Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 45
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
 

هنوز توی ترافیک ماشین های جلویی بودیم و نتونسته بودیم از در تالار حرکت کنیم که آقای فیلمبردار اومد و زد به شیشه و لیت های عروسی رو به جوجو داد. اونم دادشون به من. زود بازشون کردم ببینم از کدوم عکس استفاده کرده. ااااا ه ه ه ه  از مزخرف ترین عکسی که انداخته بودیم استفاده کرده بود. اما بیخیال شدم و یادم اومد که عکسهایه آتلیه همش قشنگه البته بازم اگر از اخم من فاکتور میگرفتیم و از عکس ها حذف میشدم که دیگه عالی بود.

بالاخره حرکت کردیم. به محض اینکه آماده باش آقایون رو دیدم به جوجو اخطار دادم که آروم بره.

 

توضیحات: جوجوی نانازی من دست فرمونی داره در حد فرمول یک بدون اغراق میگم. اما به شدت اهل ویراژ دادن و لایی کشیدنه. در این کار هم خیلی استاده. میدونم هنر نیست و خیلی وقتا این افراد مزاحمت هایی برای اطرافیانشون ایجاد میکنن اما جوجو همیشه مواظبه مگر اینکه از دستش در بره.

 

خلاصه آغاز برنامشون با هنر نمایی یکی از دوستهایه جوجو با موتور سیکلت شروع شد که خوشبختانه به دلیل نبودن فضای کافی زود تموم شد بعدشم که جوجو با سرعت از جمعیت دور شد و همه مثل لشگر چین به دنبالش. من هی آروم گفتم جوجو یواش ،آروم برو ، نکن اینجوری ، بچه ها روی لبه پنجره ها نشستن یواش برو که دیدم اثر نکرد یه جیغ بلند زدم و لیت ها رو که هنوز توی دستم بود پرت کردم طرفش. لیت ها توی صورتش خورد و افتاد کف ماشین. جوجو که از حرکتم ترسیده بود گفت چی شد؟؟ گفتم دیوونه بهت میگم یواش. اگه یکی یه چیزیش بشه اوقاتم گ... تر از اینی که هست میشه. دیگه جوجو هم مثلاً  سعی کرد آروم بره. 2 سری بچه ها ماشین ها رو نگه داشتن و توی خیابون رقصیدن. یکیش توی اتتوبان همت بود و یکی دیگه هم توی میدون بزرگ محله خودمون. ماشین های دیگه هم نگه داشته بودن و دست میزدن و بوق میزدنو تبریک میگفتن. خوشحال بودم از اینکه میدیم مردم از شادی ما شادن. بعدشم رفتیم در خونه مامانم اینا . که اونجا بازم جوجو هنرنمائیش گل کرد و یه حرکاتی با ماشین در آورد که به شدت اعصابمو رو خورد کرد و در اثر یکی از حرکتهایه شدید ماشین رگ پشت کمرم گرفت که بعداً فهمیدم عصب سیاتیک بود و هنوزم که هنوزه خوب نشده و هر حرکت ناگهانی و بلند کردن هر چیزی که کمی سنگین باشه باعث میشه بگیره و پدرمو در بیاره.

خونه مامانم اینا. یه 60-70 تا عکس هم  گرفتیم. بغض کرده بودم. تمام عکسهام اشکیه. بعدشم آقاجونم اومد دست به دستمون داد (جوجو که همش دستمو گرفته بود بابام اومد بازش کرد دوباره بستش ) بعدشم دعا خوند و مامانم و برادر بزگم هم از زیر قرآن ردمون کردن. این مراسم ها حدود 1 ساعتی طول کشید. آقایون پسر ها هنوزم داشتن بیرون توی کوچه میرقصیدن. خداحافظی کردنم خودش فیلمی بود. گریه زاریی همه راه انداخته بودن که بیا و ببین خودم از همه بدتر. بالاخره رضایت دادم که بریم. از پله ها که پائین می اومدیم دیدم مامان جوجو از خونه خودشون اومده بود دنبالمون. نگران شده بود چرا دیر کردیم. بوسم کرد و اونم مثل جوجو اون یکی بازومو گرفت. 2 تا دامادداشتم. سوار ماشین شدیم و باز جماعت با ما راه افتادن و برای بدرقه من به خونه جوجو اینا اومدن. به جای خونه خودمون رفتیم خونه بابای جوجو. باز اونجا همه رقصیدن. منو گریان رو هم به رقص وا داشتن. اون موقع که حال درستی نداشتم اما بعداً توی فیلم دیدم که با برادر و بابا و مامان جوجو رقصیدم. با خاله هام و ...

خلاصه مامانم اینا با چشمهای اشکی  خداحافظی کردن و منم خسته و مرده ولو شدم روی مبل. جوجو رو صدا کردم و خواستم بریم خونه خودمون.  رفتیم . مامان و بابای جوجو با اسفند و قرآن درو باز کردن و فیلمبردار یک ساعتی هم اونجا پدرمونو در آورد. باورتون نمیشه اگه بگم اون قسمت رقص تانگوی مشترک برای همه عروس داماد ها رو من رسماً خواب بودم. 5-6 تا از عکسهایی که توی خونمون انداخت چشمهای من یه ذره بازه. انگار با مشت و لگد از خواب بیدارم کردن و به زور ازم عکس گرفتن. آخرش دیدم دختره ول نمیکنه به جوجوگفتم بگو این بره گم شه خستم کرد. جوجو هم بهش گفت بسه و اونم رفت گورشو گم کرد. دلیل عصبانیتم از فیلمبردار رو توی فلاش بکهای قبلی گفتم اما بازم میگم من که خودم به خاطر اتفاق شب قبل خیلی عصبی بودم. خیلی جاها هم دیدم و شنیدم که فیلمبردار باید خوشرو باشه و عروس و داماد رو سر شوق بیاره نه که با گفتن کلمات مزخرف و چشم ابرو اومدن اعصابشونو خورد کنه. دختره احمق یه جوری با من حرف میزد انگار من نوکر باباشم و یادش رفته بود اون باید در خدمت ما باشه. خدا نکنه اما بایددر موقعیتش قرار بگیرین تا بفهمین من چی میگم.

روی مبل نشستم و همونجا خوابم برد. در واقع بیهوش شدم. جوجو اومد بیدارم کرد که برم سر جام بخوابم وخودش رفت خوابید . البته یه کوچولو توی باز کردن اون همه سوزن و میخ و ... که توی سرم  بود کمک کرد اما اونجایی که دیگه خیلی کار گره خورده بود خسته شد و خوابید. منم با بدبختی موهامو باز کردم و یه دوش گرفتم و مردم.

 

*********************************

الان این زنیکه پیر خرفت اومد اعصابمو اونقدر ریخت به هم که دستهام از عصبانیت یخ کرده و داره میلرزه . بنابراین از گذاشتن شکلک معذورم.