون از اون دسته زنهایی بود که حرفهاشون مستهجن هستن اما پاستوریزه حرفش این بود که جوجوی کلک هم خانوم تپلی میپسنده که من از شنیدن حرفش حالت تهوع گرفتم.

در این بین من منتظر بودم زن دائی کوچیک جوجو رو ببینم که میگفتن خیلی با هم صمیمی هستن و اونا هم 3 تا پسر دارن که 2 تا بزرگها همسن جوجو و داداشش بودن و اون آخری هم ته تغاریه که اینا ندارن. در پایان جلسه بود که بالاخره زن دائی هم به ملاقاتمون اومد (البته خودش نیومد و مامان جوجو رفت آوردش) اونم اومد و سلام و روبوسی و تبریک و اینا. و همینطور که نشسته بودیم و حرف میزدیم  به مامان جوجو گفت دیگه جوجو هم رفت. مامان  گفت چرا؟ ما تازه رفتیم نیلوفرو هم آوردیم. بعد یکدفعه زندایی گفت من دوست ندارم برای پسرهام زن بگیرم. اگه عروسم بیاد و بخواد پسرهامو ازم جدا کنه میخوابونمش زمین و میشینم روی دهنش تا خفه بشه.

منو میگیننننننن.اولش ترسیدم نکنه کماندویی چیزی باشه. بعدش دیدم خیلی بده که در برخورد اوله من با خودش این حرفو زده و احساس کردم باید بگم که شایدم بر عکس بشه و گفتم.

 مامان جوجو بلند خندید و گفت خوردی. اونم گفت برای همینم دوست ندارم براشون زن بگیرم. بعدش گفت مادر شوهرت خیلی خوبه باید بذاری رو سرت حلوا حوا کنی. منم که دیگه عصبانی شده بودم از حرفهاش و نمیفهمیدم منظورش چیه که داره در برخورد اولش به من این حرفهارو میزنه گفتم هر کسی که خوب باشه برای خودش خوبه و هر کسی هم که بد باشه جوابشو میگیره از طرفی منم هیچ وقت انتظار ندارم مادر شوهرم حلوا حلوام کنه ، که دیگه خوشبختانه گوشی اومد دستش که من دخمل پرروئی هستم و در جواب دادن حرف بی حساب کم نمیارم و ساکت شد.

وسطهایه عروسی هم که داماد چاقالو اومد و در حضور همه سر خواهرش داد زد که چرا فلان کار اشتباهو کرده که من خیلی از بیجنبه بودنش بدم اومد. حالا خوب بود زنشو از ... گرفته بود و زنش حتی جهیزیه هم نداشت و اینقدر پر و بال بهش میداد و الان هم چه کارها که براش انجام نمیده.

اون شب گذشت و مامان جوجو خوشحال بود که عروسش به شدت مورد تحسین فامیل قرار گرفته البته به من چیزی نگفت اما برای بابای جوجو که تعریف میکرد من میشنیدم.

در موقع خداحافظی هم با عموها و دائی هایه جوجو آشنا شدم. با دائی هاش دست دادم اماعموهاش نه. (خودشون گفته بودن خانواده عموش مومن هستن) که یکی از دائی هاش تعجب کرد و من دیگه هیچ وقت باهاش دست ندادم اما بقیه خیلی خوششون اومد و خیلی هم مهربون و ناناز بودن. عموها هم خیلی از دیدنم ذوق کرده بودن. (الان با عم هاش هم دست میدم و همه متعجبن از پیشرفت من و جالب اینه که اونا خودشون پیش قدم میشن ، البته نه اینکه مورد خاصی باشه اما اونا همچین چیزیو نمی پسندن و من بزور مورد پسندشون واقع گردانیدم )

خلاصه همه چیز خوب بود به جز برخوردهایی که دیده بودم.