Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فال قرآن
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونام

خوفین؟ دلم تنگتون شده بود.

از کی تعریف نکردم؟؟ آهان یکشنبه که از سر کار رفتم خونه زودی نماز خوندم و با جوجو رفتیم کرج خونه عموی جوجو ختم قرآن بود. 1 ساعت بعد افطار رسیدیم. بعدشم همه به من غر زدن چرا دیر اومدین منم مثل خودشون به شوخی گفتم دلم خواسته و همه کلی خندیدن. بعدش عموی جوجو اومد بهم گفت که تازه شده مدیر دبیرستان و خواست کارهای حسابداریه اونجا رو قبول کنم.

من آخر اعتماد به نفس. با اینکه اصلاً نمیدونستم چیه قبول کردم. (البته به پشت گرمیه بابام که حسابدار آموزش و پرورش بوده) بعدشم عمه جوجو برای فردا شب دعوتمون کرد که عذر خواهی کردیم که خودمون نذری داریم (همون آش کذایی) و شب هم برای خواب رفتیم خونه بابا بزرگم اینا که تازه خونشونو آوردن کرج. رفتیم دیدم اون خالم که مامان شده هم اونجاست. تا خود صبح بیدار بودیم با اون و حرف زدیم. احیا هم  فقط به چونه زدن گذشت. البته من یه تسبیح گرفته بودم دستم و همونطور ی که واژگون افتاده بودم وقتهایی که اون حرف میزد ذکر میگفتم. صبح هم سحری خوردیم و ساعت 6 صبح لالائیدیم. ساعت 11 جوجو بیدارم کرد که زود باش بریم که اگه دیر کنیم روزه هامون قبول نیست. زودی راه افتادیم و اومدیم خونه. آشو هم برای عصر آماده کردم. مامانیم هم اومد خونمون. آش هم جای همتون خالی خیلی خوب شده بود. . سه شنبه اتفاق خاصی نیافتاد و همچنین 4 شنبه.

اما بگم از پنجشنبه.

اول ترشم بگم در مورد مطلبی که میخوام تعریف کنم به هیچ عنوان نمیخوام نصیحت بشنوم. (بچه درگیری داره با خودش)

خواهرم یه خانومی بهمون معرفی کرد که فال قرآن میگرفت. ظهر پنجشنبه هم منو و مامانم و مامان جوجو و خواهرم رفتیم پیش این خانوم. یه حرف هایی میزد مو به تنم سیخ شده بود. به خواهرم گفت عصر ها حمام نرو که محیط اجنه رو به هم زدی و اونا احاطه ات کردن. شاید ظاهر حرف مسخره باشه اما وقتی من سوال کردم گفت جن ها از زمان اذان یا همون غروب تا حدود آخر شب در تمام حمام ها هستن و سفارش شده که در این ساعتها حمام نرین و محیط اوها رو به هم نزنین. خیلی حرفها زد که ما همه شاخ در آورده بودیم. برای مامانم که فال گرفتیم گفت نوه داری؟ مامانم گفت بله . گفت خیلی دوستش میداری. نوه دختریه؟ مامان گفت نه. گفت پس اون نیست. نوه دختریه. اونقدره شیرین زبون و ناناس میشه که همه میمیرن براش و من کلی به خودم گرفتم.

مامان جوجو هم میخواست برای بابای جوجو بگیره که توی تفال اون هم دراومد که چشمش خیلی دنبال نوه هست که مامان جوجو که سقلمه میزد به من میگفت با توه. منم میگفتم بیخود.

خلاصه ما هم وسوسه شدیم که تفالی در وکنیم که گفت بلللللله اون بچه ناناسه مال شماست. اونقده شیرین و آتیش پاره میشه که همش باید براش صدقه بدین و گفت خونه میخریم و جالب ترین جاش اینجا بود که به من گفت یکی هست مثل سگ پشت سرت واق واق میکنه. میشناسی؟؟ من اولش گفتم نهه. من  که با کسی کاری ندارم. یک دفعه یاد این خانوم همکار نمک به ح..وم افتادم که دقیقاً مصداق حرفی بود که خانومه زد. بهش گفتم. آیه ای گفت بخونم که زبونش میخ بشه که الهی لال بشه واسه همیشه انقدر پشت سر همه حرف نزنه زنیکه عقده ای ترشیده 50 ساله.

جمعه صبح هم ساعت 11 بیدار گردیدیم. من تا عصر پروژه پاک کردن یخچال داشتم و تمیزکاری بعدشم رفتیم خونه مامان اینا و الانم که اینجام.

واییییی دلم اونقدر ضعف میره که دارم میمیرم. فکر کنم ظهر که این نا مسلمونا بیان بشینن کنارم ناهار بخورن جونم در بیاد.

 

*******************************************

پ . ن: سمیه جون وبلاگ ساختی در حد تیم ملی. خوشمزه اما سرعت اینترنت من حتی در زمان ۱۰ دقیقه هم نتونست بازش کنه. دیگه خودت ببین چیکارش میکنی که ما هم بیائیم و فیض ببریم