Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
دلم گریه داره
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونا 

یه نیلوفر افسرده و بدون هدف برای همتون آرزوی بهترین ها رو داره.

من نمیدونم چه مرگم شده از پنجشنبه شب.

پنجشنبه از سر کار که رفتم خونه زود با جوجو نهار خوردیم و ١ ساعتی استراحت نمودیم. بعدشم من مشغول امور منزل شدم و جوجو به بحث با باباش اینا پرداخت.

عصر هم مامانم زنگ زد که برای شب بریم خونشون. همه چیز خوب بود. شب هم که برگشتیم جوجو میخواست فرمانروایان خیابان رو ببینه برای همین زود اومدیم که ساعت ١٠ خونه باشیم. داداشش دم در دیدمون و هی اصرار کرد بیائین بالا هنوز فیلم شروع نشده چند دقیقه بشینین. رفتیم دیدیم فیلم شروع شده. جوجو هم انگار چند ساعت راه تا خونمون داشت همونجا نشست و تا ساعت ۴۵/١١ فیلم رو دید.

 هر چی بهش گفتم پاشو بریم اصلاً به روی خودش نیاورد. من عصر که میخواستیم بریم گوشت خورد کرده بودم و شسته بودم. میخواستم برم بسته بندی کنم بذارم توی فریزر. میدونستم الان که بریم طبق معمول اون پای تلوزیون ولو میشه منم باید کارمو تا هر ساعتی که شده انجام بدم. برای همینم وقتی رفتیم پائین با عصبانیت بهش گفتم حالا که فیلمتو دیدی زود باش بیا کمک کن. اونم مثل بچه ها رفته بود پشت میز و گارد گرفته بود  (مثلاً من میخواستم بزنمش) گفت چشم. کمک میکنم. (قربونش برم انقده خوب بلده گوشهایه منو مخملی کنه )

از لحنش خنده ام گرفت و دیگه هیچی نگفتم. کمکم همه گوشت ها رو بسته کرد بعدشم تموم ظرفهای کثیف رو آورد گذاشت روی ظرفشویی. من داشتم بقیه گوشت رو چرخ میکردم. گفتم اونا رو هم بشور. نمیشه بمونه. اونم شست اما دیگه بعدش اخماش رفت توی هم. کلاً نیم ساعت نشد که کمک من کرد. بعد هی بهش گفتم برای چی ناراحتی. بیا اگه خسته هستی برو خودم میشورم . گفت حالم خوب نیست.دلم گرفته  حالا من نمی دونم از صبح بیکار توی خونه چرا باید یهو حالش بد بشه. اونم ساعت ١٢ شب. خلاصه مثلاً دلش گرفته بود کلی قیافه گرفت و خوابید. منم به طرز فجیحی دپرش شدم. کلی فکرای ناراحت کننده کردم و با ناراحتی زیاد خوابیدم.

دیروزم از صبح جوجو با داداشش و باباش داشتن به ماشینشون میرسیدن و دقیقاً ساعت ٢٠/٩ شب کارشون تموم شد و اومد خونه. منم حالم خیلی بدتر شده بود. دندونمم درد گرفته بود. هی گفت چرا ناراحتی؟؟ گفتم دندونم درد میکنه. اما اصلاً حوصله اش رو نداشتم.

 از اون وقتایی بود که دلم میخواست تنها باشم. امروزم دپرس بیدار شدم.

این ماموت (همکارم) هم امروز با ٨ روز تعجیل تشریف فرما شد. کارهام کم میشه اما بازم باید هر روز کفاره بدم برای دیدن ادا و اصول هاش.

خلاصه الان خسته عصبی و بی حوصله ام. کسی سر به سرم نذاره که قاطی میکنم این شرکت رو روی سر این زنیکه خراب میکنمااا.

**************

خدا نوشت:

سلام خدا جونم. خجالت میکشم حتی به آسمونت نگاه کنم. خدایا صفت ستار رو چقدر به جا بهت نسبت میدن. خدایا تو میدونی چه دردی دارم. من الان هیچی نمیخوام به جز بخشش تو. خدایا منو ببخش. فقط منو ببخش. هیچی نمیخوام. به شخصه حاظرم هر تاوانی رو که بخوایی برای بخشش گناهم بپردازم . فقط منو ببخش. خدای خوبم شاید صد هزار استفرالله ربی و اتوب و الیه ی رو هم که نذر کردم نتونه دلمو آروم کنه. خودت میدونی چطور دلم رو آروم کنی تا بدونم منو بخشیدی. خدا به ذات پاک و لایتناهی خودت قسم من نمیخواستم... منو ببخشششششششش