صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدیم. 1 ساعت هم نخوابیده بودم. چشمام مثل این خون آشام ها قرمز و باد کرده بود. اونقدر گریه کرده بودم که وقتی پلک میزدم احساس میکردم زیر پلکم شن ریخته. جوجو هم به محض اینکه من روی تخت حرکت کردم بیدار شد. بوسم کرد و بهم صبح به خیر گفت. وقتی نگاهش کردم دیدم اونم اوضاعی بهتر از من نداره. زیر چشمش گود رفته بود. پوستش هم که سبزه بود پاک سیاه شده بود. گفت نمی آیی بریم صبحانه بخوریم؟ گفتم نه. میخوام برم خونمون. باید دوش بگیرم. اونم سریع رفت سوئیچ ماشینو از بالا آورد و وقتی که خواستیم بریم مادر شوهرم بازم اومدتوی حیاط بوسم کرد و حالمو پرسید و تأکید کرد حالا که نمیمونم چیزی بخورم حتماً صبحانه بخورم. وقتی برگشتم ازش خداحافظی کنم سایه یکی دونفرو از پشت پنجره دیدم که داشتن به ما نگاه میکردن.

وقتی رسیدم خونه،  مامانم سریع اومد استقبالم تا ببینه عملیات دیشبش موفقیت آمیز بوده یا نه که بادیدن جوجو در کنار من فهمید که موفق شده. سریع رفتم دوش گرفتم و لوازمم رو برداشتیم و بدون اینکه چیزی بخورم به آرایشگاه رفتیم. هر کاری کردم حتی چایی هم نتونستم بخورم.

خلاصه رفتیم و عمل جراحی اصلی شروع شد. تا ظهر من گیج بودم. اصلاً نمی فهمیدم خواهرم داره چیکار میکنه اما ظهر که دوستش اومد ابروهامو نازک کنه از شدت درد به هوش اومدم. ساعت 11 بود که از شدت ضعف داشتم می مردم. آخرین وعده غذایی ام 2 لقمه نیمرویی بود که دیروز صبحش مامان جوجو بهم داده بود. خواهرم تمام مدت داشت باهام در مورد دیشب حرف میزد. که نه اون موقع چیزی از حرفهاش فهمیدم نه الان چیزی یادم میاد. ساعت 2 زنگ زدیم نهار برامون آوردن. دوست خواهرم داشت موهامو درست میکرد من غذامو گذاشته بودم روی پاهام و داشتم با خونسردی غذا میخوردم. توی اون مدت هیچ نگاهی به آینه ننداخته بودم که ببینم آرایشم چطور شده. اصلآً برام مهم نبود. همش با خودم فکر میکرد اونی که اصل ماجراست مشکل داره حالا آرایش من خوب بشه یا بد بشه هیچ فرقی در اصل فاجعه نداره.

یه کمی که گذشت و دوست خواهرم دید هرچی موهایه منو میکشه و اینور اونور میکنه من دست از غذام بر نمیدارم یه دفعه به یه صدای کشدار عشوه ای گفت واییییییی عروس. منم با خونسردی گفتم جانم؟؟ گفت تو چقدر خونسردی؟ گفتم چیکار کنم؟ میخوایی غش کنم؟؟ گفت از صبح حتی یه نگاه به آئینه ننداختی. هر کاریت میکنم دست از غذات بر نمیداری. ما عروس داریم که میان اینجا از بس استرس دارن فشارشون می افته حتی آب قندهم نمیتونن بخورن تو همچین سرحوصله داری غذا میخوری

من خندیدم و گفتم اونایی که میان اینجا غش و ضعف میکنن فکر میکنن خبریه. من میدونم خبری نیست این اولاً دش- دوماً هم من خودم خوشگلم شما خوشگلترم نکنین زشت ترم که نمیکنین. اونم گفت اوهههه چه از خود مچکر. کی بهت گفته خوشگلی؟؟  خواهرم که داشت ناخن مصنوعی ها رو روی ناخنم میچسبوند گفت همه... (دیگه خیلی تحویلم گرفت . شایدم میخواست بعد از برنامه دیشب خودکشی نکنم  )

خلاصه آرایشم که قرار بود ساعت 30/1 تموم بشه ساعت 3 تموم شد. نیم ساعتی هم منتظر شدم تا جوجو بیاد. ساعت 30/3 جوجو اومد. موقعی که فیلم بردار ازم خواست توی آئینه موهامو درست کنم تازه آرایشمو دیدم. میدونم خیلی هاتون باور نمیکنین. اما من دلم یخ زده بود. فقط دلم میخواست همه چیز زودتر تموم بشه. جوجو هم اومد و پیشونیمو بوسید و حالمو پرسید دلم براش سوخت خیلی خسته و بی حال بود 2 تا بستنی هم خریده بودکه نمیدونم مناسبتشون چی بود منم گذاشتم اونجا تا آرایشگرها بخورن. بالاخره فیلمبردار بهمون اجازه خروج داد. وقتی از آسانسور اومدیم بیرون من که کلاه شنلم تمام روی صورتمو پوشونده بود یه کمی کلاه رو عقب تر زدم تا جلوی پاهامو ببینم. یه دفعه دیدم یه خانوم مسن خم شدو از زیر کلاه منو نگاه کرد و گفت وایی چه عروس خوشگلی چه داماد خوشگلی خوشبخت بشین انشاله. من از شوقی که به خرج داد خنده ام گرفت.

وقتی بیرون رفتم و ماشین رودیدم یه لحظه یه غم بزرگ توی دلم نشست. یاد روزهایی افتادم که با جوجومینشستیم و طرح میکشیدیم برای ماشین عروسمون. جوجو دوست داشت یه تاج مثل تاجهایه یونانی بالای سقف ماشین باشه. منم دوست داشتم فقط یه پاپیون بزرگ ساتن پشت ماشین باشه. و حالا اون پاپیون بود. به اضافه یکسری گلهایه نانازی که روی درها بود. بعدش غصه رو یادم رفت و با ذوق به ماشین نگاه کردم. فیلمبردارمون گفت چون ساعت 6 باید برای مراسم عقد توی تالار باشیم وقت نیست بریم باغ ، الان میفهمم چه کلاهی سرمون گذاشته.

 بعدشم که رفتیم آتلیه هرچی خانوم فیلمبردار که دختر فیلمبردار اصلی بود بهم گفت بذار دائیم بیاد عکسهایه آتلیه رو بندازه بهتر میشه من گفتم نه. نه میتونستم تمام عکسهامو با شنل بندازم نه حاظر بودم جلویه یه آدم نامحرم و غریبه با اون لباس باشم. خلاصه خانوم هم با من لج کرد و شروع کرد به خورد کردن اعصابم. وسط عکسها بود که دیدم جوجو گل توی جیبش نداره. بهش گفتم پس گلت کو؟ گفت خودم نرفتم ماشین عروس رو درست کنم برای همینم داداشم یادش رفته گل بگیره. اولش خواستم عصبانی بشم بعدش با یه حساب کتاب سرانگشتی دیدم از کار دیشبش که بدتر نیست. بیخیال شدم و سریع چند تا گل مریم از توی دسته گلم کشیدم بیرون و با یه کوچولو سبزی یه گل کوچیک درست کردم و توی جیب جوجو گذاشتم. جوجو همش قربون صدقم میرفت. گردنم شکست تا فیگورهایه مسخره ای که فیلمبردار میخواست رو گرفتم. عکسها تموم شد و قرار شد بریم تالار. باغ هم بی باغ.