Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
امروزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونیام

دلیل این آپ فوری و نابهنگام من چیزی نمی تونه باشه مگر اعلام گل کاشتن مجدد جوجو جونم. الهی قربونش برم من

اونایی که جریان گم شدن حلقه ازدواج منو خوندن میدونن جوجو عجب کار خارق العاده ای انجام داد اونجا. امروز هم طی مراجعه به دانشگاه کرج و درست نمودن ثبت نامم منو از مراجعت به ولایت راحت نمود.

الهی قربونت برم جوجویی نازم اونم چییییییی ١٠٠٠ دور در دقیقه.

دوم اینکه آقای پژمان تک دهقان زحمت کشیدن و اومدن وبلاگمو به دلیل طولانی بودن پست ها (دقت بفرمائید فقط طولانی بودن ، وگرنه مطالب اونقدر جذاب بوده که تا تمام مطالبو نمیخوندن عمراً بیخیال نمیشدن) ٣-۴ تایه آخریو خوندن و سوالهایی بس جالب براشون پیش اومده که حیف دونستم اینجا جوابشو نذارم.

متن پیغامشونو دقیقاً اینجا کپی میکنم و بعد جواب:

" سلام. اولین باره که وبلاگتو میخونم... کاملا مثل یه دفترچه خاطراته... نمیدونم که اینجوری بودن خوبه یا بده ها... ولی واسه غریبه ها خوندن دفترچه خاطرات یه آدم عادی معمولا جالبه...
4 تا پست آخرتو خوندم (بس که پستات طولانین تموم نمیشن که!)
اولندش عجب اسمی داره این آقا شوهر شما! نه ببری نه پلنگی! جو جو!!! آخه به یکی بگه شوهرم جوجوه که...!!!
دومندش... این قضیه دختر خاله های جوجو برام عجیب بود... خود ماجرا نه ها... خب اون از این غرض و مرض های خانوما خبر نداشته... و تازه اونم وقع تازه اول ازدواج بوده و اون هم رفتار دست با همسرش و بقیه دخترا رو بلد نبوده... خب اون موقع سر این موضوع دعواتون شده و قهر هم کردین... چیزی که برام عجیبه اینه که بعد از اینهمه وقت الآن میگی "جوجوی خنگ" و "جوجوی احمق". این دیگه زیاده روی نیست؟! به نظر من که حتی اگه اون وباگتو نخونه باز هم این دیگه خیلی زیاده رویه و باید قبول کنی که دیگه خنگ و احمق نیست. حالا اصلا اون وبلاگتو میخونه؟  "

آقا پژمان اینجا دقیقاً همونجوری که دیدی در ابتدا فقط یه دفتر خاطرات بود که من بیام توش هرچی جیغ و داد دارم بزنم.  اما بعدش شد منشا خیر و با دوستایه خیلی گلی آشنا شدم که جداً اگر هر روز نیام و پیغامهاشونو بخونم خیلی دلتنگشون میشم. اصلاً برام مهم نیست کسی فکر کنه کمبودی چیزی دارم.(اوندفعه یکی اومده بود یکمی از فلاش بک هارو که حداقل خوندنش نیم ساعت وقت میخواست رو خونده بود و آخرش نوشته بود شما کمبود دارید می آئید اینجا تعریف میکنید که چه کارهایی انجام میدین. منم برای اینکه دوستام بخونن و کمی به این آدم علاف بخندن پاکش نکردم)

بعدشم خوب جوجوی من مثل جوجو ها نازه. با اینکه هیکلی به همون آقا ببره یا آقا پلنگه بیشتر میخوره اما من ترجیح میدم موقع دلتنگی یا خوشحالی بپرم توی بغل جوجو تا شیر یا ببر و پلنگ.

برای اون قضیه دختر خاله ها هم درسته جوجو اون موقع نمیدونست نحوه برخوردش با همسرش و سایر خانومها باید چطوری باشه. اما دلیل اون حرفهایه فحش مانند (علت مانندشم اینه که میگن فحش بچه صلواته ) اینه که هنوزم یه جورایی در این مورد تپق میزنه اما چون عسل منه خیلی هم دوستش دارم صبر میکنم تا بچم بزرگ بشه.

بعدشم اینکه بلهههههه جوجوی من وبلاگمو میخونه. نه که من خیلی دهن لقم بیشتر از ٢ ماه نتونستم وبلاگ مخفی داشته باشم.

اینم از این.

در آخر هم شهادت مولای متقیان، امیرمومنان ، علی علیه السلام رو تسلیت می گم به همتون. التماس دعا دارم خیلی زیاد.

ز مجنونی شنیدم یا علی گفت

به لیلی من رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دار الجنون است

که هر دیوانه دیدم یا علی گفت.

 

بعداً نوشت: به دلیل درست شدن کار دانشگاهم فردا باید آش نذری بپزونم.