Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 40
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧
 

حنا گذاشتن کف دستمون. نمی دونم کی گذاشت . چطوری گذاشت . فقط یادمه که دستمال خواستم یکی بهم داد و منم زود با نفرت از کف دستم پاکش کردم. تصمیمی که گرفته بودم توی سرم میچرخید.

بعدش گفتن عروس و داماد باید حنا رو بگیرن جلو همه تا همه بردارن.

منم سینی حنا رو که مامان جوجو شکل ماهی درست کرده بود و با این سکه های طلایی پولک هاشو گذاشته بود برداشتم و بدون اینکه منتظر جوجو بشم گرفتم جلو همه. جوجو هم نیومد و سر جاش نشست.

جلوی هر کسی حنا رو میگرفتم بهم تبریک میگفت و برام آرزوی خوشبختی میکرد. جلوی خاله مامانم که رسیدم (تعریف کردم با جوجو و مامانش رفتیم ولایت خونشون) منو کشید جلو و در گوشم بهم گفت آروم باش. دلم میخواست این حرفو هر کسی بهم بزنه الا اون. اون که 3  سال تموم توی گوش مامانم خوند و منو برای پسرش خاستگاری کرد. مامانم هم خیلی پسر اونو دوست داشت و در آخر هم سر اینکه پسرش خواست بره انگلیس با هم به توافق نرسیدن. البته ناگفته نماند که من هیچ علاقه ای به پسرش نداشتم و میدونستم خاله مامانم خیلی منتظر شده تا ببینه مامانم دخترشو به کی میده. دنیا دور سرم میچرخید. قیافه مهمونا کج و کوله میشد. تعجب میکنم چرا زمین نخوردم. شاید خشم درون وجودم اونقدر بود که محکمم کرده بود. وسطایه مهمونا که رسیدم میر عشق اومد توی ذهنم. خدا لعنتت کنه . خدا ازت نگذره. تو منو بدبخت کردی . من از لج تو و کارهات و نبودنت توی این راه اومدم.  هرچی بد بیراه بلد بودم نثارش کردم و وجودی که تا اون موقع هم برام قابل احترام بود از اون لحظه تبدیل به وجود منفوری شد.

به دختر خاله های جوجو رسیدم که مثل ایتام نشسته بودن وسط خونه. داشتن بلد بلند میخندیدن. ظاهراً موضوع شادی داشتن که اونجوری قهقه میزدن. خواستم حنا رو جلوی اونا نگیرم. اما یاد تصمیمم افتادم و یادم اومد که با تصمیم من وجو اینا دیگه مهم نیست. سینی رو جلوشون گرفتم. نه تبریکی گفتن و نه تشکری. برام مهم نبود. نمی خواستم فکر کنن وجودشون اونقدر مهم بوده که تونسته اوقات منو، بهترین شب زندگیمو خراب کنه. در واقع هم اونا مهم نبودن. جوجو احمق بود. جو گیر شد و گند زد به همه چیز. بهترین شب زندگی منو تبدیل به کریه ترین  خاطره عمرم کرد.

وقتی حنا گرفتن تموم شد برگشتم که بتمرگم سرجام دیدم به به. دختر دائی جوجونشسته سر جای من کنار جوجو. دست جوجو رو دو دستی گرفته توی دستش انگار بچه یتیم پیدا کرده و تند تند داشت حرف میزد در گوشش. (توضیحات لازمه هم اینه که این دختر دائیش حدود 6-35 سالست. 15 سالگی شوهر کرده بود و یه پسر 20 ساله داره. توی مراسم عروسیش به دلیل اینکه خانواده شوهرش مشروب خورده بودن و مردهاشون مست رفته بودن توی زنها ، دائی کوچیک جوجو به همراه مادر شوهرم اینا مراسمو ترک کرده بودن و این باعث چندین سال قهر بین پدر عروس و سایر خواهر و برادرها بود و عقده ای شده بود برای اونا به طوری که هنوزم که هنوزه بعد بیستو چند سال  هر وقت مشکلی بینشون پیش میاد به روی خواهر و برادرش میزنه که شما مراسم عروسی دخترمو بهم زدین و از این حرفها) حالا  دائی که جوجو طی یکسالی که من زن عقدی جوجو بودم رنگ خونه شو ندیدم مگر عید که به خواست مادر شوهرم همه جا منو برد عید دیدنی و خونه اون دائیش هم رفتیم و این دختر دائی رو جز در مراسم عروسی پسر دائی جوجو (اون یکی دائیش) ندیدم نمیدونم چه صنمی با جوجو داشت که اینطوری دایه دلسوز تر از مادر شده بود.

نفرتی که در وجودم بود به نهایش رسید و همونطور که به طرف صندلیم میرفتم به دختر دائیش نگاه میکردم. از سر جای من بلند شد و در حالی که پشت چشم هایه وق زدهشو برام نازک میکرد از جلوم رد شد. این حرکت دیگه endش بود. توی دلم گفتم نکنه جوجو قرار بوده شوهر این زنیکه قوزی بشه. (پشتش قوز داره) و از این فکر خنده ام گرفت. آخه همه دخترها یه جوری به من نگاه میکردن انگار تنها امید شوهر کردنشونو ازشون گرفتم در حالی که جوجو نه موجود خاصی بود و نه شرایط خاصی داشت و من اگر مناسبات روحی و روانی که در اون مدت یکسال با جوجو داشتم و کمک هایی که بهم کرده بود رو اگر در نظر نمیگرفتم شاید هیچ وقت زن همچین شخصی نمیشدم.

جوجو هم بعد رقصیدنمون و بی محلی که بهش کرده بودم تازه فهمیده بود چه غلطی کرده و تا کجا پیش رفته اخماش توی هم بود و خیلی معذب کنار من نشسته بود. ما رسم داریم که در شب حنابندون خرید هایه عروس و داماد رو نشون میدن. البته دلبخواهی هست و اگرم نباشه کسی چیزی نمیگه. اون شب هم من کنار جوجو نشسته بودم و در حالی که نفرت از اون تمام وجودمو به هم میپیچوند به خرید هایی که کلی با ذوق دنبالشون رفته بودیم نگاه میکردم. طبق رسم بعدش باید فامیل من به خونه جوجو اینا میرفتن و خرید هایی که ما برای جوجو خریده بودیم رو نشون بدن.

اونم تموم شد و مهمونا یکی یکی می اومدن تبریک میگفتن و من با حالی نذار باهاشون خداحافظی میکردم. البته مطمئنم مهمونا فقط میفهمیدن که ناراحتم اما وخامت اوضاعمو حدس هم نمیزدن. وقتی مامان جوجو اومد ازم خداحافظی کنه بغلم کرد و بوسیدمو گفت کاری نداری عزیزم؟؟ خودتو ناراحت نکن. و بازم منو بوسید. منم خودمو از بغلش بیرون آوردم و گفتم نه مامان به سلامت فقط لطفاً به جوجو بگین دیگه پاشو اینوری نذاره. نمی خوام دیگه ببینمش. اشک توی چشماش جمع شد و گفت نگووو. گفتم همین که گفتم مامان. دیگه نمی خوام ببینمش. و جوجو وقتی بلند شد از کنارم بره گفت خداحافظ. دستشو کشیدم و گوششو کنار دهنم آورد منم در گوشش گفتم دیگه اینجا پیدات نشه. نمی خوام ببینمت. اونم گفت حتما و رفت.

************

البته اینا خاطره هست.یه خاطره تلخ از دفتر زندگی منو جوجو. الان جوجومو خیلی دوست دارم. همه زندگی منه. هنوزم بعضی وقتا خیلی اذیت میکنه اما دلیل نمیشه که دل مهربونشو ندیده بگیرم. میدونم یه روزی زندگیی که به من قولشو داده برام میسازه و اون روز دیر نیست