Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
مرده شدم
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧
 

این پست مربوط به دیروزه که امروز ارسال میشه

سلام دوست جونام

این روزا همش میام و خبر از مردن خودم میدم.

روزگار بس به سختی میگذرد.

پنجشنبه  از شرکت زنگ شدم و به جوجو گفتم بره خونه مامانم اینا منم از راه برم اونجا. رفتم دیدم مامان جوجو صبح زود رفته خونه مامانم اینا و برای نهار و شب که قرار بود یه عالمه مهمون از شهرستان بیان قورمه سبزی پزیده بود.

ما نهار خوردیم و من کمی خونه رو تمیز کردم و تا عصر هم با مامانم بازی نمودیم که حوصله اش سر نره. عصر هم رفتم برای مامانی نازم یه دسته گل ناناز خریدم و صابون و شامپو و این چیزایی که میخواستو براش خریدم و هر چی دنبال فیله گوسفند برای کباب گشتم پیدا نشد که نشد. زنگ زدم مامان جوجو اومد برای تشخیص که اونم اومد و گفت موارد موجود مناسب نیست و اون رفت خونشون و منم برگشتم خونه مامان اینا و شام رو آماده کردم  و ساعت 9 شام خوردیم (مامان بزرگم خونمون بود و قبل از اومدن مهمونا شام خوردیم) ساعت 30/10بود که مهمونا رسیدن و تعدادشونم اضافه شده بود. برای اونا هم که 8 نفر  بودن مجدداً شام اوردم و بعدشم خواهرم و دوستش از کلاس اومدن که بعدشم برای اون 2 تا شام بردم و آخر شب در حالی که رو به موت بودم به علت کثرت مهمانان مامان گفت خواهرم و دوستش رو برای خواب ببرم خونمون. اون جینگیلی ها رو هم بردم خونه . با وجود خواب فراوان به علت اعتیاد 1 ساعت لاست دیدیم اونم با چشم نیمه باز انگار خدا آیه داده بود و بعد هم من مردم و جوجو همچنان بیدار بود.

فرداش ساعت 10 صبح بیدار شدم صبحانه آماده کردم. از سر و صدای ایجاد شده نه جوجو نه اون 2 تا جینگیلی بیدار نشدن. منم اول یه خلال دندن برداشتم و به قصد بیدار کردن جوجو رفتم. اما جوجویی ام خودش با زبون خوش بیدار شد و کار به جاهایه باریک نکشید. بعدشم با تائید جوجو  یکی از آهنگ هایه ساسی مانکن رو گذاشتم اما دیدم اون 2 تا بچه پررو به روی مبارکشون نمیارن در نتیجه با اخم رفتم و بیدارشون نمودم. خلاصه تا تکون بخورن ساعت شد 30/11 و من برای ساعت 12 رسیدم خونه مامان اینا که دیدم زن داداشم و دختر عموم (مهمونهایه دیشب) زحمت نهار رو کشیدن. بعدشم نهار خوردیم و کار هایه من شروع شد. از ساعت 2 قرار بود مهمونا برن منم همش حرص میخوردم که چرا نمیرن من خونه رو تمیز کنم و برم خونه یه دوش بگیرم و بیام. آخرشم ساعت 7 شب رفتن. منم به شدت عصبی بودم. که مامانم به آرامش دعوتم کرد. برای شب هم ماکارونی پزیدم با اعمال شاقه (2 نوع. چون داداشام پیاز و گوشت نمیخورن برای اونها رب و ادویه سرخ میکنم و جداگانه میپزم) بعدشم فیلمها رو دیدیم و اومدیم خونه و طبق مرض هر شب 2 ساعت لاست دیدیم و خوابیدیم . نتیجش اینکه هم خسته ام . هم خوابم میاد . هم سرم درد میکنه هم چون حموم نرفتم مثل این آدم شیپیشو ها سرم میخاره....

خدا کنه زودتر این روزا بگذره و مامانیم حالش خوب شه.

اومیدوارم همتون روزهایه خوبیو سپری کنید.