Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤
 

سلام

امروز تولد عارفه جونمه. عارفه دختر خواهر بزرگم هست. ديروز رفتم فروشگاه براش يه قلک فلزی خيلی خوشگل و يه دفتر خاطرات خوشگلتر خريدم. خوشگل براش کادو کردم. انشاله که ۱۰۰ ساله بشه و هميشه خوشبخت باشه .

امروز صبح که ميومدم توی دلم دعا کردم که خدا جونم امروز روز خوبی باشه و اين آقای رئيس ما به من گير نده و اين حس عجيبی که توی رگهام ميدوه ازم نگيره. حس اول پائيز يا بهار يه روز قشنگ نميدونم هوای معتدل جون ميده واسه قدم زدن. اما تنهايی؟؟؟

جوجو داره بهم نشون ميده که چقدر بی معرفته. داره نشون ميده که وقتی خلاف ميلش حرف بزنيم مثل بچه ها دمر ميخوابه و با هيشکی حرف نميزنه و به روی خودشم نمياره که چه آتيشی به پا کرده.

 

اما امروز اصلاْ نميخوام به چيزای حال گيری فکر کنم. امروز ميخوام حالم خوب باشه و موفق هم ميشم آهان اگه يه ذره هم برم خريد ديگه عالی ميشه. خيلی وقته پولو توی جوی آب نريختم