Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 36
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧
 

اولین روز زنی که من زن عقدی و رسمی جوجو بودم رسید. اون روز من قبل از اینکه اونا بیان و برای من کادو بیارن کادویه مامان جوجو رو که یه پیرهن کار شده بود و یه دسته گل بردم خونشون. تا نزدیکی ظهر هم خونشون بودم تا اینکه مامان جوجو به جوجو گفت منو ببره خونمون و خودش برگرده بره که شب بیان و کادویه منو بیارن.

3-4 ساعت بعد اومدن. با دو تا دسته گل برای من و مامانم. برای مامانم یه پیرهن خریده بودن به رنگ زرشکی. آقایون توی پذیرایی نشستن. جوجو هم رفت توی اتاق من پای کامپیوتر و من و مامان جوجو و مامانم هم رفتیم توی اتاق داداشم اینا. کمی که گذشت دیدم مامان جوجو یه جعبه گذاشت جلوی من و گفت قابل شما رو نداره. در حالی که از شدت تعجب و ناراحتی داشتم پس می افتادم تشکری کردم. جعبه رو هل داد جلو و گفت باز کن ببین خوشت میاد. منم جعبه رو برداشتم و به اتاق خودم پیش جوجو رفتم. درو که بستم به در تکیه دادم و زل زدم به جوجو. نمیدونستم چی باید بهش بگم. داشت فال ورق میگرفت یه نگاهی به من کرد و گفت خانوم خانومایه خودم چطوره؟ من هیچ جوابی بهش ندادم و همونطور با بغض بهش نگاه کردم. برگشت با تعجب منو نگاه کرد و گفت چی شده؟ من هیچی نگفتم. اومد روبروی من موند و صورتمو توی دستاش گرفت و پیشونیومو بوسید و گفت تورو خدا برای چی چشماتو اینجوری کردی (وقتی اشکی میشم اینو میگه) منم جعبه رو که پشت سرم گرفته بودم بالا آوردم و جلوی چشمش گرفتم. لبخندی زد و گفت آهان . خوشت نیومد؟ به جعبه اشاره کردم و گفتم هنوز بازش کردم که بگم خوشم میاد یا نه؟ گفت نمی خواهی بازش کنی؟؟

گفتم اول سوال منو جواب بده تا بازش کنم. گفت بپرس عزیزم. گفتم این کادویه چیه؟ گفت خوب روز زن . گفتم من زن کی ام؟ گفت خوب معلومه خانوم ناز منی. گفتم پس چرا کادوی روز زن خانوم ناز تورو مامانت باید بده؟ مگه کادوی روز زن مامانتو که بابات صبح من بودم آورد باباجونت (پدر بزرگش) آورد بده؟ گفت از این ناراحتی؟؟ (با یه لحنی که انگار اهمیتی نداره ) گفتم نباید باشم؟؟ اینم نمیدونستی؟؟ بلد نبودی؟؟ مامانتم نمیدونست؟ منو توی بغلش گرفت و گفت ببخشید عزیزم. منم که دیگه آخر لوسی شده بودم اشکم سرازیر شد و سرمو توی بغلش قایم کردمو گفتم تو کی بزرگ میشی پس؟؟ چطوری اینو نمیدونستی؟ گفت ببخشید ببخشید دیگه. منم دلم نیومد ناراحتش کنم گفتم باشه و بوسش کردم. جوجو هم به نشانه تشکر محکم فشارم داد به خودش بعدشم گفت حالا اجازه میدی بازش کنیم؟ گفتم آره. بازش کردیم یه پلاک الله (جل جلاله) و یه زنجیر ظریف بود. دادم به خودش و خواستم بندازه گردنم. گفت خوشت اومد؟ گفتم آره عزیزم. اونم انداخت گردنم و دوباره بغلم کرد و ازم معذرت خواهی کرد.

........

تقریباً شش ماهی از عقد ما گذشته بود که قرار شد بریم حلقه و سرویس طلامونو بخریم . برای حلقه 2 روز رفتیم طلا فروشی هایه حافظ و مدل حلقه هارو دیدیم . منو و مامانم و جوجو و مامانش. خدایی مامانامون هیچ کدوم دخالت نمیکردن. کنار میموندن و از هر چی ما خوشمون می اومد بعدش می اومدن و منطقی نظرشونو میگفتن. البته ما قرار بود حلقه و سرویسمونو از بازار طلا بریم بخریم اما برای دیدن مدل ها رفتیم حافظ که من فقط از یه حلقه رینگی خوشم اومد که اونم خیلی گرون بود و نه با بودجه جوجو و نه با بودجه خود ما سازگار نبود. البته بازم نه جوجو و نه مامانا هیچ کدوم هیچی نگفتن. وقتی قیمتشو  گفت خودم گذاشتمش و اومدم بیرون.

رفتیم بازار طلا. همون اول بازار از یه سرویس خوشم اومد مدل مارپیچ از طلای زرد و سفید بود. کار ترک بود. تمام لبه هایه سرویس جوری کار شده بود که انگار نگین داشت. اونو نشون کردیم و رفتیم تا بقیه رو ببینیم تا آخر بازار رفتیم و برگشتیم و من از هیچ سرویسی خوشم نیومد. نزدیکایه برگشت بود که همونو تویه یه مغازه دیدیم. دیگه بعد کلی چونه زدن خریدیمش. جفت مامانا داشتن از پا می افتادن. خسته. کمر درد و پا درد و ما هنوز هیچ حلقه ای رو نپسندیده بودیم. جوجو میگفت باید یه حلقه ای باشه که روش ساده باشه و بتونیم اسممونو روش بنویسیم. هرچی گفتم بابا اسمو توی حلقه مینویسن گفت من میخوام رو حلقه بنویسم. منم دیگه هیچی نگفتم. دوست داشتم به دلخواه اون باشه. آحرش یه حلقه دیدیم که طلای سفید بود و روش فقط یه دونه نگین داشت. همونو دیدیم و خوشمون اومد و چون حلقه از 2 تا حلقه به هم چسبیده بود ترجیح دادیم یکیش طلای زرد بشه و یکیش سفید تازه به انگشتامونم کوچیک بود. 1 ساعت هم منتظر شدیم که اون آماده بشه که دلم برای مامانا کباب بود دیگه. حلقمونو که آوردن دیدیم گل از گل مامانا شکفت که ما اولش از حلقتون خوشمون نیومده و اما الان قشنگه و از این حرفها. سر حساب کردنش هر چی به یارو گفتیم تخفیف بده نداد. مامان من یه حافظه خیلی قوی با قدرت حساب و کتاب بالا داره. وقتی دید طلافروشه تخفیف نمیده یه دفعه گفت گفتین اینا چند گرم بود شاگرد طلا فروش کشید و گفت. مامانم یه حساب و کتاب کرد و گفت مگه چقدر کارمزد داره. آقاهه گفت 3% و 20% هم سود ما. نگینش هم برلیانه (اون موقع گفت 10000 تومن با اینگه نگینش همش یه ذره بود ) مامانم گفت بازم اینی که شما میگی نمیشه. اون با ماشین حساب زده بود و مامانم ذهنی حساب کرده بود. خلاصه آقای طلافروش خودش ماشین حسابو گرفت و زد و دیدیم بلهه. هر حلقه ای رو 50 هزار تومن داره گرون تر پول میگیره. دیگه اقاهه رنگش کبود شده بود. و ما بدون درخواست تخفیف 50 هزار تومن کم کردیم و با خوشی و خرمی اومدیم بیرون.

و البته هیچ وقت جوجو نبرد اسممونو نه تنها روی حلقه بله توش هم ننوشت.