Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
نیلوفر افسرده عصبانی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوستام

امروز خیلی ناراحتم.

از دست کییی؟؟؟  خوب معلومه کی همیشه اذیتم میکنه؟ کی هست که اذیت میکنه و من نمیتونم ناراحتش کنم. هر کسی دیگه بود یه به درک بیشتر خرج وجودش نمیکردم.

جوجو جونم باز هم حادثه آفرید.

روزهایی که من سر کارم وقتی میخوام بیام از جوجومیخوام مثلاً فلان کار رو توی خونه انجام بده. غروب که میرم خونه بعضی هاشو انجام داده (راحت ها و فورس ماژور ها) بقیه اش هم مونده. وقتی بهش اعتراض میکنم میگه 2 سوته ناراحت نباش. جالب اینجاست که به من میگه تو خسته هستی بیا بشین . خودش که انجام نمیده انتظار داره منم بیام بشینم ور دل اون.

روز جمعه که مثلاً خیر سرم روز تعطیل من هست و باید کمی استراحت کنم  وقتی از خواب بیدار شدم مشغول کار شدم. جوجویی برای انجام یه گردهمایی رفت خونه مامانم اینا.  وقتی برگشت من دیگه در حال موت بودم (روزه هم بودم) میخواستم هال رو جارو بزنم و کارهام تموم بشه گفت بذار من میزنم. دیگه تا نماز خوندیم موقع افطار شد و رفتیم خونه مامان اینا. قرار بود دیروز اینکارو انجام بده. دیشب وقتی رفتیم خونه دیدم جوجو باز فقط ظرفهارو شسته و طبق معمول پای تلوزیون. انگار نه انگار که اونم توی این خونه زندگی میکنه.

چند روز قبل من به مامانیم پول داده بودم که بره برامون گوشت بگیره. آخه خودم نمیتونم . هم وقت هم تجربه ندارم و نتیجش خرید آشغاله.

البته جوجو رفته بود و گوشت ها رو هم از خونه مامان اینا آورده بود. وقتی رسیدم مامانم بهم زنگ زد و گفت آقاجون از مسافرت اومده و شب بیایین اینجا و من با اینکه حالم هم خیلی بد بود به هیچ طریقی نتونستم از زیرش در برم و نتیجش این شد که باز رفتیم خونه مامان اینا و ساعت 8 من گفتم باید برم گوشت ها رو خورد کنم. 10 دقیقه  بالای سر بابام و جوجو راه رفتم تا بازیشون تموم شد. بعدشم اومدیم خونه. به جوجو گفتم بیا کمکم کن با هم گوشتها رو خورد کنیم. در کمال ناباوری من گفت نه. الان فیلم ببینیم. بچم کمبود فیلم داره. از صبح تا شب کم فیلم میبینه. انتظار داشت فیلم ببینیم بعدش ساعت 1 نصف شب بشینیم گوشت خورد کنیم. اونم که فردا میخوابه تا ظهر . به درک که من صبح زودباید پاشم برم سر کار. منم اصلاً حرفی نزدم و رفتم بساط گوشت خورد کنی رو آوردم و مشغول شدم اونم با وقاحت تمام دراز کشید جلوی تلوزیون.  اونقدر ناراحت و عصبانی بودم که دستهام میلرزید. صدای تموم اون آدمایی که میگفتن مردی که بیکار باشه پشتش باد میخوره و ... همه توی سرم میپیچید. همش با خودم فکر میکردم آدم چقدر باید وقیح باشه که از صبح تا شب به هر دلیلی بیکار باشه . توی خونه باشه و عصر هم که زنش از سر کار اومد و کاری ازش خواست بگه فعلاً فیلم ببینیم. خیلییییییی ناراحت بودم. بعد نیم ساعت دیدم جوجو برگشت طرف من و زل زد بهم. نگاش نکردم. یعنی نمیتونستم  نگاش کنم. ازش متنفر شده بودم. اون دید غروب من حالم چقدر بد بود. میدونست گوشت رو نمیتونم بذارم توی یخچال بمونه. یه کم که نگاهم کرد و دید محلش نذاشتم بلند شد و رفت توی اتاق خوابید. به درک. اصلاً برام مهم نبود. در واقع ترجیح میدادم جلوی چشمم نباشه. منم همه گوشت هارو خورد کردم . شستم بسته بندی کردم . چرخ کردم. لیبل زدم ووو ساعت 11 تموم شد. بعدشم وضو گرفتم و وقتی رفتم توی اتاق برس بردارم موهامو شونه کنم دیدم خوابیده روی تخت و داره موبایل بازی میکنه. منم نماز خوندمو و رفتم پتومو آوردم  و همین که خواستم بخوابم دیدم اومد کامپیوتر رو روشن کرد و نشست پای اون. ساعت رو هم نزدیک اذان صبح کوک کردم که فقط بلند شم مسواک بزنم و نماز بخونم. همچین مردی لیاقت نداشت با اون خستگی پاشم براش سحری آماده کنم. اما مامان جوجو سحر تلفن زد صدای تلفن ما هم راحت میتونه سبب سکته باشه. منم جواب دادم بعدشم باز  خوابیدم و نمازم هم قضا شد و در این لحظه که از خشم لبریز میباشم چشم ندارم برای یک ثانیه هم جوجو رو ببینم و تا اطلاع ثانوی حالم ازش بهم میخوره.

 

نه اینکه فکر کنین یه گوشت خرد کردن منو کشته نهه. اما دلم از این میسوزه که یه آدم چقدر میتونه خودخواه باشه.جوجو شاید فکر میکنه این زرنگیه.  وقتی دیگران رو میبینم و خودم رو میبینم حالم خیلی بد میشه . خیلیییییییییییی

**********

بعداْ نوشت: چرا من دلم خوب نمیشه؟؟؟ دلم خیلیی گرفته. دلم میخواد گریه کنم. دلم خیلی هوای پارک طالقانیو داره. یادم نیست آخرین بار کی رفتم اونجا گریه