Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
سپاس خدای را...
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧
 

سپاس خدای را عز وجٌل ، که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.      (خداجونم فقط واسه خود خود مهربونت ، قربونت برم من )

دوستای خیلی خیلی خیلی مهربون و نانازم سلام.

نمیدونم این روزا که در خارج از این دنیای مجازی که تنهای تنها هستم ، اگه شما هم نبودین من چیکار میکردم.

عارضم به حضور انورتون ، از شنبه که اون ناله نامه رو نوشتم ، عصر رفتم خونه و بعدش با جوجو رفتیم دندون پزشکی. دکتر محترم به همراه منشی محترم ترشون میخواستن بپیچونن و نتیجه این شد که به جای اینکه دندون من بدبخت رو عصب کشی کنه گفت نهههههه تو این جلسه باید جرم گیری کنی.

گفتم بابا جون من ، بابات خوب ، ننه ات خوب من دارم از درد مرده میشم. گفت همین که گفتم. من جرم گیری کردم (هنوزم که هنوزم دندونام درد میکنه) و فحشی بس تمیز توی دلم نثارش کردم که من عمراً دیگه بیام پیش تو موجود بی مسئولیت.

بعدشم منه همچنان افسرده و کسل همراه با جوجو رفتیم به شهروند. ٢ تا بسته چیپس و یه بسته لینا خریدیم و به منزل مراجعت نمودیم.

با همان لب و لوچه سر و بی حس نشستیم چیپس و ماست خوردیم .

باز که به دلمان رجعت نمودیم دیدیم خیررر حالش خوب نیست. جوجوی طفلی بازم پیگیر شد که بانو چته آخه ٢ روزه؟؟

منم که همون روز رفته بودم وبلاگ آلاله جونم  و خونده بودم که به شوشوش گفته چرا به من محبت نمیکنی (اونم در زمانی که خانوم خانوما خواب بوده  ، بنده خدا شوشوش ) خلاصه یه دفعه خنده ام گرفت یاد این افتادم و بعدشم گفتم تو اصلاً جدیداً به من محبت نمیکنی. جوجو گفت آخه من قربون تو برم میبینی که چقدر گرفتارم. منم که بچه ننه زود اشکم سرازیر شد و یه ٢ ساعتی اشک ریزان سخنرانی نمودم و جوجو بسی صبورانه گوش داد. خودم که یادم نیست چی گفتم ، فکر کنم اونم حالیش نشده چی گفتم. چون من در حالت عادی انقدر تند حرف میزنم که کسانی که باهام دمخور نباشن نمیفهمن چی میگم. حالا تصور کنین با اشک و آه هم قاطی بشه.

خلاصه دلم سبک شد و شب رو با آرامش خوابیدم. جالب اینجا بود که شوشو هیچی هم نگفت هااا فقط ساکت بود تا من حرف زدم. راست میگن اگه همیشه بزارین خانوما حرف بزنن هیچ وقت سرطان نمیگیرن. من میدونم این انواع سرطان خانوما در اثر این بوده که یکی جلوی حرف زدنشونو گرفته.

دیروز هم رفتم خونه و یه سر خونه مامان اینای جوجو و صرف شام و یه سر هم خونه مامانی اینام و برگشتیم خونه و یه ٢ ساعتی با جوجو دعوا کردیم سر مسائل احمقانه بعدشم آشتی کردیم و من نمازم رو خوندم و خوابیدم.

امروز هم خواب موندم.

راستی برگشت ماموت یه شایعه بیشتر نبود. البته ٢ روز گذشته رو اومدهااا اما جریانش جریان اون ترکه بود که میره بانک میگه همه موجودی منو بدین. میدن بهش میشمره میگه درسته بذارین سر جاش. این نخود مغز هم شنبه همه کارها رو تحویل گرفت و چک کرد و دیروز هم تحویل داد و رفت. البته این وسطا هم یه چند تا تیکه ناب بار من نمود که اصلاً به روی مبارکم نیاوردم و لبخندی بس ملیح تحویلش دادم.

امروز هم اول محرم هست. دیشب خواب دیدیم با یه عده ای که فقط یه تعدادیشونو میشناختم داریم با یه ماشین سبز (مثل همین ون ها ) میریم زیارت. کجاشو نمیدونم. اما زیارت بود.

خیلی حیفه که دیگه نمیذارن این تمثال ائمه رو بزنن جلوی درب هیئت ها. من هر سال با دیدن اونا کلی کیف میکردم. اما مهم نیست. تصمیم دارم امسال عزادار واقعی باشم.

شاید یه دونه آپ هم آخر هفته داشته باشم. هفته بعد کلاً نیستم. هفته بعدیش میام و هفته بعدتریش باز نیستم تا پنجشنبه.

به خدای مهربون و منٌان میسپارمتون.

ممسی نانازی من ، دیروز به خیلی از دوستام سر زدم. از اول لیست وبلاگم شروع کردم. تو این آخرایی برای همین بههت نرسید. وگرنه به خدا یادت بودم. امروز نوبت تو هست.

 

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

این چه شمعیست که جانها همه فرزانه اوست

 

************************

بعداً نوشت طولانی:

یکی از بنده های خوب خدا، که من میشناسمش این روزا خیلی مشکل داره ، میدونستم خیلی به پول احتیاج داره ، دیشب فهمیدم بعد از اینکه نتونسته از کسی قرض کنه تصمیم گرفته نزول بگیره (اجبار شدید ) .

خیلی ناراحت شدم و بهش پیشنهاد دادم مقداری از طلاهای منو ببره بفروشه و قسمتی از مشکلشو حل کنه تا هفته بعد هم شاید خدا در خیری باز کرد. قرار شده فکر کنه جواب بده.

امروز طبق خیلی روزها شماره 9092301117 رو گرفتم تا اقبال روز رو بشنوم. میدونین چی گفت؟؟

گفت: یکی از دوستان شما ، از شما انتظار کمک داره. تحقیق کنین و بعد هم هیچ استخاره ای برای کمک کردن بهش نکنین. کار خیر پاداش خیلی بزرگتری برمیگردونه. بعدش برای قسمت فال حافظش نیت کردم حالا کار جوجو شروع شده چی پیش میاد؟: این اومد:

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

این همه ناز و تنعم که خزان میفرمود

عاقبت در نظر باد بهار آخر شد

امیدوارم خدای مهربونم مشکل همه رو حل کنه و روزی بیاد که من نبینم کسی غصه ای داره. انشاله