Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 37
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧
 

در طول 1 سال و یک ماهی که ما عقد کرده بودیم همیشه من و جوجو دعوا داشتیم سر اینکه اون بیاد خونه ما یا من برم خونه اونا. خوب من طبیعتاً محدودیت داشتم و جوجو نمیخواست اینو قبول کنه. از طرفی هم میخواستیم پیش هم باشیم از اون یکی طرفشم که نمیدونم کدوم طرفه بچه بودیم و مدام پاچه همو میگرفتیم.  جوجو میومد خونمون. شام میخورد بعدش میرفت. میگفت مامان اینها تنهان. داداششو آدم قبول نداشت. بهش میگفتم پس بعداً داداشت زن بگیره چی؟ ما بریم خونه خودمون چی؟؟ میگفت اون موقع اون میمونه. غلط میکنه نمونه.

الان داداش جوجو هر شب با دوستاش تا 12-1 نصف شب یا پارکن یا دارن تخته بازی میکنن یا برنامه مسافرت میریزن. اون موقع توی دوران عقدمون منو جوجو یه مسافرت تنهایی نداشتیم.

البته الان دیگه برام مهم نیست اما اون موقع خیلی دوست داشتم و غصه میخوردم. بیکاری جوجو هم نور علی نور . توی خونه با مامان و بابام درگیری سر کار جوجو و اینکه چرا نمیاد خونمون و بچه ننست. با جوجو سر اینکه بیکاره و چرا نمیاد خونمون و ... خلاصه خر تو خری بود بلا نسبت شما که میخونین. دوران عقد ما جهنمی بود برای خودش که البته بعضی ایامش هم بسیار شیرین بود.

مثلاً یه مشهد رفتیم با مامانم اینا که خیلی خوش گذشت. یه سفر ولایت رفتیم که مامان جوجو رو هم با خودمون بردیم و خونه خاله مامانم رفتیم که اونم خیلی خوب بود. مهمونی هایی خونه 2 تا از دائی های جوجو که همیشه خوش میگذشت و میگذره. و یه مهمونی هم خونه همون خاله جوجو با اون دخترهایه مشکوکش داشتیم که خیلی عجیب رفتار کردن و تحویل گرفتن که من بعداً هر چی فکر کردم دلیل اینهمه تغییر رفتارهایه ناگهانی اونا رو نمی فهمیدم. یه بار خوب بودن. چند بار بد.

توی یکی از مهمونی هایی که خونه دائی جوجو رفته بودیم همون زندائی جوجو که وصفشو براتون کردم وقتی در مورد مراسم و رسوم ما حرف میزدیم از من پرسید شما حنابندون رو چطوری برگزار میکنین؟ من گفتم از چه نظر؟ گفت جدایی خانوم ها و آقایون. گفتم تا  الان که هر چی داشتیم موقع مراسم حنا خانوما و آقایون جدا نبودن. گفت خوب تکلیف ما چی میشه؟ میخواهیم یه لباس راحت بپوشیم. برقصیم؟ گفتم شاید قبلش جدا بشه. اینو مامانم باید برنامه ریزی کنه اما اونچه که مسلمه برای مراسم حنا گذاشتن و این حرفها من برادرهایه خودم باید باشن. این نظر خودمه اما سایرین رو نمیدونم. اونم گفت با مامانت صحبت کن که یجوری برنامه ریزی کنه که ما هم راحت باشیم. اون روز من و جوجو تنهایی رفته بودیم به مادر بزرگ خدا بیامرز جوجو سر بزنیم . موقع برگشتن هم در مورد مسئله ای که زندایی جوجو مطرح کرد حرفی بین من و جوجو رد و بدل نشد به این هیچ شکی ندارم . چون همون موقع منتظر بودم ببینم جوجو چی میگه اما اون هیچی نگفت. اما الان جوجو میگه که اون موقع حرفهایی زده که بعداً توضیحشون میدم.

در زمان عقدمون چیزهایی که ناراحتم میکرد این بود که مامان جوجو افتاده بود روی دور اینو میخواستیم برای جوجو بگیریم. اونو میخواستیم برای جوجو بگیریم. جوجو با این اومد همسایه ها گفتن مبارکه جوجو و عروس جدیدت به هم میان منم گفتم عروسم نیست. اون یکی برای جوجو غش کرده بود و از این حرفهاا که وقتی به جوجو اعتراض کردم گفت خوب چرا مامان تو میگه اون اومد خاستگاریت این اومد خاستگاریت.

گفتم به کی گفته؟؟؟ گفت به مامان (مامان جوجو) گفتم به تو هم گفته؟؟ گفت نه. گفتم خوب. به من چه که مامانا میخوان هی به هم پز هایه مسخره بدن. برای چی مامانت میاد به من میگه که دعوامون شد. دعوای سخت. بحث هایه دیگه هم قاطی شد. این چی گفت. اون چی گفت. تو چیکار کردی. من چیکار کردم و ... اونقدر بالا گرفت که یه لحظه به خودم اومدم دیدم از جوجو متنفر شدم. هنوزم یادمه. با ماشین رفته بودیم بالایه کوهی که کنار شهرکمون هست. شب شده بود. بهش گفتم از ازدواج با من پشیمونی؟ گفت مثل تو. گفتم باشه. فردا میریم طلاق میگیریم. فردا بیا همون محضری که عقد کردیم. گفت باشه. بعدش هم از کوه اومدیم پائین . من گریه میکردم. به عمری که رفته بود. اعتمادی که صرف جوجو کرده بودم. جلوی خانوادم ایستاده بودم.  یادم نیست چی شد که آشتیانه شدیم و جوجو از دلم در آورد و شب هم اومد خونمون موند و دیگه کلی نازم کرد و معذرت خواهی و... اون یکباری هم که خواستیم بریم طلاق بگیریم به خیر گذشت.

مستاجری که توی خونه آینده ما نشسته بود قرار بود 3 ماه مونده به عروسی تخلیه کنه که ما بنایی کنیم. مامانم هم برای اینکه اثاثی که میخریم خراب نشه همه رو از همون راه بازار میبرد خونه جوجو اینا. مامانش طفلی اتاق خوابش رو تخلیه کرده بود و روز به روز وسایل زندگی آینده ما اونجا روی هم جمع میشد. با چه ذوقی میرفتیم میخریدیم. البته نه برای همش. برای مبل و سرویس خواب 3-4 بار رفتیم یافت آباد تا اونی که خواستیم رو پیدا کردیم.

طرح مبلمون رو جوجو پسندید و پارچه اش رو هم من انتخاب کردم که بازم به دلم نبود اما وقت هم نبود که بیشتر بگردیم. برای خرید ماشین لباس شویی و ماکروفر و یخچال فریزر و گاز و سرویس آرکوپال و دکوری هایه بوفه و آباژور پذیرایی و اتاق خواب  هم خودم رفتم.تمام وسایل برقی رو هم mulinex گرفت و  اما بقیه اش رو مامان طفلکم همشو خرید و آورد. تلوزیون رو هم خودمون پسندیدیم. قرار شد مامانم اینا برای کادوی پاتختی بهمون بدن. یه روز هم با جوجو رفتیم میزشو خریدیم که خیلی قشنگ شد و با هم ست شدن.

اون موقع 2-3 ماهی بود که از شرکت قبلی اومده بودم بیرون و جای جدید مشغول شدم. قرار بود برای کادوی مادر زن سلام مامان به جوجو یه تابلو فرش بده. من همیشه دلم  میخواست تمثال حضرت علی (ع) رو توی خونم داشته باشم. بهش گفتم همون رو بخره. یه روز مامانم و جوجو رفتن بازار فرش و بعدشم اومدن دنبال من شرکت جدید. وقتی با ذوق به تابلوی بسته بندی شده نگاه کردم و پرسیدم ببینم عکس کیو گرفتین. مامانم گفت. تمثال حضرت علی رو پیدا نکردیم. یه دونه بود خیلی کوچولو بود و بافتش هم بد بود. اما عوضش عکس یه آقا ی خوشگل رو برات خریدیم. بعد هم من به زود توی ماشین بازش کردم و دیدم تمثال مبارک امام حسین (ع) رو خریدن که از مامانم به خاطر زحماتش تشکر کردم. فکر کنم عکس این یکیو داشته باشم. عکسشو انشاله میذارم.

 هر چی به عروسی نزدیک تر میشدیم دعواهایه منو جوجو هم بیشتر میشد. هم به هم علاقه مند تر میشدیم. هر بار ازش میپرسیدم جوجو منو اندازه همون اول دوست داری؟؟ پیشونیمو میبوسید و میگفت خیلی بیشتر.

3 ماه مونده بود به عروسی. مامان غر میزد پس کی بنایی میکنن.

2 ماه مونده بود. مستاجر سر جاش بود و بنایی بی بنایی.

تالار هم نگفته بودیم.

1 ماه مونده بود مستاجر نرفته بود. تالار گرفتیم.