Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 38
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧
 

3 هفته مونده بود به عروسی مستاجر رو که یکی از دوستهایه جوجو بود دیگه به زور بیرونش کردن. البته علت دیر رفتنش این بود که پول پیشش رو میخواست. بابای جوجو هم میگفت من از پدر زنت گرفتم به همونم میدم. خلاصه ماجراهایی داشتیم با اونا هم. به زور بیرونشون کردیم. بنایی باید اساسی انجام میشد اما زمان خیلی کم بود. و موجودی نقدی هم به صفر رسیده بود.

با کمک بابام که لطفش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم بنایی انجام شد. در واقع سمبل شد. یه روز هم برای خرید کاغذ دیواری و موکت رفتیم. قرار بود کف خونه رو سرامیک کنیم. اما زمان نداشتیم. چون پولش تفاوت خیلی زیادی با موکت نداشت که الان خدا رو شکر میکنم که سرامیک نکردیم.

برای خریدن پرده ها مامانم اندازه گیری پنجره هارو به جوجو اینا واگذار کرد که اونا زحمت اندازه گیری به خودشون ندادن و شفاهی اعلام کردن هر پنجره 5/1 متر عرض داره و 2 متر ارتفاع. وقتی با مامانم بعد 2 بار بازار رفتن، رفتیم و من بالاخره پارچه پرده رو پسندیدم دادیم دوختن و برای اولین بار منو و مامانم رفتیم پائین که ببینیم خونه در چه حالیه. یادمه اون موقع وسط بنایی بود. مامانم تا پنجره ها رو دید آه از نهادش برخواست. هر کدوم از پنجره ها 5/2 متر بود. جوجو و مامانش هم انگار اتفاق مهمی نیافتاده گفتن مهم نیست چین پرده رو کم میکنیم میرسه. من حالم از پرده کم چین به هم میخوره. خیلی هم سخت پسندیده بودم. برای پیدا کردن دوباره پارچه در حالی که 1 هفته بیشتر به عروسی فرصت نداشتیم با مامانم به بازار رفتیم. پیدا نشد که نشد. در آخر هم توی یه مغازه پیدا کردیم که کرم بود و من از کرم خوشم نمی اومد.

 مامانم گفت باید یکی دیگه انتخاب کنی. اما اون موقع همش این پرده شیشه ای ها اومده بود منم متنفر از این جنس پارچه گفتم همون حریر گیپور میخوام. هر چی گشتیم من هیچی نپسندیدم و در آخر ترجیح دادم پرده ام کم چین بشه اما شیشه ای نباشه. اون روز بغض کرده بودم توی بازار . ساعت 2 که دیگه به زور مامانمو برداشتم و قانعش کردم بریم خونه توی دلم هرچی فحش بلد بودم نثار جوجو کردم. و این شد که پرده های نازنینم کم چین شد. اما پارچه اش اونقدر خوشگل بود و خیاط اونقدر قشنگ والانشو درست کرد که خیلی معلوم نبود اما عقده اش توی دلم موند.

 یک هفته مونده به عروسی هم تازه ما رفتیم خرید عروسی. تند تند. مثل برق. صبح میرفتیم و شب می اومدیم. برای آرایشگاه هم خیالم راحت بود. قرار بود خواهرم آرایشم کنه. کارش رو دیده بودم خوب بود. البته اون موقع من هزینه اش برام مهم تر بود. فقط فکر این بودم که هزینه ها رو کم کنم جوجو اذیت نشه. برای فیلمبرداری هم پیش یکی از دوستهایه برادر شوهرم رفتیم که اون هم خیلی خوب برامون تموم شد.

بالاخره 4 روز مونده به عروسی خونه در میان کمک همه آماده شد.

شب قبلش مامان جوجو با کمک دختر خاله بزرگ جوجو (همون که گفتم عقد کرده  و طلاق گرفته بود و دختر خوبی بود) خونه رو تمیز کردن. فرداش ما رفتیم برای چیدن لوازم. ما شامل من و مامانم و خواهرهام و زندائی هام و خاله هام و مادر بزرگم و 2 تا خواهر شوهر خالم که مثلاً دکوراتورمون بود (که بعدها فهمیدم خودم خوش سلیقه ترم از اون )

تا زمانی که اثاث می چیدیم هیچ کسی از خانواده جوجو نیومد پائین. گذاشته بودن ما راحت باشیم و جداً هم دستشون درد نکنه. اما جوجوی عزیزم هم انگار نه انگار اینجا خونه ماست که چیده میشه و من اگر فرصت داشتم ترجیح میدادم همشو خودم با جوجو بچینم. جوجو کلاً از خونه رفت بیرون با یکی از دوستاش و تا ساعت 3 هم که مامانش گروه هلاک و خسته از کار ماهارو برای ناهار صدا کرد هیچ خبری ازش نبود.

آهان اینو یادم رفت که ما برای خونمون کولر خریده بودیم 2 هفته قبل از چیدن وسایل. من همش به جوجو گفتم یکیو بیار اینو وصل کنه که روز چیدن وسایل اذیت نشن از گرما. خونه کوچولو با اون همه آدم که فکر کنم 20 نفری میشدن... اما جوجو همش 2 سوته 2 سوته کرد تا آخرشم کولر وصل نشد برای اون روز. همه هلاک شدن از گرما.

 ناهار خوردیم و ساعت 4-5 بود که تمام خونه چیده شده بود. آشپزخونم مثل مغازه لوازم خونگی بود. کابینت های کم. اثاث من هیچ جایی نداشت. دوست نداشتم اونجوری باشه اما هم مامانم هم مامان جوجو مجبورم کردن بذارم اونجوری باشه. گفتن وقتی میان برای دیدن جهیزیه باید اینجوری باشه. الان هم که یادش می افتم حالم بد میشه.

از دست جوجو خیلی ناراحت بودم. میدونین که برای چیدن وسایل وجود یه مرد حتماً برای کارهایه مردونه لازمه اما جوجو رفت.

من دیگه محلش نذاشتم. عصر هم فامیل های جوجو اینا اومدن برای دیدن جهیزیم. مامان جوجو به جوجو 2 تا فرش 6 متری . یک سرویس قابلمه لعابی الیت - یک سرویس ماتیز 6 نفره - آب مرکبات گیری و یک سری قاشق و چنگال آلمانی داد که به  جز آب مرکبات گیری همشو سپرده بود خودم با مامانم رفتیم با سلیقه خودم خریدم که از همین جا اعلام میکنم خیلی دوستش دارم و جداً ازش ممنونم که گذاشت چیزیو بخرم که خودم دوست دارم.

طفلک نمیدونم چی حس کرده بود که همش اسفند دود میکرد و توی خونمون میچرخوند.

 از آشپزخونه که بگذریم با اینکه وسایلش قشنگ بود اما مغازه ای چیدن که همه ببینن سایر جاهایه خونمون خیلی قشنگ شده بود. من علاقه زیادی به گل دارم. همه میخندیدن و میگفتن خونتون عین گل فروشیه. از بس به همه در و دیوار گل آویزون بود. یه تابلو ون ان یکاد که کاشی 4 تکه بود و قاب mdf داشت هم به دیوار زدم و جای تمثال امام حسین (ع) رو هم خالی گذاشتم تا بیاد و باعث افتخار خونمون بشه. همه جهیزیه ام رو دیدن.

جداً مامانم سنگ تموم گذاشته بود. هیچ چیزی کم نبود. کلی تشکر کردن و تبریک گفتن. مخصوصاً زن دائی های جوجو همه جا حتی سرویس دستشویی رو هم دیدن و تائید کردن که زیباست و رفتن. و ما اونروز اونقدر درگیر بودیم که هیچ کس یادش نبود فیلم برداری کنیم.

جوجو هم غروب اومد ازم معذرت خواهی کرد. از دلم در نیومد اما دیگه چیزی به روی خودم نیاوردم.