Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 39
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧
 

سلام

خوبین؟ فلاش بک ها یه کمی با تاخیر..

دیگه قسمتهایه آخرشه. اگه حدس زدین کی میمیره؟ کی با کی ازدواج میکنه؟

.

. 

مهمونهایه شهرستان هم برای ما هم برای جوجو اینا 3 روز زودتر از عروسی اومدن.

یه روز قبل از حنابندون خونه مامانم خیلی شلوغ شد. خونه مامانم اینا 3 خوابه بود که یکی از اتاقهاش اتاق من و خواهرم بود و ما در بدترین شرایط هم حاظر نبودیم اتاقمونو با کسی تقسیم کنیم. ما که خوب بیشتر من وگرنه خواهرک طفلی رو میشد بهش زور گفت. شب قبل از حنابندون تعداد مهمونا به اون حدی رسید که من مجبور شدم اتاقمو شریک بشم و چون حاظر نبودم انجامش بدم مامانم گفت زنگ بزنم جوجو بیاد و بریم خونه خودمون بخوابیم. اولش فکر کردم اشتباه شنیدم. اما بعد فهمیدم که خوب خونه مامان جوجو هم پر از مهمون هست. اونجا هم جا نیست و ما قرار شد بریم خونه خودمون.

سراینکه کجا بخوابیم با جوجو دعوامون شد. جوجو میگفت توی اتاقمون و روی تختمون تا شب عروسیمون نباید بخوابیم من خسته بودم و حوصله این قرتی بازی هارو نداشتم با عصبانیت بهش گفتم چه فرقی داره. و خلاصه در حالیه که جوجو قهر کرده بود روی تختمون خوابیدیم. بعدش دیدیم نمیشه پشتمونو بکنیم به هم اولین شبی که خونه خودمون بودیم آشتیانه شدیم و چون صبح زود باید برای کارهای آرایشگاه میرفتیم زود لالا کردیم.

صبح مامان جوجو بیدارمون کرد و زود یه صبحونه کوشولو بهمون داد و فرستادون خونه مامانم. اونجا که رفتیم لباسهامو با وسایل خواهرم برداشتیم و چون ماشین رو فروخته بودیم با ماشین عموی جوجو که به نظر من مرد خوبیه و من خوشم میاد بهش اما جوجو اینا خودشون میگن آدم خسیسیه و فقط برای خودش میخواد رفتیم آرایشگاه.خونه خواهرم شهرستان بود و اینجا آرایشگاه یکی از دوستاشو گرفته بود که اونجا کارمون رو انجام بدیم. از آرایش این جراحی  چندین ساعته نگم که تمام عروس ها خودشون تجربه کردن. خلاصه جوجو جونم هم برامون نهار نیاورد طفلی از بس درگیر کارها بود.ساعت 6 بود که اومد دنبالم. آرایشم رو خودم فکر میکردم خوب شده اما بعدن بابام که هیچوقت در این موردا نظر نمیده گفت این چه ریختی بود برات درست کرده بود. بدون آرایشت به این خوشگلی برای چی اونجوری کردی.

خلاصه با خواهرم و جوجو اومدیم خونه مامانم اینا. مهمونهای خودمون خیلی بودن. حدود 60  نفر بودن. بزن و بکوب و ... قرارمون با جوجو اینا این بود که ساعت 9 به مهمونا شام بدیم و ساعت 30/10 اونا بیان. برادرم و دائیم هنوز نرسیده بودن.

منم که مثلاً عروس بودم نشسته بودم و رقصیدن حضار رو تماشا میکردم. بالاخره شام آوردن و مهمونا شام خوردن. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. هر چی بهم اصرار کردن نتونستم هیچی بخورم.شربتی هم که مامانم برام آورده بود از گلوم پائین نرفت. نمی تونم حالم رو براتون توصیف کنم. نگرانی تموم وجودمو گرفته بود. شک به اینکه دارم کار درستی میکنم یا نه. میدونم دیگه اون موقع بعد یک سال عقد بودن شک کار اشتباهیه اما دست خودم نبود. حتی الان که ازش حرف میزنم اون دلشوره مسخره همه وجودمو گرفته. از یادآوریش حالم بد میشه. سفره جمع شد و مهمونا دوباره شروع به پایکوبی کردن.

نزدیک اومدن جوجو اینا بود که داداشم و دائیم که قرار بود از شهرستان بیان رسیدن. برای اونا هم غذا کشیدن که توی آشپزخونه بخورن. برادر بزرگم مثل تمام مهمونی هایه شلوغ مسئول چایی بود.

استرس و ناراحتی اون شب مزخرف الان هم همه وجودمو گرفته. بالاخره ساعت موعود رسید و جوجو اینااومدن. بدونه اینکه ما با جوجو اینا هیچ قراری برای اینکه جدایی مهمونا چطور باشه داشته باشیم بابام برای اینکه مردها راحت باشن اونارو به اتاق داداشم اینا هدایت کرد. جوجو اومد کنارم نشست و حالمو پرسید. از اوضاع خونشون پرسیدم.

داشتیم حرف میزدیم که شنیدم بگید آقایون برن توی اون یکی اتاق میخواهیم برقصیم (خانواده جوجو) مامانم هم به داداشام و دائی هام و سایرین که توی آشپزخونه بودن گفت برن توی اتاق. اونا هم تخس بازی در آوردن و نرفتن. دیگه هر چی من با جوجو حرف میزدم اصلاً صدای منو نمیشنید. دخترخاله های جوجو مونده بودن وسط و منتظر بودن تا مکان از آقایون خالی بشه و بیان وسطو برقصن. حالا اگر من ندیده بودم توی عروسی ها چطورن و اهمیتی به حجاب نمیدن باورم میشد این اداها واقعیت داره. داشتم با جوجو حرف میزدم که یک دفعه عصبی از کنار من بلند شد و رفت طرف مامانم و با صدایی که تقریباً بلند و من توی اون شلوغی از فاصله 4 متری شنیدم چی گفت. خیلی عصبی از مامانم خواست که آقایون برن توی اتاق که فامیل های اونها میخوان برقصن و اومد کنار من نشست. صداش کردم و گفتم جوجویی تو کار نداشته باش مامان الان میفرستشون توی اتاق. تو بشین اینجا کنار من. اینجا بزرگتر از تو هم هست. اما جواب من اخم جوجو بود و روشو از من برگردوند.

خودم بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه و از برادرام و دائی هام و سایرین خواستم برن توی اتاق. یکی دوتاشون رفتن اما داداش کوچیکم بازم موند که اونم بعد یه تشر شدید مامانم رفت. دائیم هم که طفلی تاره از راه رسید بود ته آشپرخونه روی زمین نشسته بود. برگشتم سر جام کنار جوجو نشستم.

 نگاهی به جمعیت کردم. خدایا همه داشتن نگاه میکردن. لبخندی زدم و در حالی که همه وجودم میلرزید برگشتم سمت جوجو و بهش گفتم جوجویی برگرد. همه دارن نگامون میکنن. جوجو بهم محل نذاشت و انگار تقصیر من بود که آقایون نمیرفتن توی اتاق یا انگار ما تضمین داده بودیم دختر خاله هاتون قرشونو نگه دارن بیارن خونه ما ما خونه خلوت داریم. میزنیم توی سر مهمونامون و میچپونیمشون توی اتاق تا دختر خاله های شما برقصن.

برای بار دوم به جوجو حرفمو زدم و اونم محل نذاشت. دفعه سوم که دیدم همه دارن خیلی بد بهمون نگاه میکنن گفتم جوجو اگر بر نگردی دیگه نگات نمیکنم. جوجو برنگشت و من هم برگشتم و پشتمو بهش کردم. یادم نمیاد بالاخره آقایون رفتن یا نه. دختر خاله های عتیقه اش رقصیدن یا نه... فقط یادمه مه مامان جوجو ومامان خودم فهمیدن که کار بین منو و جوجو بالا گرفته و به تلاطم افتادن که درستش کنن. اما من دیگه برام مهم نبود. حالا فهمیده بودم که دلشوره ام برای چی بود و اینکه نگرانیم بدون علت نبود. فهمیدم که اشتباه کردم. جوجو اونی که میگفت نبود. اونی که قرار بود خیلی کارها برای من بکنه. جوجو شب عروسی و حنابندونو که همه دامادها چشمشون هیچیو نمیبینه به جز عروسشون چشمش همه رو دید به جز من. به جرات میگم ارزش جوجو برام در اندازه ای نزول کرده بود که حاظر بودم با یه حبه انگور له شده عوضش کنم. جوجو بهم نشون داد که ارزشی براش ندارم و اون هم به سرعت برق و باد برام از ارزش ساقط شده بود. فقط خدا خدا میکردم زودتر تموم بشه.قبل از اینکه حنا بذارن کف دستمون قرار شد برقصیم . منو جوجو. اصلاً نگاش نمیکردم. جوجو میرقصید و دورم میچرخید. چند بار صدام کرد و خواست برگردم طرفش. دیر بود دیررر.