Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
سفرنامه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧
 

دوشنبه هفته قبل وقتی از سر کار رفتم خونه 1 ساعت بعدش داداشم(مجنون) اومد خونمون  منو برد توی اتاق و گفت می آیی بریم مشهد؟؟

منو میگی.. گفتم کی؟ گفت فردا  گفتم با کی؟؟ گفت منو و تو و جوجو و مامان. میخوام برم پیش امام رضا از اون خواسته ام رو بخوام. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من که یه مدتی بود دلم برای مشهد ضعف میرفت  به سرعت برق و باد قبول کردم بدون اینکه فکر کنم 30 هزار تومن بیشتر پول ندارم تازه مرخصی هم که دیگه نگووو.

خلاصه در نهایت ساعت 10 شب معلوم شد که حرکت فردا ساعت 5 صبحه . رفتیم از مامان و بابای جوجو خداحافظی کردیم و صبح هم راه افتادیم. هوا خیلی بارونی بود و یه کمی اذیت شدیم. شب ساعت 7 رسیدیم مشهد. قرار بود هتل آپارتمان بگیریم. پسر بچه ای که دلال بود بعد از اینکه یکی 2 جا رو بهمون نشون داد و مامان نپسندید پیشنهاد داد یه خونه هست با همه امکانات و فلانه و بهمانه. رفتیم دیدیم جای بدی نبود بعدش معلوم شد خونه خودشونه. شب قرار بود بریم حرم اما همه خیلی خسته بودیم. قرار شد بخوابیم و فردا صبح بریم پابوس امام رضا (ع).

صبح ساعت 9 بیدار شدیم. صبحانه خوردیم . دوش گرفتیم و رفتیم حرم. هوا سرد بود. بارون میبارید اما فضای حرم مثل همیشه وجود منو آتیش زد. توی راه که می اومدیم مشهد داداشم از من پرسید تا حالا از امام رضا حاجت گرفتی؟؟ یاد همه گریه زاری هام افتادم در چند سال قبل و یادم اومد که به هیچ کدوم از خواسته هام نرسیدم. گفتم نه اما مطمئنم به صلاحم نبوده.

اون روز وقتی برای سلام دادن جلوی حرم توقف کردم یادم اومد که 3 ماه قبل که اومده بودم بزرگترین خواسته ام این بود که منو زود دعوت کنه. خجالت کشیدم.  حالم رو نمیتونم براتون توصیف کنم.  اولین زیارتم خیلی خوب بود. البته کوتاه بود. چون اونجا ساعت 30/11 نماز ظهره و ما هم قرار بود بعد نماز بریم خونه برای نهار. برای همین هم تایم کمی توی حرم بودیم. وقتی اومدیم به محل قرارمون با جوجو و داداشم دیدم ااااااا جوجو کفش نداره. گفتم کفشت کو؟؟ گفت نتونستم بدم کفشداری. دستم بود. رفتم زیارت. خودم اومدم بیرون اما کفشهام بین شکم دو تا مرد موند بعدشم گم شد. خنده ام گرفته بود. ریختش اونقدر خنده دار شده بود که هر کی رد میشد با تعجب به پاهای برهنه جوجو توی این سرما نگاه میکرد.

بعد نهار قرار شد بریم الماس شرق برای خرید. داداشم چند سال بود مشهد نیومده بود و الماس شرق رو ندیده بود. رفتیم. از بازار خیام مامانم برای تولدم که هفته دیگست یه پالتو خرید. به قیمت خیلی عالی. برای جوجو هم یه صندل خریدم . شب بود که اومدیم خونه. قرار بود شب ساعت 12 همه بریم حرم. (جوجو همیشه شب تا صبح میره حرم و روزها میخوابه. اون شب قرار بود ما باهاش بریم که هممون بیدار شدیم . جوجو بیدار نشد ما هم خوابیدیم)

فردا صبح که بیدار شدیم باز سریع برگشتیم خیام تا از همون پالتو برای مامانم هم بخریم (هم جنس عالی داشت هم قیمت خوب ) تا ساعت 10 معطل شدیم.

وقتی کنار مرکز خیام مونده بودیم با جوجو دعوام شد. سر اینکه اون و داداشم پیشنهاد دادان از راه شمال برگردیم. مامانم هم مخالفت کرد. من هم مخالف بودم. جوجو هم به حالت تهدید با من حرف زد که حالا که نمیریم شمال اگه از راه سمنان بریم و اونجا هم برف باشه منم پیاده میشم و با شما نیمام. منم که از اینکه انقدر داشت بچگانه حرف میزد حسابی قاطی کردمو به میزان کافی حرف هایه بد بهش گفتم و  قهر کردیم.

 بعدشم رفتیم حرم. به نماز ظهر رسیدیم . تا ساعت 2 هم حرم بودیم . اینبار نمیدونم چرا نمیتونستم برای خودمو جوجو دعا کنم. همه دوستام فامیل ها و هر کسیو که میشناختم یادم اومد. برای همشون زیادت نامه خوندم. بعدش با خواهرم یه کمی توی حرم گردش کردیم. زیر زمین جدیدی که توی حرم ساختن خیلی قشنگ هست. مثل مسجد حضرت رسول پر از ستون هست تمامش رو هم آئینه کاری کردن. خیلی قشنگ شده. انشاله هر کدومتون که دوست دارین زود زود بطلبتون .

ساعت 2 داداشم و جوجو اومدن دنبالمون و اومدیم خونه (اونا حرم نرفته بودن ) حال داداشم بد بود.  بعد که جستجو نمودیم دیدیم بله یکی زنگ زده بهش گفته این لیلی خانومی که انقده دنبالش می دویی فلانه و بهمانه و... اونم ریخته بود به هم. یه کمی که آروم تر شد باهاش کلی حرف زدیم و حالیش کردیم  وقتی آدم به کسی اعتماد و علاقه داره حرف هر ننه قمری که از راه اومد و یه چیزی گفت رو قبول نمیکنه. بعد ناهار هم رفتیم حرم ساعت 8 اومدیم. شام خوردیم. فردا صبح زود قرار بود راه بیافتیم. بازم دلمون طاقت نیاورد و همراه جوجو که اون روز رو اصلاً حرم نرفته بود رفتیم حرم. تا ساعت 30/12 شب حرم بودیم. اونقدر احساس سبکی میکردم که میتونستم تا خود تهران پرواز کنم.  برای داداشم خیلی دعا کردم. خیلی اذیته طفلی. سنشم بد سنیه. حرف هم که حالیش نیست.

خلاصه فردا ساعت 6 صبح راه افتادیم و ساعت 7 رسیدیم تهران و ساعت 8 هم خونه بودیم.

میدونم خیلی بد نوشتم اما فقط اومدم زود نوشتم که یادم نره امام رضا چقدر سرم منت گذاشت و طلبیدم.

خیلی دوستت دارم آقا. خودت خوب میدونی. انشاله که زود زود نتیجه دعاهام رو توی زندگی اطرافیانم ببینم.

سوغاتی هم برای داداشم ( بزرگه) یه شکلات. برای بابایی جونم یکسری آب نبات که خیلی دوست داره. برای داداش جوجو یه جادوگر گرفتم (عروسک  ) برای پسر خالش هم که همین هفته قبل رفته بود مشهد و برای ما هم سوغاتی آورده بود یه اسپری گرفتم. (پسر خاله جوجو 2-21 سالشه. توی ارتش کار میکنه. خانواده خودش شهرستانن. وقتایی که تهران باشه و شیفت نباشه خونه مامان اینایه جوجو هست.  خیلی خیلی پسر خوبیه ) برای مادر شوهرم هم نبات آوردم. برای خالم هم که داره نی نی دار میشه یه دوچرخه اسباب بازی آوردم که انقدر ناناز بود که چند بار خواستم نگهش دارم برای خودم  همین دیگه (چه 30 هزار تومن با برکتی ) برای خودمم هیچی نخریدم.