Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 41
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوستایه خوب و مهربونم

مرسی از اینکه نگران حالم بودین. الان خوبم. تا 2 روز حالم خوب نبود اما از دیشب بهترم خدارو شکر. واما فلاش بک...

.

.

بعد از اینکه جوجو اینا رفتن ، حالم اونقدر بد شد که بدون توجه به سایر مهمونها توی اتاقم رفتم لباسم رو با حرص عوض کردم و روی زمین دراز کشیدم و بازومو روی چشمام گذاشتم که اگر چشمام ازم اطاعت نکرد و اشکی شد کسی نبینه. 2 دقیقه ای نگذشته بود که مامانم اومد و. گفت چرا اومدی اینجا؟؟ این چه وضعیه؟ مهمونا هنوز نشستن. گفتم مامان به مهمونا بگو برن. بگو فردا شب هم عروسی نیان. بگو عروسی به هم خورد.  

مامانم که دید خیلی عصبانیم بر عکس همیشه که اینجور موارد با قاطعیت برخورد میکنه با خنده بهم گفت پاشو دختر دیوونه چرا داری چرت و پرت میگی ما تازه میخواهیم بریم خونه جوجو اینا و وسایلشونو ببریم. گفتم بیخود نرین. از نظر من همه چیز تموم شده. گفت یعنی نریم؟؟ گفتم نه. بازم مامانم خندید و گفت یعنی تموم تموم. این همه میگفتی جوجو رو  دوست دارم همینقدر بود؟ گفتم آره. اون موقع احمق بودم که فکر میکردم یه همچین موجود مزخرفیو دوست دارم الان هم دیر نشده. گفت حالا زشته پیش مردم . ما میریم خونشون تا ببینیم چی میشه. من که فقط دلم میخواست مامانم زودتر تنهام بذاره گفتم کار بیخودی داری انجام میدی. مامانم گفت باشه بذار من کار بیخود انجام بدم.

 خواهرم که آرایشگرم بود و خیلی هم شیطونه اومد توی اتاق و گفت اگه گریه کنی و آرایشیو که کردم خراب کنی میزنم توی چشمت. گفتم باشه بیا بزن. اونم اومد بوسم کرد و گفت عمراً دلم نیاد بزنم توی چشمایه به این قشنگی. منم دیدم به قصد خر کردنم اومده گفتم آبجی حوصله ندارم بیخیال شو. گفت ما میخواهیم بریم خونه جوجو اینا. میخوام برم اونقدر اونجا برقصم تا جون دختر خاله هاش در آد. پاشو غصه نخوریا. از حرفاش خنده ام گرفت و گفتم شما دیوونه اید و پتو رو روی سرم کشیدم.

اونا رفتن و زندائیم اومد. همونی که روز عقدشون 3 روز زودتر از ما بود. همون شمالیه. اونم اومد باهام کلی حرف زد. یادم نیست چی میگفت اما با حرفهایه اون بالاخره نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم و شروع به گریه کردم. اونم سرمو توی بغلش گرفته بود و بهم میگفت نباید بچه بازی کنم. زندگی بازی نیست. (جینگیلی 3 سال از من کوچیکتره برای من شده بود مامان بزرگ) خلاصه همونجوری که اون داشت برام حرف میزد و منم توی دنیایه خودم سیر میکردم خاطرات تموم روزهایه گذشته از جلوی چشمام رد میشد، تیم اعضامی به خونه جوجو اینا که شامل کلیه شلوغ کن و شلوغ نکن هایه فامیل ما بود به خونه برگشتن. خواهرم دوئید اومد گفت اونقد رقصیدیم تا جونمون در اومد. به هیشکی هم نگفتیم مردا برن . من باز به دیوونه بازیش خنده ام گرفت.

مامانم اومد و از همه خواست از اتاق برن بیرون و منو باهاش تنها بذارن.

بعدش هم گفت که ببین دخترم یه مشکلی پیش اومده که اصلاً مهم نیست. من نذاشتم حرفشو تموم کنه و گفتم مهم نیست؟؟ از نظر من اونقدرمهم هست که بیخیال همه چیز بشم. بعدش مامانم ازم خواست سکوت کنم و فقط گوش بدم. اونوقت یکسری از اون حرفهایه جادویی مامانیانه زد و بعدشم گفت جوجو اومده دنبالت ببرت خونتون. گفتم غلط کرده. من با اون مرتیکه عوضی هیچ قبرستونی نمیرم. مامانم یکی زد روی دستم و گفت بی تربیت. من بهت یاد دادم با شوهرت اینجوری حرف بزنی؟ گفتم اون شوهرم نیست. اون یه آدم جو گیر احمقه. ازش متنفرم. مامانم گفت بالاخره که اومده و باهات کار داره. گفتم باید بیاد بگه غلط کردم. اونم در حضور جمع. تا حرفهاش رو بشنوم.  مامانم گفت درسته تو دخترمی اما من حاظر نیستم که یه جوون غرورشو بشکنه حتی اگه قرار باشه دیگه دامادم نباشه. خلاصه به هر ترفندی بود که من میدونم فقط مامانم از پسش بر می اومد منو قانع کرد که جوجو اشتباه کرده و پشیمونه و من الان باید باهاش برم که حرفهاش رو بشنوم. میدونم الان احمقانه به نظر میاد طریقه خر شدنم اما اون موقع 45 دقیقه ای که مامانم حرف زد انگار منو هیپنوتیزم کرد که حرفیو که اون میگه من باید انجام بدم. منم مثل یه آدم بی اختیار بلندشدم لباس پوشیدم و در حالی که چشمام قرمز و خیس از گریه بود رفتم پائین که اعترافات جوجو رو بشنوم.