Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 35
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام

دلم خیلی گرفته خیلییییییی

چراشو نمیدونم. احساس تنهایی میکنم.

دیشب اونقدر به بهونه فیلم روز حسرت گریه  کردم که جونم در اومد. امروز سحر هم دعای شفایه این اقایه مجری اشکو در آورد و نتیجه اینکه دارم کور میشم. امروز بعد سحر با اینکه خوابم میومد دلم خواست قران بخونم. دل نا آروم بود. ۲۰ دقیقه ای قران خوندم و خوابیدم. یه خواب خیلی بد دیدم. خواب دیدم شوهر یکی از آشناهامون که الان از هم طلاق گرفتن باباجونمو کشته.

نمیتونم حالمو براتون توصیف کنم. تازه بعدشم توی مجلس ختمش (دور از جونش باشه) اومده بودن و مردومو اذیت میکردن. دلم گریه زیاد میخواد

اینم از فلاش بک ۳۵ طبق قولی که دادم. دیروز آماده بود اما پرشی بیشعور ردش نمیکرد.

..................................................................

بیشتر ناراحتی ها و خوشحالی هایی که توی دوران عقدم بوجود اومد در واقع باید اینجا ثبت شده باشه اما چون اون موقع یه مدت طولانی کامپیوتر در دسترسم نبود ممکن نشد.

1 ماهی از عقد ما گذشته بود که مامان رفت مکه. شبی که میخواست بره مامان اینایه جوجو هم اومده بودن. چه اشکی میریختم من. انگار دلم داشت کنده میشد. مامانم بهم اجازه نداده بود توی مدتی که نیست من برم خونه جوجو اینا. خواسته بود خونه خودمون بمونم . چراشو من نمیدونم اما  همون موقع هم چون دلیلی برای حرفش پیدا نکردم به حرفش گوش ندادم و همون شبی که ساعت 11 شب مامانیم رفت مکه من از بس حالم بد بود با جوجو راهی خونشون شدم. چقده توب بغل جوجو اشک ریختم انگار مامانم کجا رفته بود. 2 هفته بدی بود. مامان نبود. من سر کار مشکل داشتم توی خونه بچه ها اذیت میکردن اما بابام که همیشه هر وقت مامانم خونه نبود پدر ماهارو در می آورد عین اون دو هفته رو رفت مسافرت کاری. 2-3 شبش بود که من خونه جوجو اینا رفتم.

شبی که مامان از مکه اومدو یادم نمیره. از صبح ما مثل درخت چنار دسته گل به دست توی فرودگاه علاف بودیم. مامانی جوجو هم طفلکی با پا دردی که داشت اومده  بود. اون روز دست مامان جوجو لای در حفاظ فرودگاه موند که باعثش یه سرباز احمق بی شعور بود. وقتی دیدمش که دستشو گرفته بود و صورتش از درد جمع شده بود بی اختیار اشکم سرازیر شد. بالاخره مامان جونم اومد. اون شب خیلی خونمون شلوغ بود. منم هر چی به مامانم گفتم بیا ساکهارو باز کن من ببینم گفت نمیشه دختر . منم بی طاقت شدم و دیدم ساکها در اتاق من مستقر شدن رفتم در اتاقو قفل کردم و تمام دل و روده ساکها رو ریختم بیرون. آخه من انقده دلم کوچیکه که نگو. مامانم اومده بود پشت در مونده بود و هی میگفت چیکار میکنی . منم میگفتم ای بابا چرا آبروریزی میکنی دارم لباس عوض میکنم اما نه اینکه مامانم دخملشو میشناخت از سر و صداش همه جمع شدن پشت در اتاق من. درو که باز کردم دیدم مامان و بابام و جوجو و مامانش و خواهرام مثل نماز جمعه به صف موندن پشت در. منم اومدم بیرونو در اتاقو قفل کردم و گفتم به جون خودم اگه بذارم کسی وارد بشه که یکدفعه همه زدن زیر خنده. بیشتر سوقاتی هایه سفر مکه مامان برای من بود.

2 ماهی از عقد منو و جوجو گذشته بود که ما هم خونمونو آوردیم شهرک جوجو اینا. جایی که من خیلی دوست داشتم و عاشقش بودم. خلوت و خوب.

یه شب مامان جوجو دعوتم کرد که شب برم خونشون. خاله جوجو و بچه هاش خونشون بودن. منم دلم میخواست خاله و دختر خاله هایی که جوجو ازشون اونقدر تعریف کرده بودو ببینم.

خاله جوجو یه پسر داشت و هفت تا دختر که 2 تاشون ازدواج کرده بودن یکیشون هم عقد کرده بود و طلاق گرفته بود بقیه هم بین 29 تا 20 سالو داشتن.

 در ابتدا بد نبود. همه نشسته بودن و منم کنار جوجو نشسته بودم و به حرفهاشون گوش میدادم. اما کمی که گذشت دیدم من در واقع اصلاً توی این جمع نیستم. همشون با هم حرف میزدن انگار نه انگار که منم اونجا بودم. جوجو هم مشغول حرف زد با یکی از دختر خاله هاش بود. این دختر خالش متولد 58 بود. بعدش دیدم جوجو و دختر خالش با هم رفتن توی اتاق پای کامپیوتر و 2 تا کوچیکترا هم دنبالشون رفتن. نیم ساعتی گذشت من مثل مترسک همونجا نشسته بودم و شاهد صحبت مامان جوجو با خواهرش و دختراش بودم. بلند شدم رفتم آب خوردم و وقتی داشتم میومدم توی اتاقو نگاه کردم ببینم جوجو داره چیکار میکنه که من اینهمه تنها نشستم. دیدم جوجو بازوی دختر خالشو که مونده بود و تابلویه روی دیوارو نگاه میکرد کشید به طرف کامپیوتر و گفت فاطمه بیا اینو ببین . حتی الان هم که دارم اینو تعرف میکنم بدنم گر گرفته. فکر کنید من به خاطر جوجو اومده بودم خونشون و اون انگار نه انگار من توی اون جمعع غریبه بودم و اگر صحبت هایه گاه و بیگاه مامان جوجو باهام نبود رسماً به غیر از سلام و احوالپرسی کسی با من هیچ حرفی نزده بود. آنچنان نگاه خشمگینی به جوجو کردم و آنچنان بغض گلومو فشار داد که یک لحظه احساس کردم الانه که خفه بشم. جوجو که نگاه  منو دیده بود بعد چند دقیقه اومد کنار من توی هال نشست دست منو توی دستش گرفت و در گوشم گفت چطوری عزیزم؟ و بدون اینکه منتظر جواب من بشه شروع به گفتن و خندیدن کرد. میدونستم وقتایی که گند میزنه عادت داره خودشو به اون راه میزنه . من حرفی نزدم و خواستم دستمو بکشم که سریع محکم گرفتشو در گوشم گفت چیزی شده.؟ میدونم که فهمیده بود اگر الان در یه جایی بودیم که فقط خودم بودمو خودش بدون شک یه سیلی جانانه تقدیمش کرده بودم. کسی تمام زندگیمو براش تعریف کرده بودم و قرآن کف دست من گذاشته بود و خواسته بود قسم بخورم با کسی رابطه ای نداشتم چه راحت با نامحرما برخورد میکرد. اونام که طبیعی بودن . پس حتماً به اینجور روابط عادت دارن. پس اون همه ادعایه ایمانو و غیرت و اینا فقط برای من بود. بعد از جوجو که از سکوت و چشمایه پر از اشکم که به زحمت جلوی اومدنشونو گرفته بودم فهمیده بود ،  مامان جوجو بود که فهمید من طبیعی نیستم. دیگه هر چی با من گفتن و خندیدن فایده ای نداشت . من دیگه درست نشدم. دلم میخواست همون موقع برم خونمون. اما به مامانم گفته بودم که شبو میمونم و اگر میرفتم نگران میشد. شب که خوابیدیم نتونستم با جوجو حرفی بزنم فقط گریه کردم. اونم یه کمی که نازم کرد و دید هیچی نگفتم (البته از بغض نمیتونستم حرف بزنم) قهر کرد و پشتشو بهم کرد و خوابید. اون روز و اون شب رو هیچ وقت فراموش نمیکنم و حرکات دختر خاله هایه جوجو رو که میخواستن به من نشون بدن اره ما خیلی مورد توجهیم و خیلی با جوجو صمیمی هستیم و.. (  به قول آرایشگرم میگه نمیدونم چرا وقتی یه پسری ازدواج میکنه تمام دخترایه فامیلشون انگار شوهرشونو از چنگشون در آورده باشن براق میشن به عروس جدید. یارو پسر خالش آدم حسابش نکرده و اونو به اون بزرگی ندیده و رفته با غریبه ازدواج کرده حالا دختر خاله هی میشینه میگه عروس خالم فلان عروس خالم بهمان - که البته فکر کنم اونم خیلی دلش از دست دختر خاله دامادش پر بود ) جوجوی احمق این چیزا رو نفهمید یعنی طبیعی بود که نفهمه . اما مامانش فهمید. جوجو فکر میکرد هنوزم همون دختر خاله پسر خاله هایه سابقن .  نمیدونست که زنها چه غرض ها و مرض هایی که ندارن و من طاقت اینو نداشتم. انتظار داشتم جوجو کنار من بمونه و منو تنها نذاره اما جوجوی خنگ انگار دختر خاله ندیده بود تمام اون شبو تا وقتی که خطر اوضاع رو احساس نکرده بود با دختر خاله هاش گذروند . ازش متنفر شده بودم. همش به خودم میگفتم خاک بر سرت این کسیه که میخواهی بهش تکیه کنی.

فرداش هم با تعریف قضیه جوجو خان نه تنها معذرت خواهی نکرد بلکه طلبکارم شد که خوب تو هم میومدی توی اتاق. بهش گفتم اما تو منو دعوت نکردی. فاطمه خانومو دعوت کردی. اونم زدش به پررو بازیو و داد و بیداد . طلبکارم بود .

اون روز ها گذشت اما من این حرکت جوجو و دخترخاله هاش توی دلم موند که موند.

..................................................................

پ .ن: خاله کوچولوم نی نی دار شده. داره مامان میشه. همونی که عروسیش ۱ ماه بعد عروسی ما بود. خدا رو شکر. انشاله خدا به حرمت همین روزهایه عزیز به تمام دخمل هایه نازی که دوست دارن مامان بشن نی نی بده.

پ .ن ۲: حوصله شکلک گذاشتن ندارم . معذرت