Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
برای مامانم دعا کنید
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونام.

 ببخشید همتونو نگران کردم. دیروز میخواستم آپ کنم و بگم حالم خوبه اما فرصت نشد. بگم براتون از یکشنبه.

یکشنبه وقتی از شرکت رفتم خونه دیدم همه برقا خاموشه و جوجو خان هم خواب بود. مامان جوجو بعد ظهری روی موبایلم زنگ زده بود و برای شب دعوتمون کرده بود منم قبول کرده بودم. منم تا رسیدم خونه زود نمازمو خوندم و ولو شدم تا افطار بشه. خونه تاریک بود منم خسته. خوابم برد. بعدش با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. جوجو هم بیدار شد. اون گوشیو برنداشت. منم حال نداشتم همونجوری که روی کاناپه خوابیده بودم تکون هم نخوردم. ایندفعه با صدای در بیدار شدم که مامان جوجو طفلی اومده بود صدامون کنه. جوجو ایندفعه بیدار شد. مامانش گفت چرا نمیاین؟ جوجو گفت کجا.؟ مامانش گفت خونه ما. جوجو هم انگار نه انگار همیشه اونجاست وقتایی که من نیستم گفت کسی به من نگفته. منم محلش نذاشتم لباس پوشیدم و خودم رفتم بالا. . همه پرسیدن جوجو کو؟ گفتم نه اینکه بچم رفته از صبح بیل زده خستست ، خوابه. داداش جوجو رفت صداش کرد بازم نیومد. باباش خواست بره که مامانش گفت نمی خواد برای اگر میخواست میومد. پسر خاله جوجو هم خونه مامانش اینا بود. افطار کردیم و با برادر شوهرم تخته بازی کردیم و فیلم ها رو دیدیم تا ساعت 30/9 . بعدش موقع شام باز داداش جوجو رفت صداش کرد که نیومد. موقعی که اومد مامانش دعواش کرد که چرا از بیرون صداش کردی میرفتی داخل. منم با مامانش دعوا کردم که هر کسی بخواد بره مهمونی خودش میره. نمیرن بغلش کنن بیارن که. مامانشم انگار نه انگار در مورد یه مرد 27 ساله که خیر سرش مسئول یه خانوادست حرف میزنه با خنده گفت چه عیبی داره بغلش کنه بیاره؟ گفتم هیچ عیبی نداره فقط عیبش همین اخلاقهایه مزخرفیه که از بچتون میبینین و خدایی هم احساس کردم که از رفتار بچشون خجالت کشیدن چون دیگه هیچ کس اسمی هم از جوجو نیاورد. بعد شام هم پسر خاله و داداش جوجو هی اس ام اس خوندن و ما هم بلند بلند خندیدم. ساعت 10 هم من اومدم خونه خودمون دیدم جوجوی خنگ نشسته پای تلوزیون وبرای شام و افطار هم نیمرو درست کرده خورده. توی دلم گفتم لیاقتت همینه نه اون شام و افطار خوشمزه مامان. نمار خوندم و بعدشم خوابیدم.

برای سحر هم باز بیدار نشدم. بیدار که شدم اما فقط مسواک زدم و نماز خوندم و خوابیدم. چه خوابی دیدم. خواب دیدم جوجو بهم خیانت کرده. از خواب که پریدم دیدم سرش کنار بازوم روی زمینه. دلم میخواست بزنم توی صورتش. با نفرت نگاش کردم و بلندشدم آماده شدم رفتم سر کار.

دیروز عصر که رفتم خونه از توی حیاط دیدم صدای آهنگ بلندی داره از توی خونمون میاد. انگار عروسی بود. رفتم داخل دیدم جوجو تهنایی نشسته و داره نانای نانای نگاه میکنه. رفتم وضو گرفتم و جانمازمو برداشتم بردم توی اتاق. اونم خودش صدای آهنگو کم کرد. نماز ظهر رو که خوندم داشتم با خدا حرف میزدم که گریه ام گرفت . دراز کشیدم روی تخت تا کمی آروم تر شم و نماز عصرو بخونم که جوجو اومد توی اتاق فقط هم برای فضولی. هرچند وانمود کرد کار دیگه ای داره. منم بعدش که رفت نمازمو خوندم و رفتم برای آماده کردن افطار که دیدم داره چایی دم میکنه. منم رفتم بقیه وسایل افطار رو آماده کنم. چند دقیقه ای به اذان مونده بود که کانال تلوزیون رو عوض کرد و زد شبکه 3. منم حلیم رو توی ماکروفر گذاشتم و منتظر شدم گرم بشه. پشتم به جوجو بود و داشتم به پازل 300 تیکه ای که از مشهد خریده بودیم نگاه میکردم که جوجو از پشت بغلم کرد و گفت ناناز خودم با اون دل کوچولوت. نمیدونم چرا بازم زرتی بغض کردم. بهش گفتم دوستت ندارم . اونم منو برگردوند و گفت نمیتونی. گفتم دوستت ندارم که بازم همونی گریه زاری منو اونم موهامو نوازش کرد و اما با این تفاوت که من هنوزم دوستش نداشتم.

افطار کردیم. موقع افطار صورتشو آورد جلو 3 بار من بوسش نکردم. بعدش دیگه دلم سوخت جوابشو دادم که دیدم با کمال پرروئی گفت با اینکه تو خیلی نامردی و میخوایی سر به تن من نباشه اما من دوستت دارم.

خودشم میدونست خیلی چرت حرف زده چون وقتی خواستم جوابشو بدم نمیذاشت من حرف بزنم اما من حرفمو زدم و گفتم اگه همه دشمنیها مثل منه تو هم نخواه که سر به تن من باشه. من این دوست داشتنتو نمیخوام. بعدشم که سرم درد میکرد و کم کم تب کردم و ولو شدم. مامان جوجو هم اومد پائین. 1 ساعت نشست و رفت. منم انگار نه انگار تب دارم با کمال پرروئی نشستم با جوجو چیپس فلفلی خوردم و بعدشم دیگه مردم... اینقدر که برای اولین بار روز حسرتو ندیدم.

جوجو خیلی بهم مهربونی کرد اما حتی یه بارم نگفت ببخشید .

آخر شب گفت 3 بار منو بوس کردی کدومش به دلخواه خودت بوده؟؟ منم در عین صداقت گفتم هیچکدوم. که خنده اش گرفت و گفت تو غلط کردی. منم بیحال فقط نگاش کردم.

و اما........

دوست جونا به شدت نیازمند دعاهاتون هستم.

مامانم دوشنبه دیگه عمل قلب داره. براش دعا کنین. دیشب که فهمیدم اونقدر گریه کردم که چشمام داشت کور میشد.

تورو خدا دعا کنین.

در مورد بیکاری جوجو هم اونایی که فلاش بک ها رو خوندن و در جریان کامل وبلاگم هستن تا اخراج جوجو رو به علت اینکه دزد نبود از شرکتشون خبر دارن اما بعدش جوجو و باباش و داداشش قرار شد با هم کاری رو راه بندازن و دیگه برای خودشون کار کنن که فکر کنم اونم یکی دو ماه دیگه طول بکشه. اما من توقع داشتم که توی این 4-5 ماه جوجو بیکار نمونه که متاسفانه موند.