Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 42
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
 

جوجو توی ماشین منتظرم بود. وقتی نشستم توی ماشین هیچی نگفت.قیافش هم اصلاً شبیه آدم هایه پشیمون نبود.

 رسیدیم خونمون. در حیاطو که باز کردیم که بریم پائین مادر شوهرم انگار منتظرمون بود دوید اومد توی حیاط بغلم کرد و بوسیدمو گفت خوبی عزیزم؟؟ گفتم مرسی. گفت خودتو ناراحت نکن. جوجو احمق شد یه کاری کرد. گفتم یه کاریه جوجو، آبروی منو جلوی همه اونایی که آدم حسابشون نمیکردم برد. گفت همش درست میشه. من بازم گریه ام گرفت . اونم موهامو نوازش کرد و بوسید و موند روی پله تا من وارد خونمون شدم و درو بستم.

 جوجو خیلی سرد روبروم مونده بود و منو نگاه میکرد. بدون حرف رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم. جوجو هم اومد . یه کمی که گذشت گفت دیگه نمی خواهی منو ببینی بچه پررو؟؟ دیگه واقعاً حالم داشت از اینهمه پرروئیش به هم میخورد. گفتم آره نیمخوام ببینمت. الانم مجبورم کردن بیام. گفت کی مجبورت کرد؟؟ گفتم همونایی که خودت میدونی و ... باز دعوامون شد. اون داد میزد من داد میزدم. اون میگفت چرا دائی هام و داداشام نرفتن و عروسی اونو خراب کردن؟؟ من میگفتم ما اولاً تعهد نداده بودیم خونمونو از مرد خالی کنیم که یه مشت (یه حرف بد هم به دختر خاله هاش زدم ) میخوان برقصن. اونم میگفت به ما میگفتین یه مشت (یه حرف بد ) مرد میخوان قاطی جمعیت باشن و از این مزخرفات. خلاصه دقیقاً تا ساعت 4 صبح دعوا کردیم و به هم فحش دادیم. به خودمون فحش دادیم. بعدش که خسته شدیم ساکت شدیم و من بعد 10 دقیقه سکوت با یادآوری اتفاقی که افتاده خیلی تلخ شروع به گریه کردم. احساس شکست میکردم . اونم چه شکستی. همه وجودم خورد شده بود. جوجوی من که اومد تا منو زنده کنه، بعد از احیای من، با دست خودش منو له کرد. توی دنیای خودم غرق بودم و اشک میریختم که جوجو اومد و بغلم کرد.

بازم کلی حرف زدم که دیگه اون جوابی بهم نداد و فقط موهامو ناز کرد. فکر کنم ساعت 5/5 - 6 بود که بالاخره آروم شدم و خوابیدم و نتیجش این شد که جوجو دائی و برادر منو مقصر میدونست. منم جوجو رو. چون معتقد بودم هر موردی که پیش می اومد جوجو حق نداشت با من اون رفتار رو بکنه. تنها چیزی که آرومم میکرد این بود که با برگزاری خوب فردا یه تو دهنی بزنم به اونایی که قصد لولیدن داشتن. همین و عروسیم هم هیچ جذابیت دیگه ای برام نداشت.

یه نکته جالب دیگه هم که اون شب پیش اومد این بود که به جوجو گفتم اون زنیکه (دختر دائیش ) چه حقی داشت بیاد بشینه پیش تو و دستتو بگیره و در گوشت زر زر کنه (بی ادبی منو ببخشید اما ترجیح میدم همه چیز زشت و واقعی باشه نه قشنگ و غیر واقعی) دیدم جوجو سرشو تکون داد و گفت خیلی نامردی. زهرا اومده بود و در گوشم میگفت هر اتفاقی بیافته تو نباید نیلوفر رو تنها بذاری....  

توی عمرم هیچ کس انقدر منو خر حساب نکرده بود. فکر کنید ، البته شما نمیتونید تصور کنید چون نه حالت صورت دختر دائی جوجو رو موقعی که در گوشش داشت حرف میزد دید و نه پشت چشمی که نازک کرد و روشو برگردوندو دیدید.  جوجو نمیدونست در این مواقع هیچ وقت یه زن اشتباه نمیکنه. وقتی بهش گفتم چی از دختر دائیش دیدم یه کمی من من کردو و گفت نمیدونم چرا ان کارو کرده.

نمیدونم چرا اصرار داشت بگه که اون حرفی نزده در حالی که هر خری بود میفهمید اون داره چی میگه و اینش برام زجر دهنده و سخت بود که جوجو داشت در مقابل من که همسرش بودم و یکسال رو با هم زندگی کرده بودیم (اگر از یکسال دوستیمون فاکتور بگیرم)جبهه میگرفت. اون داشت منو میفروخت به دختر دائی که سال به سال نمی دیدش.. منو به کسی میفروخت که نه تنها هیچ نقشی در زندگیش نداشت بلکه اگر از دستش بر می اومد به جوجو ضربه هم میزد و اونم از عقده عروسیش که خراب شده و من نمیفهمیدم چرا جوجوی من اینا رو نمی فهمید. چرا منو روبروی خودش میدونست...

با تمام این تفاسیر یک مقصر واحد از نظر منو جوجو برای اون شب مشخص نشد و هنوزم که هنوزه اون شب یه (معزله - معذله-  معضله-  معظله...) و یه موضوع برای دعواهای گاه و بیگاه ما. من اون شب رو از دید هیچ احدی به جز خود جوجو نمی بینم. البته کثافت کاری دختر خاله هاش و دختر دائی شو هیچ وقت فراموش نمیکنم اما معتقدم اگر جوجو عاقل بود نه لولیدن اونا و نه حتی دائی و برادرای من نمیتونست اون شب رو برای منو جوجو خراب کنه. من معتقدم اون شب متعلق به منو جوجو بود و ما باید هیچ چیزیو به جر طرف مقابلمون نمیدیدیم.