Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
2 روز تعطیل من
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوستام

با گزارش روز پنجشنبه و جمعه در خدمتتون هستم.

روز پنجشنبه رو من مرخصی گرفتم برای رفع خستگی و رسیدن به امور منزل و سایر کارهایه عقب مونده. صبح ساعت 30/8 از خواب ملوکانه  بیدار شدم و جوجو رو بیدار کردم که بره نون تازه بگیره. اونم که کلی مشعوف شده بود که من خونه میمونم و سر کار نمیرم زود آماده شد که بره (بهش نگفته بودم مرخصی گرفتم) تا جوجو اومد بره باباش آورد یک عدد نون تازه تحویل داد که جوجو برای دومین بار در ابتدای روز مشعوف شد.

بعدشم هم به همراه همسر گرامی یه صبحانه مفصل صرف شده. من به امور منزل پرداختم و جوجو به امور کامپیوتر.

 مابقی دی وی دی های لاست رو داداشم گرفته بود و ما قرار بود کپی کنیم روی هارد و چون قبلاً یکسری دیگه فیلم آورده بود ریخته بود هارد بدبخت ما پر شده بود. جوجو هم داشت از اینور و اونورش میگرفت تا بتونه دی وی دی ها رو کپی کنه. آخرشم به این نتیجه رسیدیم که ویندوز رو که داغون شده بود عوض کنیم و در نهایت خودم امور خطیر منزل رو رها کردم و مثل فضول ها اومدم نشستم کنار جوجو و تا کارش رو از دستش نگرفتم از پا ننشستم.

 در آخر هم سر نصب درایور ها یه اختلاف نظر بین علما پیش اومد که من زود از دل جوجوی قهر کرده و ساکن شده در اتاق خواب درآوردم. بعدشم برای نهار هم رفتیم خونه مامان جوجو و بعد نهار هم برای عیادت از زندائی جوجو رفتیم و عیادتی که قرار بود 2 ساعته باشه ، این شد که شام هم موندیم. شام هم توسط خودم پزیده شد با معاونت مامان جوجو و دائیش. کلی هم تخته بازی نمودیم و خوش گذشت بعدشم اومدیم خونه. کمی فیلم دیدیم و لالا کردیم.

جمعه: ساعت 30/9 از خواب برخواستیم . نه جوجو رفت نون تازه بگیره نه باباش برامون آورد در نتیجه به نون های فریزر متوسل شدیم. صبحانه خوردیم. من مشغول امور نصفه کاره مونده منزل جوجو هم مشغول تمیزکاری آکواریوم. قرار بود بعد ظهر بریم خونه دائیم مولودی. من زود نهار ماکارونی با هویچ پزیدم و خوردیم و مامانم اینا اومدن دنبال منو و مامان جوجو. رفتیم خیلی خوب بود. برای همه هم دعا کردیم. بعدشم اومدیم خونه و با جوجویی فیلم دیدیم تا ساعت 12.

 ساعت 12 من فشارم خیلی اومد پائین. سرم درد گرفت و نهایتاً نصف شب حالم بد شد. هر چی هم جوجو گفت بریم دکتر من حال نداشتم و قبول ننمودم 

جوجو میگفت مسموم شدم. خیلی شب سختی بود. صبح هم جوجو بیدارم کرد . مثل معتادا خمار بودم از اون همه مسکنی که خورده بودم. آخرشم به خودم لعنت فرستادم که چرا پنجشنبه رو مرخصی گرفتم که امروز با این حال بد نتونم استراحت کنم.

الان هم بسیار بی حال میباشم.

این بود انشای من.