Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
این چند روز
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام دوستام

چند روزی که نبودم از لحاظ کامپیوتر به شدت بدبخت شده بودم. کامپیوترم شونصدتا ویندوز به خودش دید و آخرش درست نشد. اینترنت نداشتم و حتی نتونستم بیام نامزدی آیدا جونمو تبریک بگم. پنجشنبه هم مرخصی گرفتم که برم دانشگاه خراب شده ثبت نام که جوجو رو فرستادم و معلوم شد گند زدم. یعنی گند زدن- با این سایتشون. من توی سایت دانشگاه کرج ثبت نام کردم (مهمان دائم شدم اونجا) اما توی دانشگاه خودم توی ولایت ثبت نام شدم و منم که میخوام لیسانسو بکنم فوق دیپلم و تموم کنم این دوره بیستو و چند ساله رو این آخرین ترمم میشه و خیلی سختمه که برم ولایت امتحان بدم. خلاصه پنجشنبه بعد ظهر کلی با جوجو دعوا کردم تا بهش ثابت کردم من خنگ نبودم سایت دانشگاه خرابه.

از اون یکی طرف هم خواهرم با داداشیم دعواش شده و اومده خونه ما قهر. به من میگه من وقتی اومدم اینجا 38 کیلو بودم.  الان شدم 43 کیلو.  میگه اشتهاش باز شده. دیگه این روزها من با جوجو توی خونه تنها نیستم و نمیتونم هر وقت دلم خواست شیرجه بزنم توی بغلش و این یه کمی افسردم کرده.  جوجو هم که دیگه تمام وقتش یا پای ماهوارست یا داره با خواهرم ورق بازی میکنه.

پنجشنبه بابام و پسر عموم  خونمون مهمون بودن.. حلیمی برای افطار پزیده کردم همه کلی تعریف کردن اعم از بابا و جوجو و پسر عمو و مامان اینایه جوجو (برای اونا هم یه ظرف بردم) برای شام هم نمیدونم بر چه اساسی تصمیم گرفتم فسنجون بپزم (بار اولم بود و هیچگونه تجربه ای نداشتم) تا ساعت 9 این خورشتو هی من زیر و رو میکردم اما اصلاً شکل خورشت هایه مامانم نمیشد (توضیح اینکه مامان من در پختن خورشت فسنجون و قلیه ماهی و کوفته بسیار قهار میباشد) ساعت 10 دیگه به زور خورشته شکل فسنجون شد که من اونقدر حرص خورده بودم که خودم شام نخوردم اما بازم همه خوردن و کلی تعریف کردن که کلی مسرور شدم.

جمعه هم با کمال تعجب تا ساعت 30/12 خوابیدیم. البته من چندین مرتبه بیدار شدم و با دیدن جوجوی خوابالو بازم خوابیدم. ساعت 30/12 هم با غرغر هایه خواهرم به هوش اومدیم و با دیدن ساعت بسی خندیدیم. قرار بود شب بریم خونه دائی جوجو افطاری و ختم قرآن. ماشینو که فروختیم  و من نمیدونستم چطوری برنامه دارن برن.. مامان جوجو زنگ زد که ببینه چه ساعتی آماده میشیم منم هی به جوجو میگفتم  ببین برنامه چیه که دیدم جوجو همونجوری که تلفن دستش بود داد زد سر من که آژانس میگیریم میریم این که پرسیدن نداره. و با عصبانیت گوشیو قطع کرد. منم متعجب از اینکه مگه من چی گفتم خیلی ناراحت شدم و پشتمو بهش کردم. خواهرم هم طفلی هی سعی میکرد مارو بخندونه. میگفت چرا اخم میکنین . زوج به این خوشبختی. نانازی. چرا دعوا میکنین و اخمی میشین اما ما محل نذاشتیم آخرش خواهرم با یه لحن مظلومی گفت من چیکار کنم که اونجا مامان بابام با هم قهرن اومدم اینجا هم مامان و بابا خوندم هم با هم دعوا میکنن. یه دفعه جوجو همونجوری که پشتش به من بود گفت شب نمیریم خونه دائی اینا. هر برنامه ای میخواهی بریز (با تشر فراوان که قلبم در جا شکنده شد.) منم دیدم الکی الکی داره کار بالا میگیره لیفشو که خراب شده بود و براش درست کرده بودم بردم کشیدم روی صورتش تا بخنده اشتی کنیم دیدم باز اخم کرد منم محلش نذاشتم و رفتم توی اتاق. به خودم گفتم به درک که نمیریم. بهتره من. استراحت میکنم که فردا خسته نباشم. داشتم اتاقو مرتب میکردم که دیدم جوجو و خواهرم هی دارن داد میزنن بیا بازی کنیم.. منم اولش خواستم نرم اما ترجیح دادم لجبازی نکنم که جنگ و دعوایی نشه. 1 ساعت بازی کردیم بعدشم خواهرم رفت خونه اون یکی خواهرم. من داشتم توی اتاق آماده میشدم که جوجو اومد بغلم کرد و بابت رفتارش کلی معذرت خواست بعدشم فتیم خونه دائی و قران و افطار و شام و با دائی جوجو هم برگشتیم. بعدشم یکمی فیلم دیدیم و نماز خوندیم و مراسم احیإ شبکه قرانو دیدم و یکسری دعا. ساعت 2 هم رفتیم لالا. همین.

اولش خواستم بنویسم حوصله آپ کردن ندارم حالا که اینهمه تایپ کردم با خودم فکر کردم چه خوب شد ننوشتم.